تبليغاتX
گفتگو های خرس مهربان

گفتگو های خرس مهربان

آدمی عشق زندگی فرهنگ و ......................

جامعه ای که در ان زندگی می کنم

خرس مهربان

سلام حميد عزيز . بعضی وقت ها ادمی می خواهد قضيه را ساده کند . کليک کليک دموکراسی حقوق بشر. دوست عزیز وقتی ۱۵۰سال تلاش کردند و نشد لابد نمیشده دیگر . دوست عزيز این مشکلات نه با پروژه درست شدند نه در طی پروسه درست شدند نه دين پروتستانيزه شد نه جامعه دموکراتيزه نه ...در مقاله ای خواندم جوامعی با در امد سرانه کمتر از ۴۰۰۰ دلار روی دموکراسی را نخواهند ديد سوای عدد و رقم در جوامعی که امکان انباشت علم و ثروت وجود ندارد آن اتفاقات نخواهد افتاد( آن اتفاقات در جوامعی اتفاق افتاد که به درجاتی از پیشرفت و انباشت علم و ثروت دست یافته بودند یعنی آن اتفاقات به پایه ای مادی نیاز دارند که ما فاقد ان پایه هستیم )

در جوامع عقب مانده خبری نخواهد شد همچنان که نبوده است در کشور ما نه تنها انباشت علم و ثروت ( البته نه پول باد اورده نفت ) وجود ندارد که در حال کاهش هست در چنين شرايطی آن اتفاقات دور از دسترس خواهد بود . يعنی تمام اين بحث ها که در بين چند هزار نفر در حيطه کتاب و مجله و اينترنت انجام می گيرد فقط برای دلخوشی خودمون هست که دراين حجم انبوه ابتذال و عقب ماندگی نپوسيم و الا ربطی به جامعه و دنيای بيرون ندارد می بخشين شلخته و بی نظم نوشتم

کافی هست که از ميدان انقلاب که رد ميشوی با دقت به انسان ها نگاه کنی تازه حلبی اباد و حاشيه نشين ها بماند . اصلا حاملان یا عاملان اين پروژه يا پروسه را چه کسانی بايد باشند آن طبقه فرهنگی که می توانستند اين نقش را بر عهده گيرند کلا پاکسازی و حذف شده اند يک نسل کشی تمام عيار . يعنی تمام کسانی که در جامعه معلم دانشجو وکيل هنرمند قاضی استاددانشگاه مهندس پزشک ايت اله محقق سردار و سرهنگ و هستند همه تقلبی هستند یعنی ما فاقد اين طبقه و قشر هستيم فقط دولت به صد ها هزار نفر کاغذ داده است که اين عناوين را داشته باشند بدون اينکه کوچکترين دانش يا ابزار اين کار را داشته باشند به استثنای دو سه هزار نفر ( شايد چون حودم در هم ريخته ام اينگونه تلخ می بينم . اگر کسی ناراحت شود پوزش می خواهم

-------------------------------------------------------------------

خرس مهربان

حاشيه نشينها فاجعه ای با ابعاد غير قابل پيش بينی : آنچه در حاشيه شهر ها می گذرد به راستی فاجعه ای در ابعاد هولناک و کاملا غير انسانی هست که تلاش برای نشان دادن آن وظيفه همه ماست که البته اين روز ها گوشه هايی از آن در رسانه ها بازتاب می يابد . ولی من امروز از زاويه ای ديگر هم به آن می پردازم. حاشيه نشين ها چه ما از آنان خوش مان بيايد چه نيايد بر سر ما خراب خواهند شد . همه ما برای زندگی شخصی و جمعی مان تلاش می کنيم وقتی اين تلاش طاقت فرسا برای ساختن بخواهد بهنتيجه برسد آن وقت هست که حاشيه نشين ها پا برهنه ها چون بختکی فرود خواهند آمد و همه چيز را به يغما خواهند برد. جنبش ۵۷ هنوز بايد برای ما عبرتی باشد بيش از دو دهه تلاش و مبارزه پيگير در عرصه های اجتماعی سياسی فرهنگی علمی که منجر به جنبش ۵۷ شد و کوشندگان اين جنبش با سرنگونی رژيم سلطنتی خود را در آستانه موفقيت و ساختن دنيايی بهتر و انسانی تر برای خود و کشورشان بودند با ميليون ها حاشيه نشين و لمپن و پابرهنه مواجه شدند

خرس مهربان

۳- با خسته نباشين برای تمام دوستانی که رفته بودن مراسم و با پوزش که من نرفته بودم . تقريبا نميشد خيلی دور بودم . چندين فراخوان داده شده بود ۳۰۰ شخصيت دعوت کرده بودند . ولی ظاهرا ۲الی ۳ هزار نفر بودند شايد هم خيلی کمتر من از روی عکس و گزارش ها ميگم . راستی چرا . چون يرای خيلی ها مهم نبود . درست است که دولت و رسانه ها و راديو تلويزيون و همه دست انهاست ولی دليل نميشه چرا اين مسئله تبديل به مسئله شماره يک کشور نميشد حداقل برای ميليون ها مخالف تحصيل کرده يا دانشجو يا ...راستی خودمان را گول نمی زنيم ؟اصلا جنبش دموکراسی خواهی يا حقوق بشر خواهی يا ...خارج از محفل های خودمان يعنی اين ۵ الی ۶ هزار نفری که کتاب می خونن و مجله می خونن وبلگ می نويسن توی مراسم شرکت می کنند وجود خارجی دارد ؟ ايا نبايد دوباره به خودمان جنبش و کشور نگاهی بيفکنيم از نو شال و کلاه کنيم

ارنستو چه گوارا

دوست گرامی خرس مهربان عزیز

مواردی را که شما عنوان کردید بر میگردد به باور ها وساخت فکری ایرانیان. به نظر من بیش از 50 درصد ایرانیان ترجیح میدهند ج.ا. وجود نداشته باشداز میان 50 درصد باقی مانده هم حداقل 25 درصد ترجیح میدهند
که تغییرات قابل توجهی در ساختار ج.ا. انجام گیرد.ولی ما ایرانیان باور دیگری نیز داریم که موجب میشودبرای عقاید خودمان ارزش کمی قایل باشیم و آن ستایش قدرت است!

مثالی از انقلاب 57 میزنم : شاید در فاصله بین خرداد 56 تا خرداد 57 تمامی تظاهرات از دانشگاه تهران و یادانشگاهها شروع میشد و همان اطراف هم تمام میشد. توده حاشیه نشین و یا مردمی که پایین میدان انقلاب و یا
حتی بالای میدان انقلاب زندگی می کردند تا وقتی مطمئن نشدند که شاه رفتنی است وارد میدان نشدند وحتی در تهران تظاهرات تاسوعا و عاشورا که به دعوت طالقانی بود نسبت به تظاهرات عید فطر که بدعوت سنتی تر ها بود قابل مقایسه نبود و تا تظاهرات عید فطر اثزی از توده های به اصطلاح میلیونی که کار شاه را تمام شده
میدیدند وجود نداشت.

موارد بسیاری مانند گرایش ایرانیان کنونی به سلطنت طلبان (از این ور آنور شنیده اند که بعضی لابی های حزب جمهوری خواه از آنها حمایت میکنند)—گرایش بعضی جریانات رادیکال دانشجویی به سرمایه داری و خصوصآ آمریکا----حمایت بی سابقه از خاتمی (خاتمی میتوانست که قدرت سیاسی باشد) و رویگردانی از خاتمی پس از عدم استفاده از قدرت سیاسی تفیضی ----احیای مجدد تفکرات شووینیستی در ایران---و حتی طیف عظیمی از طرفداران ج.ا. بدلیل اینکه آموخته اند مطیع قدرت باشند از ج.ا. حمایت میکنند.

و شاید دها مثال دیگر که نمایشگر نوع نگرش ایرانیان نسبت به" قدرت" است.
همینجا متذکر می شوم که"قدرت" مورد نظر من ضرورتآ قدرت حاکمه نیست و باز هم یک مثال می زنم:
تظاهرات میلیشیای مجاهدین قبل از خرداد 60 در خیابان انقلاب و رویگردانی طیف عظیمی از آنان پس از شروع سرکوب حکومتی که دریافتند سرکوب جدی است و مجاهدین بازی را باخته اند.
نمونه ها برای اثبات این مدعا زیاد است و خارج از حوصله این بحث ولی حتمآ میگویی که این همه را گفتی ولی چه باید کرد ؟

جواب را هم دوستان دیگر حتمآ بدو صورت میدهند یکی میگوید باید قدرت باوری را از ذهنها زدود آن یکی میگوید باید قدرت را قبضه نمود ولی من میگویم تب آزادیخواهی را نباید با آزاد باوری یکی نمود این
اشتباهی است که بارها مبارزان این مرزو بوم هزینه های گزافی بابت آن پرداخته اند

خرس مهربان

سلام بر شبح غزیز صاحبخونه و ارنستو چه گوارا و سایر دوستان . در باب یادداشت ارنستو ۲۹
۱- نوشته اید ساخت فکری ایرانیان به نفع قدرت مسلط و مستقر هست و به درستی مثال اورده بودید که هر چقدر به ۲۲ بهمن نزدیک تر میشدیم توده های میلیونی بیشتر به صحنه می امدند چون از قدرت مستقر نا امید شده و به پیشواز قدرت جدید می رفتند در تائید سخن شما در راه پیمایی اربعین همان سیاسی ها و انقلابیون برای اینکه ازاین توده میلیون و شعار ها و رهبری ان متمایز شوند پلاکارد برداشتند به اسم کانون مستقل فرهنگیان و دانشگاهیان که به سان قظره در بین امت میلیونی گم شدند . در ۲ خرداد هم همان اتفاق افتد افرادی که در شرایط طاقت فرسای دوران جنگ و سازندگی تلاش کردند و چراغ اگاهی را بر افراشتند (همان موقعی که توده مردم با استفاده از ۵۰۰۰ دلار سردار سازندگی مانور تجمل می دادند ) با یک توده سی میلیونی روبرو شدند که ورق را برگرداندند . منتهی در هر دو بار بعداز فرونشتن موج ، روشنفکران و انقلابیون سلاخی شدند چه سعید سلطانپور غلامحسن ساعدی شکرالله پاک نژاد یا مختاری پوینده پیروز دوانی . نتیجه این روده درازی توهمی است که از این موج ها در حمایت از روشنفکران انقلابیون و ازادیخواهان ایجاد میشود و بلافاصله ما قربانی این توهم مبیشویم
۲- سال هاست ما دچار این تناقض هستیم می خواهیم توده میلیونی در حمایت از ما برخیزند ولی همین که این اتفاق افتاد ما قربانی می شویم تناقض دیگر ما دموکراسی می خواهیم در حالیکه در اقلیت محض هستیم یعنی مسابقه ای را می خواهیم که پیشاپیش بازنده ایم .
۳- دوست دارم برای بار دوم سخن شما را تائيد کنم تب ازاديخواهی مساوی با ازاديخواهی نيست بلکه توهم است
۴- ميشود جور ديگری سئوال کرد چرا ما هميشه در اقليت محض هستيم شاهد ان مراسم بزرگداشت شاملو يا بازرگان در بهترين و ازاد ترين حالت ما بيش از ۵۰۰۰۰نفر در کل کشور نيستيم چرا ما بيشتر نمی شويم تکثير نمی يابيم قبل از انکه به قدرت عظیم دستگاه سرکوب نگاه کنيم کمی هم به جثه نحيف خود نظری بيفکنيم
۵- دوستان عزيز قبل از يک فاجعه ديگر چون ۳۲ و ۶۰ و ۶۷ و ۷۶ يک بار ديگر به ارزيابی خود حريف و جامعه بنشينيم
۶ - و اين سخن عباس عبدی به راستی زيباست که در زير اين مرداب ساکن چه تمساح هايی منتظرند

با سلام به دوستم ترانه ۳۲
نوشته بودين مردم به ستوه اماده اند بيش از ۹۰ درصد مردم خواهان تغييراند کاملا درست هست ولی اين ربطی به جنبش دموکراسی خواهی ازادی و حقوق بشر ندارد می خواهيد عيار دستتان بيايد تيراژ چند مجله از چند طيف فکری چون کيان جامعه سالم کيان ادينه کارنامه نگاه نو افتاب را کلا جمع بزنيد ببينيد چند تا ميشود و تيراژ کتاب ها را جمع بزنيد و بيشترين شرکت کنندگان در مراسم بزرگداشت شاملو بازرگان فروهر . پيشواز شيرين عبادی همه را جمع بزنين تا ببينين اندازه ما از کشور ۶۰ ميليونی و تهران ۱۰ ميليونی و از ميليون ها دانشجو و فارغ التحصيل چقدر است از ان توده ناراضی چند درصد را تشکيل می دهد

اسد

آ - س عزيزم،
مقاله اي در ويلاگ ات خواندم مبني بر اينكه شركت در كنفرانس كشورهاي عربي راه اشتباهي است. دوست داشتم برايت جوابي بنويسم، ولي امكان نظر خواهي نداشتي.
به نظر من نه تنها شركت ايران در هر گونه از مجامع بين المللي از اينگونه بسيار مثبت است، بلكه بخصوص شركت در اين كنفرانس واجد اهميت بسيار است.
امكان نزديكي به كشورهاي منطقه و به اين ترتيب حل اختلافات و تشنج هاي موجود تنها مي تواند در خدمت آمال ملي و از آن مهمتر آمال انساني باشد.
روابط بين المللي در دنياي امروزه رابطه بين گرگ با بره ها است و بره كشورهايي چون كشور ما و يا كشور هاي عربي هستند و گرگ ها كشورهاي صنعتي به سركردگي آمريكا!
حامي اين جور تزهاي به ظاهر ملي و يا تناقض بين اسلامي بودن و ايراني بودن در شخصيت ايراني نيستم. در عالم سياست جهاني همه فعاليتها تنها يك معني پيدا مي كنند و آن هم جنگ قدرت براي غارت بيشتر و بدست آوردن بازارهاي بيشتر است.
با نزديكي ايران به كشورهاي همسايه و كشورهايي كه فرهنگ مشترك و سرنوشت مشترك با ما را دارند امكان بازي خوردن و به انزوا كشيدن آن ها، كه راه را براي جرثومه هايي امثال رضاخان را باز مي كند، تقليل مي دهيم. اين جو عدم جنگ طلبي و تن ندادن به احساسي كه پايه آن شويتيسم ضد عرب است باعث ايجاد زيربنايي مي شود كه امكان سياست هاي مستقل و ملي را فراهم مي كند. نساختن جوي كه در آن گويا ايران در حلقه كشورهايي قرار گرفته كه نه تنها با ما هم خوان نيستند بلكه همه گي با ما دشمن ( آيا براستي ما با آنها در سياست جهاني سرنوشتي همسان نداريم؟) هستند مي تواند در خدمت ساختن فضايي سالمداخل جامعه هم بگردد كه در آن امكان رشد فرهنگ و تفكر باشد.
واقعيت اين است كه در سياست بين المللي همه تضادهاي ديگر حول محور غارت و چپاول كه در ذات نظام سرمايه داري است مي چرخد. گاه وظيفه روشنفكر شنا كردن بر خلاف نظرات و احساسات عامه است. اگر اكنون احساسات مردم اينگونه بر عليه اسلام است وظيفه زوشنفكر ايراني است كه اين تفاوت ها را در عرصه هاي مختلف نشان دهد و به او بگويد كه با ساده انديشي و با تنها يك جواب نمي توان در همه عرصه ها و حوضه ها مسائل را حل كند.
اين مطلب را دوست دارم ضمن تاييد تمامي حرف هاي خرس مهربان عزيزم به او هم بگويم:
سرنوشت روشنفكر و انسان متفكر در اين است كه در اقليت باشد. اين در خود ماهيت روشتنفكر است كه راهي جداي راه معمول و مرسوم اكثريت را نشان بدهد. اشتباه ما، همانطور كه تو هم به آن اشاره كردي در عدم توانايي ما در ارتباط گرفتن اين اقليت با آن اكثريت است و به زعم من نه در صرف در اقليت بودن او.

ترانه

خرس مهربان نازنين ۳۶
من هم سلام مهربان.
( دوست بسياربسيار عزيزي اي ميلي برايم فرستاده كه قابل خواندن نبود انقدر با كي برد ور رفتم كه وسط كار كامp يوترم غش مي كنه اكه حرفم ناتمام قطع شد ببخش)
اگر جرات كنم بگم كه البته زبان سرخ سر ُسرخُ مي دهد بر باد اما قرار است ترانه جرات كند و حرفش راهم بزند...چون اينجا وبلاگ شبح مصونيت سياسي دارد.....
راستش مردم خسته تر از آن شده اند كه:
۱-فقط حرف بشنوند
۲- روشنفكر ها تـ‘وري بدهند كه آيا ما آمادگي داريم يا نه و چنانچه انقلابي بشود بدليل نبود قهرمان يا رهبر مورد تاييد همه مردم كشتار خونين راه مي افتد.
خرس عزيز مگر همين مردم با حركت هاي تاكتيكي انتخابات شعور سياسي شان را نشان ندادند چرا نمي توانند به حساب بيايند تازه خانم شيرين جان عبادي چه تاجي بسر مردم زد ؟
من شخصا به شاملو ، مختاری و پوينده ارادت و احترام دارم اما جنبش مبارزه براي سرنگوني جنس ديگر ي است من روي آن جنبش حساب مي كنم.
* اميدوارم هنوز هم بامن دوست باشي
( شوخي شب تعطيلي!)
فردا روز خوبي است ( بدون شوخي

ارنستو چه گوارا

با اجازه صاحبخانه شبح عزیز --من میترسم
آخرش صاحبخانه عصبانی شود و مهمانها را بیرون کند.

دوست گرامی ترانه

آیا دفاع از پراگماتیزم جنبش سرنگونی در مقابل کانسرواتیزم (محافظه کاری) جنبش روشنفکری در شرایط کنونی ایران که برایتان گفتم :

"موارد بسیاری مانند گرایش ایرانیان کنونی به سلطنت طلبان (از این ور آنور شنیده اند که بعضی لابی های حزب جمهوری خواه از آنها حمایت میکنند)—گرایش بعضی جریانات رادیکال دانشجویی به سرمایه داری و خصوصآ آمریکا----حمایت بی سابقه از خاتمی (خاتمی میتوانست که قدرت سیاسی باشد) و رویگردانی از خاتمی پس از عدم استفاده از قدرت سیاسی تفیضی ----احیای مجدد تفکرات شووینیستی در ایران-- و اطاعت طیف عظیمی از طرفداران ج.ا. بدلیل اینکه آموخته اند مطیع قدرت باشند."

کار درستی است؟

رزا لوگزامبورگ در شرایطی از تمامیت خواهی شورشهای توده ای دفاع می نمود
( م1919 ) که کشور آلمان بزرگترین سوسیال دموکراسی غرب بود و اتحادیه های کارگری دارای تشکیلات تعریف شده با فرهنگ معین و مشخص و سازمان دهی کامل بودند.
لوگزامبورگ اگر میدانست که از میان فرزندان کارگران همین اتحادیه های کارگری تشکیلات سیاسی هیتلر شکل میگیرد آیا بر این کار اصرار مینمود؟

دوست گرامی مسلمآ نمود های این جنبش سرنگونی مانند جریان اخیر سراوان برای تمامی روشنفکران این دیار میبایست آموزنده باشد ولی تبعات نا همگون این شورشها نیز میبایست کاملآ بررسی شود.

-----------------------------------------------------

خرس مهربان

سلام شبح عزيز و دوستان عزيز . من ديگر مدتی هست که فقط نظر ها را می خونم ولی چيزی نمی نويسم . ولی امروز اين نوشته شما و برخی موارد يادداشت پيشين باعث شد بنويسم
۱- با خواندن نوشته امروزت ناخوداگاه به اوايل انقلاب برگشتم مجله طنز اهنگر و حاجی بابا و...ولی اصلی همان اهنگر بود شماره اولش که به نام چلنگر بود را با چه ولعی خوندم . فردايش حزب توده اطلاعيه داد که اين روزنامه وابسته به حزب نيست شماره بد چلنگر با نام اهنگر چاپ شد و انهم اطلاعيه داد که حزب توده هيچ ارتباطی با ما ندارد . غرض از اين خاطره اين هست که ان زمان اهنگر چه هتاکی و چه توهين ها که نمی کرد و ما بچه ها چقدر خوشحال ميشديم مثلا کاريکاتوری ميکشيد که عموسام پشت صفحه شطرنج مهره هايش را جابجا می کند مثلا قطب زاده يا بنی صدر يزدی . به همين سادگی بدون محاکمه می نوشت مهره امريکا بعد يه مدتی انصار هم ياد گرفت که انجوری هم ميشود مجله چاپ کرد جيغ و داد را چاپ می کرد که انهم انواع و اقسام سبيل چاپ می کرد و مثلا می نوشت اين گروه جاسوس شوروی ان يکی جاسوس چين يا امريکا . چقدر به بازرگان می خنديديم با اون کاريکاتورهايی که از عينک عوض کردن هاش يا اينکه می گفن من ژيانم . بعد ها بود که فهميدم بازرگان چه شخصيت و چه شجاعتی داشت .
۲- و اما در يادداشت ديروز شما
* نوشته اين که نسل دهه ۵۰ و ۶۰ ديکتاتور پذير و ترسو هستند و نسل جديد ترس را نمی فهمد . دوست عزيز در اوايل انقلاب هم همين دو دسته بودند يعنی همين ترسوهای امروز جوان های راديکال اول انقلاب بودن ان سرهای نترس و ان جوانان راديکال چه ارمغان اوردند ؟ ان نبرد چه نتيجه ای به بار اورد که امروز دوباره ان را توصيه می کنين ؟
* نوشته اين که امروز هيچ جوانی را نديده اين که بگويد در انتخابات شرکت می کند . من می پرسم گفته شما درست هست ولی ايا جوانی هم ديده ايد که خواستار دموکراسی حقوق بشر يا ازادی هم باشد ؟
* می گوئيد بگذاريد حاکميت يک دست شود جنگ جناح ها ربطی به مردم ندارد اوايل انقلاب هم می گفتند که جنگ بنی صدر و بهشتی جنگ ليبرال و ارتجاع به مردم ربطی ندارد دعوا سر لحاف ملت است ؟ ايا اينگونه بود و ايا اينگونه هست ؟
* می گوئيد قبلا جامعه از روستائيان عشاير تازه شهر نشين شده و حاشيه شهری و زاغه نشين تشکيل شده بود و الان انها به طبق متوسط شهری و بورژوازی و...تبديل شده اند ايا واقعا اين تغيير انجام گرفته است ؟کدام شواهد ان را نشان می دهد تيراژ کتاب و مجله تعداد سالن سينما و تئاتر و مراکزی صنفی و حرفه ای .؟؟ بالاخره بايد نمودی داشته باشد حتی اطلاعيه هم می دهند مثلا به عنوان اهالی روستائيان شوراباد سفلی ابرقو مقيم تهران اطلاعيه می دهند نه به عنوان بخشی از طبقه متوسط شهری يا بورژوازی يا با هر نوع هويت جديد.
* چند جا در جواب ها در کامنت ۲۷ و ۳۳قبلی می نويسين مردم را نمی بينين يا مردم در پراتيک اجتماعی اگاهی جمعی شان شکل می گيرد . دوست عزيز اين مردم منظور کی ها هستند بالاخره اين مردم يا بخشی از مردم بايد يک نمود فيزيکی داشته باشند مثلا معلمان هستند قضات و کارمندان دولتی يا همان حاشيه نشيتان شهری روستائيان و عشاير شهرنشين شده لشگر ميليونی بيکاران و شغل های ازاد مثل کوپن فروشان دلالان بنگاهی ها مسافرکش های شخصی يا دانشجويان دانشگاه های ازاد و پيام نور در تمام روستاها و دهستان های کشور و ..... بالاخره منظور شما از مردم کدام قشر و طبقه هست
۳- من نيز دوست دارم در يک جامعه حمهوری دموکرات و سکولار و مرفه زندگی کنم . به نظر شما اگر اين جنبش در جامعه بوجود ايد بر کدام طبقه يا قشر اجتماعی تکيه خواهد کرد و پايگاه اجتماعی اين جنبش را چه اقشار يا طبقات اجتماعی تشکيل خواهند داد ؟ می بخشين که طولانی شد

شبح

خرس نامهربان عزيز!
1- از حزب توده گفتی و طنز، ياد يکی از کتاب های انتشارات حزب توده افتادم که فکر می‌کنم برات جالب باشه اسم‌اش بود: "هفده سال پشتيبانی از خط امام!" اين کتاب را هنوز در کتاب‌خانه‌ام دارم! شايد بد نباشه برای آشنايی نسل جوان اسکن‌اش کنم بذارم تو وب‌لاگ‌ام!
2- من ننوشته‌ام نسل قبلي ترسو بود گفتم از ترسوهای‌اش بايد ترسيد! ضمنا اين که نوشته‌یی " همين ترسوهای امروز جوان های راديکال اول انقلاب بودن ان سرهای نترس و ان جوانان راديکال چه ارمغان اوردند ؟" نه عزيزم يه سر به خاوران بزن ببين جوانان راديکال آن روز کجا هستند! اما بحث بر سر ترسو بودن يا نبودن نيست. واگر نوشته‌ی مرا درست مي‌خواندي در آن جا می‌خواستم نشان بدهم توان سرکوب نظام بسيار محدود است و امکان سرکوب و ديکتاتوری که منجز به ثبات بشود براي اين نظام وجود ندارد. جوانان امروز هم سرکوب نشده اند تا از سرکوب بترسند! مثل من و تو که می‌ترسيم. من اگر يک اپسيلون احتمال می‌دادم وقايع سال‌های شصت تکرار پذير است! شهامت نوشتن همين طنز را هم نداشتم!
3- نوشته‌یی " ولی ايا جوانی هم ديده ايد که خواستار دموکراسی حقوق بشر يا ازادی هم باشد؟" اين سوآل‌ات بسيار عجيب است مگر در کره‌ي مريخ زنده‌گی می‌کنی عزيز جان! جوانان امروز به چيزي کمتر از دموکراسی و آزادی رضايت نمی‌دهند. آن‌ها آزادی می‌خواهند تمام طبقات اجتماعی ايران آزادی می‌خواهند.
4- من نگفته‌ام جنگ بين جناح‌ها جنگ واقعی نيست اما می‌گوييم جنگ ما نيست! همان‌طور که جنگ بهشتی و بنی‌صدر هم جنگ ما نبود. هر چند شما با پيشينه‌ی که در پاراگراف اول نوشتی! پشت سر بهشتی قرار داشتی تا بنی‌صدر را سرکوب کنی!
5- توصيه می‌کنم گاهی کتاب آمار ورق بزنی! من در همان مقاله نوشتم که نسل جوان که هنوز پايگاه طبقاتی‌اش شکل نگرفته گسترده‌ترين قشر جامعه را تشکيل می‌دهد و زنان نيز به دليل موقعيت خاصي که پيدا کرده‌اند نقش موثري در تحولات آينده ی ايران دارند. به نظر من تنها طبقه‌یی در ايران مي‌تواند دولت تشکيل دهد که از طرف اين دو قشر (زنان و جوانان) حمايت شود. اصرار تو بر عقب‌مانده بودن مردم ايران توجيه عقب‌مانده بودن خودت است.
6- نوشته‌یی " من نيز دوست دارم در يک جامعه جمهوری دموکرات و سکولار و مرفه زندگی کنم." با عرض شرمنده‌گی من شک دارم تو دوست داشته باشي در جامعه دموکراتيک و سکولار زنده‌گی کنی! اگر اندکی علاقه داشتی خود پاسخ سوآل‌ات را تا کنون پيدا می‌کردی! اما پاسخ اين سوآل را هم من در مقاله‌ی قبلی دادم يک بار ديگه بخوان حتما پيدا می‌کنی.

نوید

شبح جان (33) به خرس مهربون گفتی اگر یه اپسیلون احتمال می دادی که وقایع سال 60 اتفاق بیفته شهامت نوشتن همین طنز رو هم نداشتی . یه سوالی برام پیش اومد که میخواستم ازت بپرسم : تو سال 58 یه اپسیلون احتمال میدادی که وقایع سال 60 بیفته ؟

شبح

نويد عزيز!(40)
من در سال 58 دانش‌آموز دبيرستان بودم. با اين حال می‌توانستم حدس بزنم که دوران سياهی در پيش خواهيم داشت. بزرگ‌ترين اشتباه نيروهای سياسی اين بود که نظام را آدم‌خوار و مرتجع و وحشی توصيف می‌کردند اما خودشان باورشان نمی‌شد! به هر حال گروه‌های سياسی با دست کم گرفتن رژيم هزينه‌ی زيادی پرداخت کردند.
من نمی‌خواهم اين حکومت دست کم گرفته شود. موضوع از اين قرار است که نسل قبل از ما از ساواک می‌ترسيدند اما نسل ما ترسی از ساواک نداشتند به همين دليل شاه توان سرکوب نداشت. البته به نظر من برای سرکوب دولت نياز به حمايت لايه و قشری از مردم را دارد بدون آن لايه و قشر نمی‌توان ديکتاتوری توده‌یی مانند آن‌چه در سال‌های بعد از انقلاب اتفاق افتاد و متفاوت با ديکتاتوری زمان شاه بود اعمال کرد. اين نظام توان ديکتاتوری مدرن را ندارد.
بورژوازی ايران، راهی به‌جز تشکيل دولت دموکراتيک گيرم دموکراسي هدايت شده ندارد و اين رژيم توان تشکيل چنين دولتی را ندارد. خاتمی آخرين شانس ‌آنان بود که از کف رفت.
اين حرف‌ها به اين معنا نيست که حکومت ايران با سلام و صلوات می‌رود و تا آخرين لحظه سرکوب نمی‌کند. شايد شبح‌هایی مانند من هم اين ميان قربانی شوند اما شرط می‌بندم کودتای نظامی اسلامی و شرايط سرکوب کارش به شش ماه هم نمی‌کشد در کمتر از يک ماه مجبور به عقب‌نشينی است. اتفاقات بعد از رفتن اين نظام هراس‌ناک‌تر است تا رفتن اين نظام بر اثر انقلاب. انقلاب نيروی عظيمی را آزاد می‌کند که هر طبقه‌یی بتواند آن را سازمان‌دهی کند برنده‌ي انقلاب خواهد بود.
مسلما مهترين مشکل جنبش مردم ايران نداشتن رهبری و اپوزيسون متحد است در واقع بقای ج.ا.ا. تا اکنون فقط به دليل نبودن همين آلترناتيو بوده است. به نظر من حال که مردم به‌طور کلی از ج.ا.ا. و هر گونه اصلاح و استحاله‌یی در آن نااميد شده اند با شرکت نکردن در انتخابات اين نااميدی قطعيت پيدا می‌کند و آن‌وقت است که روند شکل‌گيری آلترناتيو سرعت می‌گيرد.

خرس مهربان

سلام شبح عزيز .
ظاهرا هم سن يا نزديک به هم هستيم من هم سال های انقلاب دانش اموز دبيرستان بودم . خيلی از وقايع را احتمالا هر دو بخوبی بياد می اوريم و اما
۱- من ان وقت ها اکثر مجلات و نشريه ها را می گرفتم . من سه روزنامه را نگرفته ام جمهوری اسلامی ، مردم و ميزان و الان دلم می خواست که کاش ميزان را هم می گرفتم . ميدونی من پدرم عاشق روزنامه بود شماره های اصلی صوراسرافيل و طوفان و مرد امروز اکثر روزنامه های دهه ۲۰ و ۳۰ در خانه ما وجود دارد. من هم خيلی از کتاب ها و مجلات و روزنامه هايم را هنوز دارم ولی نه از انتشاراتی که کتاب مورد اشاره شما از ان هست شما که در اوایل انقلاب دانش اموز بودین باید بیاد بیارین که حزب توده اصلا در مدارس وجود خارجی نداشت بر عکس بقیه گروه ها .
۲- دوست عزيز خاوران و ده ها گورستان بی نام و نشان از دوستان ما پرشده است ولی ايا اين افتخار اميز هست . ايا اين نتيجه دلخواهی بود . ما هيچگاه حتی يک اپسيلون هم احتمال نمی دهيم ولی هربار خاورانی بزرگ تر درست ميشود . خاطرات مربوط به سازمان افسران را که مرور می کنی . حتی يک اپسيلون هم احتمال نمی دهند که عباسی زير شکنجه وابرود و او بعد از چند روز که فکر می کند همه ديگر مخفی شده اند خانه شان را لو می دهد و ان فاجعه اتفاق می افتد . ايرج کشکولی در خاطراتش می نويسد که جلال طالبانی به من گفت که چرا شما به کردستان نمی ائيد شما زير تيغ هستين و او به جلال طالبانی می گويد که يک اپسيلون هم احتمال نمی دهيم که سرکوب شويم . دوست عزيز در کشورهای جهان سومی که حتی يک لحظه بعد هم قابل پيش بينی نيست اين يک اپسيلون از کجا می ايد . ايا اين حسرت در دل تان نيست که ان ده ها هزار جوانی که ان ميتينگ های پرشور ازادی امجديه خزانه و را برگزار می کردند و الان در خاوران ها خوابيده اند الان همه می توانستند مهندسان و پزشکانی عاليقدر باشند يا نقاشان و نويسندگان و فيلم سازانی به نام يا استاد دانشگاه و هر کدام در گوشه ای منشا عشق و زندگی و اگاهی بودند . ايا اين حسرت و اينکه ديگرانی با محاسبه نکردن حتی يک اپسيلون اتش به خرمن هستی مردمی زدند.
۳- دوست عزيز مردم و انسان ها همان هايی نيستند که فقط در محيط کار شما و يا در وبلاگ شما هستند شما بايد در يک شهر متوسط يا کوچک زندگی کنيد تا ببينيد که دموکراسی يا حقوق بشر در سبد کالای چند درصد مردم وجود دارد در شهری ۳۰ هزار نفری شايد ۱۰۰ نفر فقط حتی اسم دموکراسی را هم نشنيده باشند . اصلا در خود تهران يک بار در ميدان ازادی که رد ميشويد يک تخمين بزنين که چند درصد ان مردم به فکر ان مقولات هست يا انها واقعا برايشان به عنوان يک خواسته اساسی مطرح است
۴- به نظرر من نه تنها ان دعوا بلکه اين دعوا هم مستقيما به مردم و زندگی انان مربوط ميشود . دوست عزيز ان موقع نه تنها من بلکه اکثر بچه ها از ليبرال ها بر عليه ارتجاع حمايت می کردند حتی اگر روزنامه ای که می فروختند يا می خوندند عکس ان را نوشته بود.حتی در جريان قانون اساسی که اقای شريعتمداری به خاطر اصل ولايت فقيه و حاکميت ملی به ان رای نداد و چند بار به طرفداری ايشان تظاهرات شد همان بچه هايی که کار می فروختند و در ان شريعتمداری محکوم شده بود ولی همان بچه ها در تظاهرات شرکت کرده بودن . به صورت غريزی احساس ميشد که اگر حاکميت يک دست شود وضعيت خظرناک خواهد شد ولی اين را بزرگان حتی يک اپسيلون احتمال نمی دادند . برخلاف نظر شما من هيچگاه پشت سر بهشتی نبودم . شايد پر جاذبه ترين گروه برايم جبهه دموکراتيک متين دفتری نيرومند شکری ساعدی هزارخانی بود . حالا چقدر جالب بود که انوقت ها من و نانا هردو يک جريانی را دوست داشتيم البته من يک دانش اموز بودم و نانا احتمالا خيلی بزرگ تر از ما بود
۵- اصرار من بر عقب ماندگی نتيجه مشاهده عينی من در زندگی روزمره هست . شايد هم توجيه عقب ماندگی خودم هست در هر حال نتيجه اين بيست و چندسال نشان می دهد که چقدر عقب مانده يا پيشرفته هستيم .
۶- دوست عزيز دليلی ندارد که دروغ بگويم . من هم دوست دارم در جامعه ای دموکرات سکولار و مرفه زندگی کنم . شايد يک دليلش اين باشد که مذهبی بودن در يک جامعه سکولار بيشتر لذت بخش هست تا در جمهوری اسلامی . مثل طرفدار کارگر بودن در يک کشور سرمايه داری لذت بخش هست تا در مثلا شوروی . به عبارتی يک فنجان قهوه داغ در زمستان و نوشيدنی تگری در تابستان می چسبد . می بخشين خيلی طولانی شد

شبح

خرس مهربان عزيز(44)
عصاره‌ی نظرت را در آخرين جمله‌ی کامنت 44 نوشته‌یی برای تو سياست "به عبارتی يک فنجان قهوه داغ در زمستان و نوشيدنی تگری در تابستان می چسبد." است. سياست دل‌مشغولی ازسر شکم سيری است. برای من چنين نيست.
از آغاز سال جاري تا کنون حدود بيست هزار نفر در تصادفات راننده‌گی و پنجاه هزار نفر در بم کشته شدند اگر نظامی به‌جز ج.ا.ا. بر سر کار بود حداقل و در بدترين صورت الان نيمی از اين هفتاد هزار نفر زنده بودند. آيا هيچ انقلابی و هيچ سرکوبي اينقدر کشته روي دست مردم می‌گذارد؟
هر روز بقای اين نظام برابر است با مرگ صدها انسان و مشکلات اقتصادي و اخلاقي و ... فراوان که کم‌کم دارد جبران ناپذير مي‌شود.
حالا تو به سوآل من پاسخ بده مسئول اين قتل‌ها چه کسی است؟
ما زنده‌گی را نمي‌توانيم انتخاب کنيم بايد بين مرگ تدريجی و بر اثر تصادف و مواد مخدر و زلزله و سيل يا مرگی شرافت‌مندانه در راه آزادی و پايان بخشيدن به اين بساط يکی را انتخاب کنيم.من ترجيح می‌دهم دومی را انتخاب کنم. و البته اميدوارم شرايطي پيش بيايد که با کمترين هزينه اين نظام برود.

خرس مهربان

سلامی مجدد به شبح عزيز و دوستان گرامی .
۱- سياست برای من تفنن هست ولی مثل يک نکبت يا بختک روی زندگی من افتاده است . ديدن فيلمی به زيبايی رقصنده با گرگ ها يا ناصرالدين شاه اکتور سينما يا خواندن ژان کريستف يا رازهای سرزمين من يا خانه ادريسيها يا داستان های نسترن های صورتی و رقص در اينه شکسته خواندن شعر از شاملو تا شهريار از لورکا تا شعرهای ترکی ، از تاريخ مشروطيت تا جنبش چپ خانابابا تهرانی و ايرج کشکولی خاطرات صفر قهرمانی از بنفشه های افريقايی که زنم پرورش می دهد تا حسن يوسف های مادرم برايم بسيار بيشتر از سياست لذت بخش هست .
۲- متاسفانه در کشوری زندگی می کنم که سرکوب هميشه بالای سرم هست تمام کسانی را که دوست دارم می کشد به بند می کشد نه الان نه اين بيست سال بيش از يک صد سال هست که نسل به نسل به مسلخ می رويم . تمامی جوانی ما در استرس و اضظراب گذشت ان سال های لعنتی هميشه چشم بر ديوار و در ....تمام سال های جوانی ما در فقر و بی پولی چون هيچوقت استخدام نشديم شايد حتی اگر می خواستيم نمی شديم . تمامی لذت هايی که می خواهم سرکوب را در مقابل خود می بينيم حتی برای نفس کشيدن بايد با سرکوب روبرو شويم پس اجبارا راهمان برای زندگی از سياست می گذرد . برای لحظه ای زیستن لذت بردن حتی نفس کشیدن باید در مقابل این استبداد بایستیم.
۳- در پاسخ به عزيزی نوشته ای که اوضاع نياز به تحليل های ژرف تری دارد لب کلام من هم همينجاست . درست است بيش از چندين دهه از سرکوب مداوم استبداد مانع هر پيشرفتی شده است . ولی ايا همه اش تقصير سرکوب حاکميت ها بوده است ايا در اين ميان روشنفکران و فعالان سياسی اجتماعی و همچنين مردم ما بری از اشتباه يا نا کارامدی بوده اند ميشود اينگونه سئوال کرد چرا در اين ده ها سال تلاش روشنفکران و مردم ما در مشروطيت و ملی شدن نفت و انقلاب ۵۷ پيروز نشده اند . چرا ما بر سرکوب پيروز نشديم . اگر خاطرات کوروش لاشايی را خوانده باشين بعد از ورود به ايران و مخفی شدن در خانه ای می گويد مدتها فقط با دونفر بحث می کردمن رابطو دختر صاحبخانه انصافا با اين بضاعت امده بود تو ايران انقلاب راه بياندازد. نميشود که انسان ده بار يک کاری را بکند سرش به سنگ بخورد دوباره بلند شود همان کار را بکند . يک مثال ديگر کتاب ولايت فقيه حاصل درس های اقای خمينی در نجف بمدت چند سال بود ودر سطح وسيعی پخش شده بود چند نفر از روشنفکران ما در سال های ۵۶ و ۵۷ ان کتاب را نقد کرده بودند يا حتی خوانده بودند به عبارت ديگر چقدر شناخت از ان نيرو در سال های ۵۷ داشتند تقريبا هيچ . الان هم دقيقا اينجوری هست يعنی شناخت اکثر دوستان عزيز از جامعه لايه های اجتماعی و کنشگران ان در حد صفر هست . با اين اندازه از دانش و اگاهی از وضع جامعه ای که در ان بسر می بريم هر تغييری لاجرم به سرنوشت های قبلی منجر خواهد شد در عين حالی که از اين تغيير هم گريزی نيست . مشکل اصلی شکستن اين دور معيوب هست .
۴- شبح عزيز حتی اگر يک بار به وبلاگ خرس مهربان می امدين می ديدن که من خود نيز هر بار می نويسم که مسئول اصلی سرکوب روشنفکران دانشجويان کارگران حاکميت هست مسئول اصلی تمام بحران های اقتصادی اجتماعی زيست محيطی حاکميت هست . حاکميتی که نتيجه بيست سال حکومت ان با بيش از ۴۰۰ ميليارد دلار در امد نفتی جز بدبختی فلاکت فقر و رشد اقتصادی متوسط ۳ درصد نبوده است يا در اين بيست سال با ۴۰۰ ميليارد دلار ايران تنها کشوری هست که رشد درامد سرانه ان منهای ۶دهم درصد بوده است شايستگی و لياقت حاکميت را ندارد . دوست عزيز اينها را حداقل همه دوستان وبلاگی می دانند مشکل جای ديگری هست مشکل اينجاست که چرا نمی توانيم اين وضعيت را تغيير بدهيم
۵- مورد ديگر اينکه همين که مردم نتوانسته اند در اين بيست و چند سال يا در اين يکصد سال اخير به پيروزی دست يابند نشانه عقب ماندگی انان هست . چرا بايد از مردم خلق قهرمان درست کنيم اکثريت اين مردم در مرحله ماقبل مدرن زندگی می کنند و هنوز به مرحله ای نرسيده اند که دموکراسی و حقوف بشر برای انان خواسته ای اساسی باشد . مردم در تمام اين جنبش ها در بزنگاه های تاريخی از جنبش های مترقی حمايت نکرده اند و حاکميت براحتی توانسته است انان را سرکوب کند بجز انقلاب مشروطيت ما در هيچ جنبش ازاديخواه شاهد مقاومت گسترده مردم در حمایت از جنبش های پیشرو و مترفی دربرابر سرکوب حاکميت نبوده ايم . چه دليلی دارد که اين بار اين کار را بکنند .
۶ - در مورد خفتگان در خاوران يک بار ديگر می گويم دوست تر می داشتم که زنده می ماندند چون که با مرگ انان چيزی عوض نشد ولی با ماندنشان خيلی چيزها عوض ميشد با بودن انان در جامعه بهتری زندگی می کردیم مرگ انان همانقدر که نتیجه سرکوب وحشیانه دولت بود نتیجه اشتباه و عدم دانش و اگاهی دوستانشان از جامعه ای بود که در ان زندگی می کردند . دوست تر ميداشتم غلامحسين ساعدی سعيد سلطانپور و هزاران چون انان می ماندند و می افريدند

نوید

شبح جان گفتی با سرکوب نمیتونن پیروز باشن ولی اینو یادت رفت که اکثر جوونای ما اعتقاد کافی برای راهی که دارن میرن ندارن یادمه تو یه کتاب از چه گوارا خوندم که کسی که میاد تو جنگل اگر مبارزه کردن بلد نباشه یواش یواش یاد میگیره و میتونه دووم بیار ولی اگر به هدفش کاملا معتقد نباشه به هیچ وجه نمی تونه . من هنوز خندهء یونسی (وزیر اطلاعات ) رو موقعی که در بارهء اتفاقای خرداد گفت اینا هدف مشخصی ندارن واسهء همین تا میگیرمشون همه ء کسایی رو که میشناسن لو میدن از یادم نرفته .من میگم اول باید اون هدف کاملا مشخص بشه بعد مردم اصلاح طلبا رو کنار بذارن و خودشون به اون شکلی که تو میگی بیان و قدرت بگیرن .
خرس مهربان عزیز بنظرمن مردم باید بدونن که قهرمان اصلی خودشونن چون اگر کس دیگه ای قهرمان باشه اون موقع بازم مردم اون بت میپرستن .

مهران محبوبی

مردمی که انقلاب کردند بو سیله اینها در همان بحبوبه انقلاب دشنام خوردند و به جوجه کمونیست از سوی طالقانی (روزنامه کیهان ۱۹ بهمن سال ۱۳۵۷ ) لقب گرفتند! آقای بازرگان شاه شجاع خرس مهربان ما هم گفته معرفی داشت که می گفت ما باران خواستیم سیل آمد! دوستان این حرف ها الان از زبان شبح یا کنجکاو در میاید باور نکنید یا دیر باور کنید می تواند از زبان هر کی در بیاد ! مهم این است که باید دید این افراد خوابنما شدند یا بازتاب حقایقی اند! منصور حکمت از همان بدو شروع سو سو زدن شعله انقلاب بهمن این ها را بازتاب داد تا به الان که حزب اش از او باقی مانده است! بازتاب این خواسته ها چیزی جز آزادی های سیاسی و بیان بی قید و شرط و برابری انسان ها و نفی تبعیض نبود! آنزمان منصور حکمت و حمید تقوایی برای بازگویی این بازتاب و خواسته های آن انقلاب سازمان اتحاد مبارزان کمونیست را تشکیل دادند!

کارگران بخاطر موقعینی که دارند نیروی بلقوه ما اند و اینکه دست به چه نوع مبارزه ای می زنند نزدیکی اشان را به ما نشان می دهد! من می توانم نکته به نکته روی همه خم شوم و نزدیکی شبح عزیز را به حزب کمونیست کارگری اشاره داشته باشم ولی فرصت نیست. فقط اینرا بشما و بقیه کسانی که با شما این بحث جالب را به اینجا کشاندند بگویم که کسانی که الان از رژیم اسلامی بیزارند در یک پروسه مبارزه روزمره به اینجا رسیده اند من خودم بسیاری اش را از نزدیک شاهد بودم که بسیجی ها یی کارگر که به خاطر اخراج در پروسه سالها به این نتیجه رسیدند که اشتباه کرده اند و این رژیم دشمن آنها است! این با انقلاب قبلی فرق داره اگر مردم دست به کار شوند تمام راه را حتی به خود شما هم نشان خواهند داد ! نوید و خرس مهربان بسیار مردم را احمق فرض کردند! درسته مردم مثل شما ها وبلاگ نویس نیستند ولی شعوراشان کار می کنه! حتی در همان انقلاب بهمن کسانی که دنبال خمینی رفتند عشایر و دهاتی ها نبودند بلکه همین ملی مذهبی ها بودند ! شلوار جین تنگشان از زیر چادر هایشان در تضاهرات هایشان معلوم بود!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 1:55  توسط خرس مهربان   | 

تاسیس اندیشه یا استخراج و تغلیظ از سنت

 پاییز :
فكر نمي كنم كسي از خود روحانيون و مذهبي ها نسبت به اين مردم اينقدر كه شما بد گمانيد بد گمان باشد. به باور من اگر حاكميت ميدانست كه 51% راي مي آورد همين الان رفراندوم ميكرد كه براي خود اعتباري بخرد و سبب نوميدي بيش از پيش مخالفانش شود. از حرفهاي ميلاد هم اين قسمتش را بارها در طول سالها شنيده ام".وارد كردن نظريه و ايده و مانيفست از غرب بدون توجه به عرف, شرع , فرهنگ, مليت و ذائقه ي يك مملكت كاري لااقل غير مفيد است" اين حرف از بس در طي سالها تكرار شده است به نظر يك باور كاملا درست مي ايد در حالي كه قطعا غلط است. وارد كردن ايده و مانيفست از غرب مثل وارد كردن هزاران مايحتاج زندگي نوين است كه ما خود توان توليد آنرا نداريم.مثل هواپيما. ما توان توليد يك ايده و فكر درست را نداريم و اين تنها ايده درستي است كه من آموخته ام.مثل بچه هاي دهاتي مي مانيم كه به دانشگاه يك شهر بزرگ آمده اند و تا آنروز گفته هاي مش باقر را راجع به كف كردن شاش خرش و پسرش در هنگام عاشقي بزرگترين نظريه تربيتي مي دانسته اند. لطفا به وبلاگ من سر بزنيد
 خرس مهربان :
سلام وقتي ديدم سيببستان در گوشه اي از وبلاگش تكه اي از نوشته پائيز را در جواب ميلاد گذاشته گفتم حتما امر مهمي واقع شده و ديدم كاملا درست هست نكته كليدي اينكه ما در سنت تاريخي يا ديني گذشته خود هيچ نشانه اي از دموكراسي و حقوق بشر وجود ندارد و اگر چيزكي هست انقدر ناچيز هست كه اولا قابل استخراج و تغليظ نيست و دوما اصلا قبل از به دنيا امدن مرده است و در واقع چيزي به دست ما نرسيده است . ما بايد مثل اتومبيل تلويزيون سيب زميني چاي كامپيوتر شوفاژ هواپيما ان را وارد كنيم و از نو تاسيس كنيم . يك صد سال تلاش ناكام ملكم خان مستشار نائيني اخوند خراساني بازرگان شريعتي طالقاني سروش نشان داده است كه حق با فتحعلي اخوندزاده و فضل الله نوري بوده است . ما بايد اين ايده ها ي دموكراسي حقوق بشر را ازمثل دانش فني وارد كنيم و تاسيس كنيم مثل كارخانه البته ((( بدون توجه به عرف, شرع , فرهنگ, مليت و ذائقه ي يك مملكت ))) حالا اگر اكثريت مردم مي خواهند يا نه ان ديگر امر ديگري هست
 ميلاد :
:::وارد كردن ايده و مانيفست از غرب مثل وارد كردن هزاران مايحتاج زندگي نوين است كه ما خود توان توليد آنرا نداريم.مثل هواپيما. ما توان توليد يك ايده و فكر درست را نداريم و اين تنها ايده درستي است كه من آموخته ام."::::
سيستان عزيز , فلسفه, علم حكومت داري , جامعه شناسي , مردم شناسي و... "مايحتاج" نيستند.
يك نظريه پرداز و فيلسوف اگر بخواهد مثلا قانون اساسي اي بنويسد و يا تئوري هاي بزرگي مثل اصلاحات يا گفتگوي تمدن ها را بدهد, آن وقت است كه نبايد به اين كار مثل وارد كردن تكنولوژي هوايي يا صنعتي نگاه كرد.او براي يك عصر مي نويسد نه براي نسل آينده و نسل بعد از او, در ظاهر اين طور است اما در باطن همان نسل ها هم هستند كه روي نسل هاي آينده شان اثر مي گذارند به اين نتيجه مي رسم كه اگر نظريه اي از غرب وارد شود يك بيگانه نمي تواند بدون در نظر داشتن مولفه هايي كه نام بردم نمي تواند تضمين كند كه با وجود اين تئوري يا قانون 80 سال آينده به احتمال زياد چه نگرشي در جامعه حاكم است يا لااقل يك افق روشن و واضحي را تصور كند. ما مثال هاي زيادي در اين رابطه داريم. مشروطه اي ها كه از روي بلژيك و فرانسه مشق قانون نوشتند به اين فكر نبودند كه چطور بايد آهسته و پيوسته روند كه ناشي از كم اطلاعي از فلسفه و بازي سياسي كردن بود.ما بعد از كودتاي مرداد را هم داريم و 57 را هم همين طور. اين ها مثال هاي نقض گفته ي توست. چطور مي شود ملتي كه دين ديگري دارد, آيين ديگري دارد , فرهنگي ديگر دارد بتواند براي ما چشم اندازي از آينده ي ما و نظام حاكميت ما به ما ارائه بدهد. تئوري پردازان يك كشور علاوه بر مولفه هايي كه ذكر كردم , البته كه بايد با فلسفه ها و تئوري هاي حكمراني غرب مخصوصا يونان باستان و جديدا آمريكا و يا شوروي آشنايي كامل داشته باشد تا اگر از اين علم سرشار به درستي استفاده كند حتي اگر براي يك بار از اين تخصصش به طور جدي استفاده كند .
لااقل اگر يك ايراد مبرهن به نوشته ات بگيرم اين است كه فكر مي كني, علم سياست و حكمراني و فلسفه مانند نان است. اين رو به شدت رد مي كنم.
 ميلاد :
ملتي كه در اون افراد به هموطنانشون به ديد ضعف نگاه كنند و بدتر كه جرياني اين نگاه رو عادي سازي كنه, معلومه كه كارش به اينجاها و حتي بدتر ميرسه.
اون موقعي كه اجداد ما در آسمانها و در تمامي علمها سير مي كردند و ايران رو دنييايي دست نيافتني ساخته بودند, اگر مي خواستند به هم ديگه به همين ديدي كه سيبستان عزيز نگاه مي كند نگاه كنند, به هيچ جا نمي رسيدند. باور كنيد كه آنها انسان هاي عجيب و مخلوقات تكرار نشدني نبوده اند. فقط خود را باور كرده بودند و برعكس اين تفكر , سرود ترقي خواهي و "خواستن توانست است " سر مي دادند نه روضه ي ناتواني.
اگر ملتي (مثل ژاپن) بوديم كه چنين سابقه اي نداشتيم, پس قطعا به ضرب المثل معروف "براي اينكه به راهي كه نرسيده ايم برسيم, بايد به راهي برويم كه تا كنون نرفته ايم" عمل مي كرديم.
همان غربي هاي رنسانسي هم اگر مي خواستند مثل عزيزان فكر كنند, كتابخوانه هاي 500-600 هزار نسخه اي ما را غارت نمي كردند و به فكر اين مي افتادند كه بايد براي پيشرفت دقيقا از ماها كپي برداري كنند. اما آنها اين كار را نكردند و تصميم گرفتند كه مانند شرق نه به تقليد از او حتي با وجود هزينه هاي فراوان, راه پيشرفت را پيدا كنند.
ملت ما اگر مي خواست با وارد كردن فكر پيشرفت كند , توده اي ها را الآن در حاكميت داشتيم.
در مورد اين نكته كه ما چه مي خواهيم و نمي خواهيم هم نظرم اين است كه اين خاصيت اصلاح است.كسي كه اصلاح مي كند البته كه ميداند چه نمي خواهد اما ممكن است هم نداند كه چه مي خواهد.اما ما بايد هدف را داشته باشيم و راه را اصلاح كنيم (هر چند نمي خواهم از زبان فلاني نقل قول كرده باشم ) ملتي كه هدفي نداشته و پشتكار براي رسيدن به هدف نداشته , نتوانسته دور بگيرد.اكثر كشور هايي كه الآن ديگر در حال توسعه نيستند هم همين طور بوده, ابتدا با شور و شوق فراوان و با شك ايدئولوژيكي مثلا ناسيوناليسم يا كمونيسم و ... به حركت زياد وا داشته شده اند و بعد از دور گرفتن و پر و بال گرفتن از مواضع آتشين خود عقب نشسته اند و اصلاح را عملي كردند. مثل فضاي بعد از رنسانس يا بعد از جنگ جهاني دوم براي ژاپن و چين و يا كمونيسم براي روسيه و چين و ... . مسير ما هم چندان اشتباه نبوده , همت عالي نبوده.
ان شا الله با تلاش و كوشش و تعقل و البته احترام به ريشه هاي ملت به جايي كه بايد برسيم و به قول بهشتي (پسر) ماهي اي باشيم كه بعد از قرن ها به اقيانوس و محلي كه اتفاقا مال اوست و نه مال بي جنبه ها , بر مي گردد.
پاییز :
من يك چيز را هيجوقت متوجه نشده ام... كدام زمان ما در اوج بوديم و بقيه در قعر... تمام تمدن اسلامي يا بهتر بگويم تقريبا تمام آن بر اساس خرافه است. شما خودت حاضر نيستي شفاي بوعلي سينا را بخواني ولي انديشه هاي دكارت و حتي ارسطو را مي بلعي...آنوقت انتظار داري جهانيان بزرگان ما را بشناسند و مينالي كه چرا جهان قدر ما را نميداند. ميداني چرا چون در همه جهان اينطور است. در تركيه و مصر و مراكش هم مردمش همين گونه فكر ميكنند.آنها هم گمان ميكنند كه مهد تمدن جهان بوده اند ولي اگرر از هزار ايراني بپرسي كه يك متفكر مصري را نام ببر فكر نميكنم كه از اين هزار نفر ده نفر هم بداند. من اصولا فكر ميكنم كه چيزي به نام تمدن اسلامي يك شوخي است مگر آنكه بخواهيم هجويات ملا محمد باقر مجلسي زا تمدن بناميم
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
 عبدالکریم لاهیجی همراه ناصر کاتوزیان از ارزنذه ترین حقوقدانانی هستند که از اوایل انقلاب نامشان ویادشان با من هست . به درستی به نکته مهمی ذست نهاذیذ . حقوق بشر همجنان از اولویت اول برخوردار است و لزوم پرداختن به ان هم در عرصه نظری و هم عملی از واجبات . اخیرا چیزی از اقای منتظری دیدم که جالب بود و ان اینکه خقوق بشر و کرامت انسانی ذاتی است بدون بقیه مسائل مذهبی و ...و اخیرا مشابه این کار را محسن کدیور انجام داده است . قبلا می خواستم براتون بنویسم نشد . حتی اگر روشنفکری دینی در ذات خود دارای تناقض باشد و مربوط به دوره گذار . ( البته من معتقدم از سنت تاریخی دینی و فرهنگی ما حقوق بشر و دموکراسی بیرون نمی اد و باید ان را تاسیس کنیم )باز ما به وجود روشنفکری دینی نیازمندیم برای شناخت بهتر سنت . ما نمی توانیم از سنت را دور بزنیم ولی برای عبور از ان باید ان را بشناسیم . ممنون
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

خرس مهربان

سلام حميد عزيز ، خوش شانسی سيدجمال بوده که گير تو افتاده و بد شانسی اخوندزاده که گير من افتاده . راست شمن اين دو سه هفته در مورد اخوندزاده از هر کتاب و مجله ای که تونستم خوندم ولی نتونستم منبع اصلی را که کتاب آدميت بود را پيدا کنم حتی به دو نفر دستفروش کتاب پول پيش هم دادم که بيارن ولی نتونستند پيدا کنند هنوز منتظرم که کتاب را پيدا کنم .می گم حميد عزيز نبينم دل گرفته ات ، آخه مومن ، سيدجمال کجاش غريب بوده براش هزار تا کتاب و فيلم و داستان نوشته ميشود نصف مدرسه و خيابان ها و کتابخانه ها به اسمش هست . غريب واقعی آخوندزاده هست که بعد از ۱۰۰ سال هنوز کتاب هايش مجوز چاپ ندارن فقط ظاهرا يک بار زمان شاه منتشر شده و ساواک توقيفش کرده حتی کتابی در معرفی او هم مجوز چاپ ندارد و من در پی کتاب آدميت سگ دو می زنم . حميد عزيز سيدجمال قله بسيار بلندی نبوده تپه ای بوده چون چندين تپه ديگر ، واقعيت اين است که آن جامعه چنان منحط و عقب مانده بوده است که تقريبا هيچ فکر و انديشه در ان نمی روئيد تخم فکر و انديشه را ملخ خورده بود چند نفر معدودی که به خارج از کشور می رفتند و با دنيای بيرون از کشور روربرو می شدند شوکه می شدند

شوکه می شدند و می امدند که بايد از اين نکبت بيرون آئيم يعنی تمام اين فکر ها از استانبول باکو قفقاز قاهره بمبئی وارد شده است مطلقا در داخل پیچ نبوده است . منتهی میگم که در مورد سیدجمال اغراق نکن در داخل کشور نیروهای مذهبی دیگری هم بیشتر اثر گذاردند مثلا شیخی ها ، من قبلا احساس خوبی به بهایی نداشتم و همان تصویر کلیشه ای که اینها نوکر انگلیس و یهودی ها هستند البته الان شان برام مهم نيست الا اينکه به نقض حقوق انسانی آنان معترضم در حاليکه تا چند سال پيش اصلا برام مهم نبود . دارم از موضوع پرت ميشم ااين دو سه هفته که يادداشت های شيخ فضل الله نوری وديگر مخالفان مشروطه را که می خواندم علاوه بر دو موضوع برجسته يعنی مخالفت شيخ با برابری اسان ها در مقابل قانون و کلمه خبيثه آزادی حساسيت شديد آنان به بابی ها است . ظاهرا شيخی ها هم نسبت دوری با بابی ها دارند . اين همه مخالفت با آنان شايد نشان از نقش مهم آنان در فکر مشروطيت دارد که من تا حالا متوجه ش نشده بودم و دارم دنبالش ميروم .

دارم دنبالش ميروم . يعنی اگر ما می خواهيم دنبال احيای دينی يا نوانديشی دينی باشيم و بخواهيم دنبال تطور و تحول انديشه دينی در اين صدسال باشيم نبايد همه تمرکزمان به سيدجمال باشد کانون های مهم ديگری در داخل بوده اند که متاسفانه به دليل آن گسست فکری ما آن را نمی بينيم //راستی من کتاب تاريخ نهضت ملی مهندس سحابی را در ان به ملکم سيدجمال و اخوندزاده پرداخته است بعد از سال ها دوباره خواندم افتضاح بود ظاهرا اين کتاب در سال ۵۶ يا ۵۷ نوشته شده ولی در اوايل ۶۰ منتشر شده اگر فرصتی شد آن را هم نقد می کنم آدم بعد از خواندنش فرق بين اصل و بدل را می فهمد تفاوت مثلا مهندس بازرگان و دکتر سحابی را با مهندس سحابی

حميد عزيز ولی اصل مسئله درست طرح شده است اينکه ما بعد از صد سال تلاش نه تنها به نتيجه نرسيده ايم بلکه دور تر هم ميشويم بالاخره يک جای کار می لنگد در اين صدسال نيروهای چپ ملی مذهبی هرکدام در مقاطعی دست بالا را داشته اند ولی ما هميشه بازنده بوديم بالاخره اين نيروهای بازدارنده استبدادی و استعماری در همه جا بودند چرا در خيلی جا ها پيشرفت حاصل شده است . ما نياز داريم که اين صدسال گذشته را باز خوانی کنيم در سطح وسيع تر در محافل فکری و دانشگاهی تا محافل دوستانه منتهی همت برخی چون تو بلند تر و برخی چون من کوتاه تر . البته این باز خوانی باید انتقادی و با دقت و موشکافی باشد نه درست کردن دوباره بت و اسطوره // يک کار مهم ديگه ات هم اين بود که بهنام عزيز هم برخی وقت ها اينجا می نويسد که غنيمتی هست با آن همه دانش . /// شب تون به خير

amirhossein

سلام!مسلما آن موضوعات کهنه نشده و از دغدغه های من هستند اما نوع مواجهه ما با آن ها عوض شده.احيای فکردينی، نسبت ميان فکردينی و نظام سياسی و اجتماعی، پروتستانتيزم اسلامی و...در دوره حاضر راه حل های دقيق تر و دفاع های محکمتری می طلبند.مثلا مگر می شود با تنبيه الامه نايينی به جنگ تئوری های جديد سياسی رفت و دموکراسی را از دل شريعت بيرون کشيد؟تازه او که از بقيه جلوتر بوده!مسئله کهنگی و نويی برنمی دارد چون مسئله است اما راه حل ديروز شايد به کار امروز نيايد.ارزش سيد اما محفظ است و سهمش در بيداری ما فراوان!قربانت!

بهنام 

سلام... حميد جان آيا می خواهی تکليف اين همه پرسشهای جانگداز و سخت را يکجا در اين سلسله يادداشتها روشن کنی؟ در مورد قائل بودن به تعارض دين و فلسفه در نوانديشی دينی به گمانم به خطا رفته ای. اگر منظور از نوانديشی دينی آنچه که در ايران شاهدش بوده ايم است، که نو انديشان دينی حتی به تعارض علم و دين هم باور ندارند چه رسد به تعارض دين فلسفه که اولی بر آن است. اين گرايشی است که بيشتر از حوزه های دينی و به ويژه مکتب تفکيک بر آمده و با بررسی نوشته های پيشينت از جمله نوشته های ارزشمند *دين و علم* اينطور حدس می زنم که خودت هم بی تمايل به اين جريان نيستی. اما تمايل من و تو کجا و واقعيت تاريخی نوانديشی دينی کجا؟ به گمانم موضوع نياز به بررسی بيشتر دارد. در مورد ضد غرب بودن سيد به نظرم اگر بين غرب و برخی از وجوه فکری و تمدنی آن اينهمانی برقرار نکنيم موضوع تا حد زيادی حل شده است. در مورد نيات سيد چيزی برای گفتن ندارم. چرا که نیات چه خير و چه شر به هيچوجه برای داوری کافی نيستند...

... لذا هرگونه تلاش برای *اثبات* نيات خير سيد خود نوعی نقض غرض خواهد بود. چراکه تاريخ به يک معنا گورستان اينگونه نيات خير است! در مورد عملکرد سيد در مخاطب قرار دادن حاکمان يا به قول امروزيش اصلاحات از بالا! فکر مي کنم که سيد ناگزير از اينکار بوده است. برای فهم بهتر موضوع بهتر است حرکت سيد را با حرکت اصلاحي ديگری که تقريبا همزمان با او و در متن جامعه ايرانی به وقوع پيوست مقايسه کنيم. جنبش بابيه که دوستمان خرس مهربان هم به درستی به آن اشاره کرده، به اعتقاد من تنها جنبش اصلاح دينی در ايران است که خصلت توده ای پيدا کرد. حرکتی که اگر ناکام نمی ماند امکان تبديل شدنش به يک رنسانس دينی بسيار بود. می گويم رنسانس و نه پروتستانتيسم تا از بسياری از بد فهميها که دلايلش را ذيلا خواهم گفت جلوگيری شود. اما دلايلم برای اين ادعا به قرار زير است: ۱- با توجه به تفاوتهای اساسی بين دو مذهب تشيع و تسنن و با وجود اينکه مذهب تسنن تا حد زيادی اصالت تاريخی خود را نسبت به تجربه صدر اسلام حفظ کرده و به ويژه در حوزه شريعت و مناسک نسبت به تشيع کمتر به بدعتها آلوده شده، اما اين اصالت به بهای...

... بسته شدن باب اجتهاد و تکيه صرف به حديث و بسنده کردن به ظاهر و اجتناب از هر گونه تاويل نظير آنچه که در ظاهريه ، حنابله و بعدها در پيروان ابن تيميه و وهابيه شاهد بوده و هستيم و به ويژه تکوين تاريخی روحانيت سني به گونه نهادی تماما ديوانی که روحانيت سنی را تا حد زائده دولت تنزل داده است، که در مقايسه با آن مذهب تشيع با وجود تمام بدعتهای موجود در آن نسبت به فلسفه و کلام و تاويل بازتر بوده و علت آن هم اين است که تشيع به ويژه شاخه دوازده امامي آن دستکم برای چند سده در اقليت بوده و اقتضای اقليت بودن نيز انعطاف پذيری برای بقا است. اين است که در تشيع دوازده امامی که برخلاف شاخه اسماعيلي و زيدی آن لااقل تا زمان صفويه موفق به تشکيل دولت نشده بود مسئله اجتهاد و استقلال از نهاد حکومت و حفظ ارتباط با مردم نيازی حياتی بوده است. در واقع ساختار سازماني که نوع ديواني آن را در روحانيت سنی و نوع تشکيلاتيش در اسماعيليه وجود داشته، در روحانيت شيعی امامی لااقل برای چند سده وجود نداشته و به جای آن روحانيت شيعه امامی از نوعی رابطه ارگانيک با پيروانش برخوردار بوده است که همين امر...

..روحانيت شيعه امامي را واجد خصلتي توده تر ساخته بودلازم به تذکر است که مسئله تقليد خود از زمان صفويه به وجود آمده و برخی رساله عباسيه نوشته شيخ بهايی را اولين نمونه از آنچيزی می دانند که به بعدها به رساله عمليه مشهور شد. پيش از اين مسائل و پرسشهای توده شيعی از علما در قالب توقيعات يا نامه هايی پاسخ داده می شد که در آنها بر خلاف رساله های عمليه کنونی که در آنها برای همه چيز تعيين تکليف شده ، تنها به يک يا چند پرسش مشخص پاسخ داده شده بود. داخل پرانتز بگويم همين مسئله پيش از هر چيز خود بيانگر ذات تاريخی و *اينجهانی* پديده هايي است که حال در تبليغات روحانيت حاکم از عرش و ملک هم مقدستر جلوه داده مي شوند. ۲- بدون آنکه قصد مقايسه ای صوری را داشته باشم بر اين گمانم که عليرغم مذهب کاتوليک که نسبت به مذهب ارتودکس بسيار بدعت آلوده تر می نمود، به بستری برای عروج نهضت اصلاح دينی تبديل گشت، به همان نسبت هم اگر قرار بود چنين تجربه ای در جهان اسلام نيز رخ دهد بستر عروج آن به دلايل پيش گفته مذهب تشيع بود نه مذهب تسنن. و ايران هم که نسبت به ساير کانونهای تشيع...

...يکپارچه تر و فراگير تر بود مساعد ترين بستر برای وقوع چنين اتفاقی می بوداما چرا جنبش بابيه که ظهورش از دل تشيع امامی و از ايران به دلايل پيشگفته طبيعی مي نمود، منجر به خلق چنين تجربه ای در ايران نشد و در نهايت هم عليرغم بسياری از فداکاريهای معتقدين به آن و صداقت مبلغان و بنيانگذاران نخستينش خود تبديل به مذهب و فرقه ای مجزا گشت؟ در اينجاست که به *عللی* بر می خوريم که توجه به آنها ما را از هرگونه قضاوت شتابزده در باب سيد جمال و کوشندگانی نظير او باز مي دارد.۳- توجه به تفاوت بستر اجتماعی که در اروپا موجب رشد و قوت گيری نهضت اصلاح دينی شد با شرايط اجتماعی تاريخی ايران در آن مقطع تا حدی روشنگر اين موضوع خواهد بود. آنچه که در اروپا موجب دوام و بقای این نهضت شد نارضایتی پاره ای از دولتهای اروپای و به ويژه نارضايتی برخی اميران و شاهزادگان از يکسو و افزايش تصاعدی درآمدهای کليسا و طمع همين اميران به املاک و ثروتهای کليسای کاتوليک بود. در واقع مضمون تاريخی نهضت اصلاح دينی و آنچه که بعدها به فرايند سکولاريزاسيون مشهور شد چيزی نبود مگر *خلع يد از کليسا*. وجود همين شرايط مساعد تاریخی - اجتماعی بود...

...که فی المثل برخی اميران آلمانی رابه پشتيبانی از لوتر در مقابل هجمه های کليسای کاتوليک واداشت، و به کالون مجالی برای تشکيل دولت دينی در ژنو را داد.(( توجه به سرکوبهای کالون در ژنو و فتوای لوتر برای قتل عام دهقانان شورشی و سرکوب فرقه های راديکالی نظير آناباپتيستها نيز ما را از هرگونه قضاوتهای خوشباورانه و شيفته وار در باب اين نهضت باز خواهد داشت!)) اما در ايران نه اشرافيتی مستقل از حکومت و شخص پادشاه وجود داشت و نه حتی روحانيت شيعی با وجود رابطه مستقيمش با سلطنت از چنان اقتداری برخوردار بود که کليسای کاتوليک واجد آن بود. در واقع می توان *استبداد* مطلقه و فقدان نهادهايی نظير اشرافيت و عدم وجود هر گونه رقابت و تضادی در ساخت قدرت را از مهمترين عوامل ناکامی نهضت بابيه و تلاشهای سيد جمال دانست. اگر به اينها جهل گسترده مردم و عدم وجود حداقل سرپلهايی ارتباطی با مردم را هم اضافه کنيم رويکرد سيد جمال در پی گيری آنچه که اصلاحات از بالا خوانده می شود تا حد زيادی موجه خواهد بود. بی توجهی به اين شرايط تاريخي و ارزيابي عملکرد سيد تحت عنوان اصلاحات از بالا...

 آنهم در عصر ماهواره و اينترنت، فارغ از انتزاعی و غير تاريخی بودنش بيشتر برآمده از تجربه چند ساله اخير و به ويژه شکست پروژه ارتجاعی ــ استعماری دوم خرداد است تا نگره ای تحليلی - انتقادی.... حميد جان امروز فرصتی دست داد تا يکبار ديگر سلسله يادداشتهايت و نظرات دوستان را مرور کنم. مروری که منجر به نگارش اين مطلب کسل کننده و طولانی که مسلما خالی از خطا و اعوجاج نيست شد. به هر حال اميدوارم که موجب کسالت و ناراحتيت فراهم نکرده باشم. به ويژه به اين خاطر که برخی نظرات تو و برادرت را هم به نقد کشيدم. از خرس مهربان هم به خاطر ياداوری به جايي که جرقه اين بحث را زد متشکرم. پرگوييم را بر من ببخش. شاد باشی!

سلام... از آخوند زاده و تفکراتش چيزی نمی دانم. اين بود که در مورد نوشته قبليت چيزی برای گفتن نداشتم... نمی دانم که نظريات آرامش دوستدار را خوانده ای يا نه؟ ايشان از منتقدين نظريه پروتستانتيسم اسلامی است و آنرا را ممکن نميداند و معتقد است که اساسا اسلام فاقد زمينه های مناسب برای وقوع چنين تحولی است. حالا که بحث به اينجا رسيده پیشنهاد می کنم کمی هم به اين قبيل نظريات بپردازی. خودم هم سوالی دارم که اميدوارم همانند پرسش قبلی آنرا حمل بر تعارف و تجاهل نکنی. آيا پروتستانتيسم اسلامی را يک پروژه می دانی يا يک پروسه؟ يعنی اين که آيا هرگونه تغيير سياسی اجتماعی را معطوف به تحول در بينش دينی مردم ميدانی و به عبارت بهتر خواهان بروز تغييرات سياسی اجتماعی از طريق پی گيری اصلاح دينی هستی؟ (( اصلاح دينی به مثابه پروژه)) يا اينکه اصلاح دينی را روندی زمانبر و بطئی می دانی که لزوما نمی توان يا نمی بايست وقوع تغيرات سياسي اجتماعي را مشروط به تحقق آن کرد و می توان به موازات آن و حتی مستقل از آن مبارزه برای تغييرات سياسی اجتماعی را پيش برد؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 1:42  توسط خرس مهربان   | 

تجربه انتخابات مجلس هفتم

سلام دوستان امروز می خواهم مروری کنم بر نوشته های خودم و دوستان در مورد مجلس هفتم . اینک فرصتی هست تا خودمان را باز خوانی کنیم

شبح : ● تحريم انتخابات، "نه" به ياس و حقارت مردم

بعد از آن که به دليل عدم حضور مردم تهران در انتخابات شورای شهر، اين شورا به دست راست‌ترين جناح حکومت افتاد گروهی قيل و قال به پا کردند که تحريم‌کننده‌گان انتخابات موجب شدند شورای شهر تهران ارتجاعی شود و انسداد سياسی در کشور را تشديد کند. اکنون نيز که در آستانه‌ی انتخابات ديگری هستيم دوباره می‌خواهند با ترساندنمان از روی کار آمدن جناحی از حاکميت ما را به شرکت در انتخابات تشويق کنند تا جناح ديگری را به قدرت برسانيم. اما آيا اين ترس ترسی کاذب نيست؟
شورای شهر پيشين که از چپ‌ترين جناح حاکميت به‌وجود آمد توان تغيير نام خيابان خالداسلامبولی و ميدان کاج را نداشت و پس از آن که يک‌بار در شورای شهر تصويب شد بار ديگر مسکوت ماند و هرگز به اجرا درنيامد. نه نام خيابان "خالداسلامبولی" عوض شد و نه نام ميدان کاج به "مصدق" تغيير يافت. اما ديروز با تصويب شورای شهر جديد که از راست‌ترين طيف حکومت تشکيل شده است نام خيابان "خالد اسلامبولی" به "انتفاضه" و نام خيابان "پهلوی" در قاهره به "مصدق" تغيير يافت.
جنبش آزادی‌خواهانه مردم ايران جنبشی حقيقی، عينی و خارج از حاکميت است هر جناحی از حاکميت که بر سرکار باشد چاره‌یی ندارد در مقابل اين جنبش عقب‌نشينی کند. حاکميت ايران برای بقای خود مجبور است در مقابل خواسته‌های زنان، دانش‌جويان، کارگران، معلمان، اقليت‌های دينی... گام به گام عقب بنشيند. مهم نيست نماينده‌گان مجلس هفتم از کدام جناح باشند فشار افکارعمومی و جنبش حق‌طالبانه‌ی آنان رژيم را وامی‌دارد لوايح و طرح‌هایی را در مجلس به تصويب برساند که به بخشی هر چند کوچک و موضعی از اين خواسته‌ها پاسخ داده شود.
دعوای جناح چپ و راست برسر ماهيت اين عقب‌نشينی نيست بلکه تنها و تنها بر سر اين که است که چه کسی اين عقب‌نشينی را انجام دهد. در واقع هر دو جناح می‌خواهند خود را محور ثبات کشور نشان‌دهند و با آمريکا ارتباط برقرار کنند و از منافع اين ارتباط و آن ثبات بهره ببرند و در اين ميان سر مردم است که بی‌کلاه می‌ماند.
به هر حال می‌شود بسيار روشن ديد مجلس هفتم با هر ترکيبی که تشکيل شود کم‌وبيش همان راهی را خواهد رفت که مجلس ششم رفت و مطمئنا مجلس هفتم حتا اگر تماما از هيئت موتلفه تشکيل شود چپ‌ترين لوايح را به‌تصويب می‌رساند. اما اين مجلس ديگر از حقانيت داشتن رای بالا برخوردار نخواهد بود. همان‌گونه که شورای شهر دودرصدی حقانيت ندارد.
تمام حرف من اين است که شرکت کردن يا نکردن در اين انتخابات و ترکيب آينده‌ی مجلس هفتم تفاوتی در زنده‌گی اجتماعی ايرانيان ايجاد نمی‌کند آن‌چيزی که در زنده‌گی آنان تغيير بنيادی ايجاد می‌کند اعتلای جنبش آزادی‌خواهانه‌شان و نااميدکردن سرمايه‌داری جهانی از کفايت حاکميت فعلی برای برقراری ثبات و سرکوب است.
شرکت در انتخابات و تشکيل مجلس عقيم با رای مردم فقط موجب ياس آنان می‌شود و تنها خاصيت آن اين است که باور آنان را به توانايی‌شان برای تغيير از بين می‌برد. مردم مايوس و حقير هرگز سعادت‌مند نخواهند شد زيرا حقارت و ياس بدترين آفت انسانيت انسان است. شرکت نکردن مردم در انتخابات هفتم و تشکيل مجلس با رای پايين و دريوزه‌گی حاکميت برای جلب رضايت آنان پروسه‌یی است که شور و شهامت مردم را -که پس از ضربه‌یی که به دليل اعتمادشان به خاتمی خوردند اندکی آسيب ديده است- به آنان بازخواهد گرداند.

 اسد پرده  :
سعيد گرامي،
من بايد بروم مهمانداري. فقط براي اينكه حمل بر بي توجهي نشود مختصر مي گويم كه متن شما را با دقت خواندم و چون برگشتم يك بار ديگر هم خواهم خواند.
ولي در مورد مشروعيت، فكر مي كنم كه اين نسبي است و هر حكومتي چون به قدرت رسيد مشروعيت خود را مي سازد و تحويل آن پاييني ها مي دهد.
جرج بوش مي گويد كه مشروعيت اش را از انتخابات آزادانه مردمش (البته مثال خوبي نبود چون ايشان نوعي مشروعيت مذهبي حق و باطل هم براي خودش قائل است) گرفته است و طبيعي است كه از آن تا جايي كه بتواند و لازم باشد هم خرج مي كند. ولي اين مشروعيت نظري را او عملا از پول هاي هنگفتي كه صرف تبليغات نامزدي اش كرده است بدست آورده است.
در مورد انگليس نيز همين است. اينجا آن ها مشروعيت نظري خود را به دليل انتخابات آزاد و پابندي اشان به (نمايندگي) حقوق بشر و دفاع از آزادي و برابري انسان ها مي دانند....
حقانيت ملي به جاي حقانيت مذهبي هم سعيد گرامي در كشوري كثيرالمله مثل ايران مي تواند خيلي زود به شوينيسم برسد اگر كه جامعه گسترش فكري و تجارب نهادينه دمكراسي را نداشته باشد...
از تذكر هوشمندانه ات به تفاوت دولت و حكومت ممنون. فكر مي كنم كه اين دوران بعد از ۲ خرداد جزو معدود دوراني در تاريخ ما بوده كه انسان قادر به ديدن اين تفاوت بود و كه در روند خود حتي به نوعي تقابل اين دو نيز تبديل شدهاست ولو به در چهارچوبي معين.

ولي در مجموع سوالات من بيشتر به جنبه عملي و كاربردي قضيه در حيات مشخص سياسي اجتماعي كنوني بر مي گشت كه فعالان سياسي/ اجتماعي ما چگونه مي خواهند از اين نقطه اي كه اكنون هستيم شروع كنند و چگونه آن را ادامه دهند و چگونه .... و به كجا... و چگونه تا آنجا؟

خرس مهربانسلام دوستان جمع تون که جمع هست . فقط حيف که سينا نيست . نانا و نادربکتاش هم که نيستند يواشکی می تونم بيام تو
۱- دخترم کاملا خوب شده خودمم که بعدش مريض شده بودم خوبم . امروز هم که جمعه بود و خونه بودم به وبلاگم هم رسيدم و ولی خبر تازه به نقل از گويا : جبهه وفاق ملی که همان راست افراطی هست اعلام موجوديت کرده از همان قماش ابادگران شورای شهر . توش از همه رنگی هست جنبش سبز و جوانان و ورزشکاران و متخصصين و وکذا و کذا اعلام کردند که مستقلند و به چپ و راست وابسته نيستند و شعار محوری شان تورم را يک رقمی می کنند و زندگی مردم را بهتر .
۲- چه گوارای عزيز ممنون از لطف تون ولی دوست عزيز واقعا از نارضايتی ميشه نتيجه گرفت که جنبشی پشت سر ان هست ؟ يا اگر ۱۰ الی ۳۰ درصد مردم شرکت کنند نارضايتی عمده ای وجود دارد و به راحتی راديکاليزه ميشود ؟اخه با کدام دليل ؟
۳- اگر دموکراسی کالايی که هست که در سبد مطالبات اکثر مردم قرار دارد که با قهر کردن به ان نميشود رسيد . يا بايد به صورت فعال در انتخابات مشارکت کرد يا به صورت فعال ان را تحريم کرد و نه اينکه در خانه نشست . مثلا مردم را دعوت کرد که در خيابانها تجمع و از انتخابات جلوگيری کنند . و اگر نيروی سياسی يا اجتماعی که نه می تواند به صورت فعال در انتخابات شرکت کند يا ان را تحريم کند در واقع حرفی برای گفتن ندارد . شايد دموکراسی در سبد مطالبات اکثر مردم نباشد که ديگر موضوع حل هست . دوباره مثل سال های قبل بر می گرديم به زندگی شخصی خود و ارزوهايمان را در کتاب ها و فيلم يا روياهايمان جستجو می کنيم
۴- شبح عزيز . واقعا فکر می کنيد شرکت کردن يا نکردن و ترکيب مجلس در زندگی اجتماعی ايرانيان تفاوتی نمی کند ؟ شايد يادتان رفته باشد که از سال های ۶۰ تا ۷۶ چگونه زندگی کرده ايم چه اضطرابی کشيده ايم . شايد سايه شوم ان ناامنی هميشگی که الان کمی کمتر شده يادمان رفته باشد يادتان باشد يک بيانيه يا يک کتاب و مجله را چگونه تهيه می کرديم
۵- يک مورد ديگر قضيه به اين سادگی هم نيست شايد بازی مرگ و زندگی در پی ان باشد يادتان نرود اين چند ساله همه از لاک خود بيرون امده و بقدر کافی در محيط مان شناخته شده ايم . يادتان باشد که اگر دور تازه ای از سرکوب شروع شود چقدر مان جان سالم بدر خواهيم برد

 سعید : آريا ۶۷ : ”عرض شود که ارنستو جان، اتّفاقا سعيد و من هر دو در مقوله سياست می انديشيم. تفاوت بينش ما دو نفر با ديگر دوستان در اين است که سعيد و من، تلاشمان بر اين است که نشان دهيم سياست عبارت از لشگر کشی و طرفداری کردن و شارلاتان بازی برای حزب و دار و دسته و غيره و ذالک نيست، بلکه سياست، هنر کشور داری بر شالوده فرهنگ يک ملّت است.“

۱. من ميخواهم حتّي مدّعي وظيفه خطيرتر و جالبتري واسه خودم و آريا، ولو مبالغتاً، در اينجا بشوم: اگه خوب توي بحر جوهر تلاشهاي من و آريا برين بعينه متوجّه ميشين كه ما دو نفر تنها كساني هستيم كه مباحثمان بر گرد فراهم آوردن تئوريك و سرانديشي و بنيادين حقّانيّت=مشروعيّت اين ”جنبش“ است و داريم با خون دل و صبر و حوصله نه تنها نظام مقابل آنرا مشروعيّتشوئي ميكنيم بلكه در پي ساخت زيربنا و شاسّي و پي آن هستيم؛ و البتّه در نگاه نخست پي كني/ريزي و فونداسيون سازي آنهم نسبت به پرداختن به مابقي ساختمان يا انواع و اقسام دكورهاي رنگين توش و چهارتا تابلو در اينجا و آنجا بر ديوارهايش كه عمدتاً شده همّ و غم دوستان امري جالب و محسود و ساده نيست. باري، دوستان اعمِّ از آگاه و غافل اين فعلگي دشوار را به ما دوتا واگذارند و بروند سر رنگ و تعداد چراغهاي لوستر و رنگ كاغذ ديواري اتاق خواب ”ديالوگِ جلوي دانشگاهي“ بكنند. مثلاً من نميدانم كه اسدجان تا بحال اين معنا را فهميده يا نه امّا مباحثه من با او تا همينجا ازو يك فردي را ساخته كه در سه امر تشكيك ميكند؛
الف: ”اينكه جنبشي وجود ندارد“! و من در پاسخش ميگم جنبشي با نظمي اركستريك از دل همين آشفتگي پنهانساز آنهم با كمك الگوريتمهائي كه بتدريج آنهم فيدبكانه و تكاملي هستند بزودي برخواهد كشيد.
ب: ”اينكه اين نظام، ج.اِ.اِ. واجد مشروعيّت تئوريك و تئولوژيك آنهم با يك دولت بووكراتيك نسبتاّ كارآمد!“ و من ميگم زكّي
ج: ”اينكه ايشان واقعاً به فكر منافع و مصالح عملي جنبش فكر و ذكر و هوششان شش دانگ مشغول انسداد شكني است.“ و من ميگم اسدجان؛ آمدي نسازي داداش! تو هر وقت در گرماگرم بحثهاي نظري و فوندامنتال گير ميكني يهو دايه دلسوزتر از مادر ميشي و ميگي آنچه را قلباً بدان هيچ اعتقاد قلبي/نظري/علمي نداري و هر وقت زورت برسه آنهم به پاي رهجوئي كه ميرسه ميزني به صحراي نظرهاي ترانزندنتال علم سياست. من ميگم تو اوّل بيا دوستيتو ثابت بكن و اگر ديدي كه شبهات نظري تو را در حول حقّانيت اين جنبش من و آريا رفع ميكنيم؛ آنگاه از صميم قلب و نه صرفاً بظاهر بگو: ”ولي در مجموع سوالات من بيشتر به جنبه عملي و كاربردي قضيه در حيات مشخص سياسي اجتماعي كنوني بر مي گشت كه فعالان سياسي/اجتماعي ما چگونه مي خواهند از اين نقطه اي كه اكنون هستيم شروع كنند و چگونه آن را ادامه دهند و چگونه .... و به كجا... و چگونه تا آنجا؟“ با ما به ازين باش اسدجان؛ قربونت. . .! بگذريم!
باري، دوستان عزيز فقط در حين بحثها توي سرو صورت هم بزنيد و نه مرتكب كلكهاي سفسطي در مقام جدل برآئيد؛ و نه در داوري زيادي بي انصاف باشيد و از سر افراط و تفريط هر جا كم آوردين زرتي شعار بدين و كذا... چون دراونصورت من يا آريا ممكنه دخالتكي بكنيم و آنوقت حالتان كمي گرفته بشه :-)
* يك اصل سلف كنترل:
هر كي منبعد خواست در اينجا شعار بده آزاده؛ مادام كه يك يا چند راه حلِّ عملي نيز واسه تحقّقِ آن نيز در چنته داشته باشه ــ والّا ساكت باشه آبروش محفوظتره به واللّه :-)

۲. آرياجان؛ اوّلاً بسيار مايه بهجت و انبساط خاطر است وقتي از ياري رسانيهاي بي شائبه و دلسوزانت به عقول تازه به تاتي تاتي افتاده همگي ما در اينجا هيچ دريغي نداري و توشه گرانبهائي را كه بر اثر زحمات و دود چراغي به تور خويش انداختي آنهم منبعث از يكعمر جستجوي مجتهدانه با قلبي پاك و ذهني سالم و بدور از هياهو ها و جنجالهاي معمول/رايج روشنفكري. براستي مگر بايد بجز اين باشد؟! چه فايده بدنبال حقايق اين هستي بيكران رفتن و ضمير خويش را به گوهر آنها نوراني كردن و در همانحال فانوس مزبور را در پيش پاي همنوع خويش بعاريت ندادن؟! چه معقوليّتي نهفته است در كوشش به كشف حقايق و بدان تا حدّي قرب/دست يافتن ولي آنرا عرضه/افشا نكردن...؟! آرياجان؛ منكه بهت قول دادم شما راه بيفت جلو من يكي هواتو دارم :-) ولي از همه ما زحمتكشتر براي درافتادن حقيقت از پس پرده و حجاب ظلمت و جهل در اين ميان ”شبح عزيز و درجه يك“ است. اگر روز قيامتي واسه بلاگنويسان برپاشد؛ و خداي بلاگهاي عالم يخشو گرفت به اينكه خوب شبح جونم بگو عزيزم با نعمت و موهبتي كه از انسانيّت و بزرگواري و مردمداري + يك وبلاگ دبش بهت عطا كرديم چه ها كردي/نكردي...؟! و شبح با افتخار ميتواند در پاسخ بگد: ”حدّاقل پيروزي و موفقيّت/اَچيومنتِ من در اين بود كه فضائي/آشياني/اكولوژئي ساختم بنام ”اسپكتر“ سرشار از صفا و برخوردار از عدالت نسبي بطوريكه در آن هرآينه گفتمانهائي (دوستان بدانند كه گفتمان=Discourse با گفتگو=Dialogue فرق دارد. اوّلي بطور ساده يعني مثلاً گفتار متمركز ما بر حول تبيين اصل و جوانب يك موضوعي كه شبح جان طرح ميكنه باشه و دوّمي هم يعني بحثهاي تكراري عوامانه بي سرو ته جلوي دانشگاه تهراني... جوك!) در مي گرفت كه كمتر نظيرش را در ميان ديگر بلاگبندگانت همي ديدي...! :-)

 فرشید جاوید :دعوای جناح چپ و راست برسر ماهيت اين عقب‌نشينی نيست بلکه تنها و تنها بر سر اين که است که چه کسی اين عقب‌نشينی را انجام دهد....
به نظر من اينطور نيست. ما که تا بحال عقب نشينی ای ا راستی ها نديديم!به نظر من اگر راستی ها مجلس را بدست بگيرند هيچ عقب نشينی که نخواهند داشت هيچ . جامعه را بسمت انفجار از درون پيش خواهند برد و اگر برعکس چپی ها مجلس را در دست بگيرند باز اين انفجار از درون را به تاخير خواهند انداخت و خود دوباره با ناتوانی هايشان در پيشبرد اهدافشان فرصتی دوباره به ديکتاتورها خواهند داد. هرچند به نظر من بسياری از اين چپی ها هم تشنه قدرتند و خلق وخوی ديکتاتوری دارند

 چه گوارا
خرس مهربان عزيز

اميدوارم پاسخ 81 سعيد به اسد را کامل بخواني . اگر سعيد را بشناسي ميداني که متعصبي سياسي نيست که حرفي را براساس ذهنيت و ايدئولوژي بزند و مسلمآ او براي حرفهايش بازخوردهاي " وبري " دارد.
کافي است پاي صحبت يکي از مديريت هاي مياني (مثل مدير کل – مشاور ...) بنشيني تا از زوال رژيم برايت بگويد و توي گوش تو بگويد که ارزهايش را خارج کرده. دوست من اين يکي از همان بازخورد هاي وبري است . آن موريانه اي که سعيد ميگويد بدليل نار کارآمدي حکومت به جان ارکان آن افتاده – فاکت عيني اش همين است .اگر بخواهم از مردم کوچه و بازار بگويم که مثنوي هفتاد من است.
امآ دوست من خرس مهربان عزيز يکي از مشکلات روشنفکران ايراني(ازراست و چپ و سلطنت طلب و....) اينست که وقتي از حوزه فرهنگ به سياست سوئيچ ميکنند از هر ماکياوليستي –ماکياويلي تر ميشوند.
اين آسيب در چپ سابقه طولاني دارد ولي متآسفانه در راست هم طي سالهاي اخيربشدت و حدت جاي خود را باز کرده . جملات معترضه راگفتم –حالا ميروم سراغ پاسخ.
خرس مهربان ميگويد:
۲- چه گواراي عزيز ممنون از لطف تون ولي دوست عزيز واقعا از نارضايتي ميشه نتيجه گرفت که جنبشي پشت سر ان هست ؟ يا اگر ۱۰ الي ۳۰ درصد مردم شرکت کنند نارضايتي عمده اي وجود دارد و به راحتي راديکاليزه ميشود ؟اخه با کدام دليل ؟

*چرا وقتي 10-30% در انتخابات شرکت کنند مفهوم نارضايتي دارد؟*

دوستاني که اين گزاره را رد ميکنند معمولآ از کشورهاي غربي فاکت مي آورند که بله در فلانجا 30% مردم در انتخابات شرکت ميکنند و ناراضي هم نيستند.
فرض ميکنم که عدم شرکت مردم غربي در انتخابات به مفهوم نارضايتي عمومي آنان نيست – که از نظر من و تمام جامعه شناسان غربي هست. ولي در ايران عدم شرکت در انتخابات نشانگر نارضايتي عمومي است چون در ايران رآي ندادن اقدامي کاملآ ضد حکومتي است . چون رآي دادن واجب است .چون وقتي که از يک کارمند دولت مي پرسي چرا رآي ميدهي ميگويد چون زن و بچه دارم اگر فردا از کار بيکارم کنند چي ميشود . چون وقتي از يک پيرمرد مي پرسي چرا رآي ميدهي ميگويد من آخر عمرم است فردا جواب خدا را چي بدهم .وقتي که از يک پاي کنکوري مي پرسي چرا رآي ميدهي ميگويد چون مي ترسم براي ورودم به دانشگاه مشکل ايجاد شود .در سالهاي قبل وقتي که از مردم کوچه و بازار مي پرسيدي چرا رآي ميدهي ميگفتند چون اگر کوپن نباشد از گرسنگي مي ميريم. تمام اين ساده دلي هاي ايراني را که برآيند بگيري ميبيني که شايد از نظر تو روشنفکر رآي ندادن اقدامي ضد حکومتي نيست ولي در ذهنيت جامعه ايراني رآي ندادن اقدامي ضد حکومتي است.در اينجا هم ما داريم در مورد همان جامعه با تمام ساده دلي هايش و اميدهايش صحبت ميکنيم و نه چند روشنفکر.اما وقتي جامعه ايراني به باور اين اقدام سياسي يعني رآي ندادن رسيد پس ميتواند اقدامات راديکالتري هم انجام دهد. همين که جامعه ايراني به اين باور برسد که رآي ندادن در اين مقطع تاريخي هيچيک از تبعات فوق را در برندارد باز هم قدم مهمي به جلو است.
(حتمآ ميگويي جامعه ما طي دوران رفسنجاني از اين مرحله گذشته و به دوم خرداد رسيده –من ميگويم جامعه ما از دوم خرداد که آخرين تير ترکش غريزي مردم و اتمام حجت با تمام نظام بود هم گذشته و به مرحله قهر رسيده –حالا کي به مرحله خشم ميرسد ديگر نميدانم)
يک مثال مارکسيستي ميزنم – ميداني که کشاورز ايراني بسيار مذهبي است يکي از مهمترين دلايل اينکه کشاورز مذهبي است آنست که چشمش به آسمان است . اگر باران نيايد-اگر محصول را آفت بزند-اگر سر درختي ها را تگرگ خراب کند- اگر...........
حالا همين کشاورز اگر محصولاتش را بيمه کند. گرايشات مذهبي اش کم ميشود( نميگويم از بين ميرود)
اگر بيمه ابولفضل را با بيمه محصولات کشاورزي عوض کند - فردا هم به اين نتيجه ميرسد که اگر نظام کارآمدي تري بود - ميتوانست بيمه و تسهيلات بهتري ايجاد کند.(اين از همان مثال هاي وبري است که من به عينه تجربه کرده ام)

*ميگويي پس جنبش کو؟
دوست من مي بايست مطالب پست هاي قبلي من را کامل ميخواندي . در آنجا گفتم که نارضايتي است که جنبش را ميسازد و نه جنبش نارضايتي را. اصولآ آن جنبشي که قرار است نارضايتي بسازد بدرد لاي جرز ميخورد. جنبش ها از دل نارضايتي ها در مي آيند . اگر هم حالا تو دوست عزيز روشنفکر آنرا نمي بيني بوجود مي آيد و خود نمائي ميکند. ولي مطلب ديگر اينکه آن ذهنيت" لنيني" در مورد مفهوم جنبش و رهبري جنبش سالهاست که ديگر چندان کاربردي ندارد. اينکه جنبش را بايد کادر هاي تربيت شده راهبري کنند و جنبش بايد رهبر داشته باشد را من اصلآ قبول ندارم . در اين نوع جنبشهاي آنارشيستي رهبراني کوچک در ميان ناراضيان شکل ميگيرند .اگر هم طيف فکري و ياحتي يک نفر اعتراضات را رهبري کند نقش او فقط هماهنگي است چون به محض اينکه بخواهد از کاريزما استفاده کند و تبديل به رهبري کاريزماتيک شود فورآ خلع ميشود چون توان پاسخگويي به تمامي مسائل جنبش را ندارد

اسد پرده  :
سعيد عزيز،
مي گويي :
«جنبشي با نظمي اركستريك از دل همين آشفتگي پنهانساز آنهم با كمك الگوريتمهائي كه بتدريج آنهم فيدبكانه و تكاملي هستند بزودي برخواهد كشيد»
آيا منظورت فيد بك سينمايي است؟ من دقيقن سر درنياوردم كه منظور از فيد بك چي بود اينجا؟


 ارنستوي گرامي،
مي گويي:
نارضايتي است که جنبش را ميسازد و نه جنبش نارضايتي را. اصولآ آن جنبشي که قرار است نارضايتي بسازد بدرد لاي جرز ميخورد...

آخر عزيز من چه كسي اينجا صحبت از اين كرد كه نارضايتي نيست و ما بايد جنبشي داشته باشيم كه اين نارضايتي را بوجود بياورد!!!!!
آيا بهتر نيست مستقيم به سوال هاي من كه خيلي مشخص و واضح بودند و تنها جنبه عملي قضيه را و چگونگي كاركرد آن را در نظر داشتند جواب بدهي تا اينكه وارد بحث هاي تئوري بيهوده اي شويم كه بيشتر سر به صحراي كربلا مي زند!
آگر هم مي گويي كه ما فعلا شروع مي كنيم و جنبش و سازماندهي از دل همين حركت بيرون مي آيد كه فكر مي كنم مد نظر شبح و سعيد هم همين باشد كه خب بگو.
البته اينكه گفتي جنبش هاي ده ساله اخير ماهيت قدرت گريز درارند....
ارنستو جان! اين ضرورت وجود سازماندهي را به هيچ وجه دفع نمي كند. در اينجا شهروندان در مقياسهاي كوچك بين خودشان به چنان هماهنگي و همكاري رسيده اند كه قدرت قهر دولت را در بسياري از حوزه هاي زندگي اشان دفع كرده و خود آن را اعمال مي دازند....
ولي جامعه ما تا آن جا هنوز خيلي فاصله دارد.

در ضمن دوستان! آيا بهتر نيست كه به جاي تفسير و معني بخشي به و پيدا كردن منظور هاي نهفته در نظرات ديگران مستقيم به همان نظرات و سوالات طرح شده از سمت او بپردازيم و نظر خودمان را بگوييم؟
به هر حال بايد براي يك بحث سودمند به صادق بودن و بي غرض و مرض بودن طرف بحث اعتقاد داشت تا بتوان بحثي را اصولا شروع كرد!!

( سعيد جان، (81
من از اول تنها جنبه عملي قضيه رو مطرح كردم!!
اينكه جنبش وجود دارد يا نه يك امر نسبي است. البته كه در هر موقعيتي جنبشي وجود دارد و سكون مطلق نداريم. حتي در ايده آل ترين حكومت ممكن نيز ...
ولي صحبت از كناره گيري از شيوه هاي ديگر مبارزه و رفتن به سوي سرنگوني/ جايگزيني است ومن گفتم اين جنبش نوزادي است كه هنوز در رحم مادر است و نمي توان بر آن باري به اين بزرگي بر دوشش گذاشت!
در مورد سه بند شما:
الف ) جنبش وجود دارد ولي مسئله اينجا نسبت ها است! !
من معتقد به جنبش اجتماعي هستم و يك جنبش اجتماعي در انفجارهاي سياسي قابل رشد كردن نيست و احتياج به زمان و آرامش دارد و علاوه بر كار فرهنگي كه تاثير گذار است خيلي بيشتر از آن مديون پيشرف اقتصادي و تكامل نيروهاي مولده اجتماعي است. هنوز اين فاكتور ها يك چنين انفجاري را به ما ديكته نمي كنند و بنا براين نمي توان با اين قطعيت، بدون اينكه حتي منتظر ليست نامزد ها شد روي برگرداند
ب ) اين نظام جمهوري اسلامي نظامي كاما ناكار آمد است و بيشتر از همه تعدد مراكز تصميم گيري دست و پاي آن را بسته اند. ولايت فقيه و شوراي نگهبان و البته مصلحت رژيم بايد بدون چون و چرا برداشته شوند!
همه چيز نسبي است. حتي مشروعيتي كه شما آن را به معياري مطلق براي محك يك حكومت مي كنيد.
ج ) سعيد جان، به شروع بحث من رجوع كن لطفن من گفتم (32):
« از دوستان ديگر هم تقاضايي دارم. هر كس كه مي تواند دقيقا براي من روشن كند شيوه تحريم انتخابات چگونه خواهد بود و چگونه اين شعار ها را به ميان مردم مي بريد و خلاصه عملكرد روش سياسي اشان خارج از محدوده وبلاگ ها چگونه خواهد بود و سازماندهي اين مبارزه و ... و .... ممنون خواهم شد. فقط خواهش مي كنم شعار دادن در كار نباشد بلكه تنها جنبه عملي كار و سازماندهي و
چگونگي فعاليت و هدايت اين جنبش را برايم بگوييد»
الته هنوز هم هيچ يك از دوستان به اين مسائل نپرداخت!
و در نهايت سعيد جان! جمله زيبايي بود و كاش شبح گرامي آن را به جاي اين بيت شعري كه بالاي نظر خواهي اش است مي گذاشت:
* يك اصل سلف كنترل:
هر كي منبعد خواست در اينجا شعار بده آزاده؛ مادام كه يك يا چند راه حلِّ عملي نيز واسه تحقّقِ آن نيز در چنته داشته باشه ــ والّا ساكت باشه آبروش محفوظتره به واللّه :-)

 چه گوارا
اسد گرامي95-خرس مهربان 78

امآ جنبه هاي عملي تحريم انتخابات چيست؟

خرس مهربان ميگويد اگر قراراست انتخابات را تحريم کرد بايد عده اي جمع شوند و جلوي رآي دادن بقيه را بگيرند.
ميشود بگوييد به چه حقي؟ کدام خدا به شما اين وظيفه را اعطا کرده و اين حق شما از کدام مدخل حقوقي عبور کرده که براي خود اين حقانيت را قائل هستيد؟

مشکل اينست که شما پروسه اي را که يک ايراني طي کرده و به اين باور رسيده که رآي ندهد را
نمي فهميد.اين پروسه در طي يک جريان مداوم اميد و عدم دريافت پاسخ مناسب بوجود آمده است
و حقانيتش براي خود ايراني از طريق فرهنگ است که اثبات ميشود.
فکر ميکنيد اين عمل سياسي يعني- چه رآي دادنش و چه رآي ندادنش- غير آگانه است پس با توپ و تشر و فريبکاري ميتوان به نتيجه رسيد. ببينيد دوستان عزيز اسد و خرس مهربان اين روش شماست که نشانگر همه چيز است و نه هدف شما.اين فرم است که محتوي را ميسازد.
آگاهي در شرايط غير دموکراتيک ايران مفهومي شخصي و غريزي است و نه مفهومي دموکراتيک و نهادينه. اينکه شما ميخواهيد در شرايط غير دموکراتيک از ابزارهاي دموکراتيک استفاده کنيد خنده دار است چون انسان ايراني هنوز به باور پرداخت هزينه از براي آن نرسيده است. ايراني رآي نميدهد چون از اين آخوندها خوشش نمي آيد. رآي نميدهد چون ميداند فساد اداري تمام اداره جات دولتي و افراد حکومتي را در بر گرفته. رآي نميدهد چون ميداند آينده خوبي براي فرزندانش نيست ورآي نميدهد چون آنوقتي که رآي داد انتظاراتش برآورده نشد......
اينکه اگر مردم رآي ندهند حکومت سرکوب را شروع ميکند امري قطعي نيست ولي اگر هم فرض کنيم اينطور باشد –به هيچ وجهي نميتوان انسان ايراني را از بابت باور حرف شما به شرکت در انتخابات رسانيد.اگر ميگوييد ميشود من ميگويم ايراني را نمي شناسيد.اطمينان داشته باشيد که ايراني به خاطر چشم و ابروي چند روشنفکر تصميم نميگيرد.
رآي ندادن جرياني است که از طرف تمامي گروه هاي سياسي و از نظر من از طرف بسياري از مردم اعلام شده . بهتر است همراه آنان باشيد.
ميدانم تمام حرف شما اينست که اگر شرکت مردم در انتخابات کم باشد جناح راست با 15-20% رآي سنتي اش تمام سنگرها را تسخير ميکند و سرکوب را آغاز ميکند. اگر اين نهاد هاي دموکراتيک شما اينقدر باسمه اي است بگذاريد همين جا از بين برود. عطايش را به لقايش بخشيديم.روزنامه ها مينويسند کشت گلخانه اي دموکراسي نيم بند در ايران با شکست مواجه شد!

سياوش جان

آيا تحريم انتخابات مشروعيت نظام را از بين ميبرد؟
مطمئنآ تحريم انتخابات تآثير آني بروي مشروعيت ندارد .

اگر جمهوري اسلامي را آناليز کنيم ميرسيم به : رهبر-رئيس جمهور –وزرا-نمايندگان مجلس-مشاوران-سفرا-مدير کل ها-نظاميان –بسيجي ها-انصاري ها و البته سرمايه هاي داخلي و خارجي.
کاهش مقبوليت نظام موجب ايجاد نگراني ناشي از بي پشتوانه بودن در افراد حکومتي ميشود و بروي مناسبات في مابين افراد فوق با ايرانيان و همچنين افراد فوق با دول خارجي تآثير گذار است.
امآ در مورد سرمايه هاي داخلي موجب خروج از ايران ميشود.
در مورد سرمايه هاي خارجي بدليل اينکه نارضايتي عمومي از پارامترهاي تآثيرگذار بر حق بيمه ميباشد.اثبات نارضايتي موجب افزايش ريسک سرمايه گذاري وريسک برگشت سرمايه و افزايش حق بيمه ميگردد.

هر چند تمام موارد فوق تا حدي بر مشروعيت تآثير دارد ولي بهر حال خروج سرمايه هاي داخلي و پرداخت حق بيمه ها کلان بابت وام هاي خارجي موجب فشار اقتصادي بر مردم ايران است.

اسد پرده  :
 ارنستو جان،
بر خلاف تز هاي به ظاهر فوق مدرن ات آن راه حل هايي كه ارائه مي دهي همان صحبت هاي گنگ و مطلق انگاري هاي چپ سنتي است.
مي گوئي،
رآي ندادن جرياني است که از طرف تمامي گروه هاي سياسي و از نظر من از طرف بسياري از مردم اعلام شده . بهتر است همراه آنان باشيد.
پس تز عدم سانتراليزم ات چي شد؟ اين كه شد بستن راه تفكر مستقل فردي و آگاهانه و ترويج دنباله روي
مي گويي:
... کشت گلخانه اي دموکراسي نيم بند در ايران با شکست مواجه شد!
اين كه همان ايده آل گرايي و مطلق گرايي چپ سنتي است! و از آن گذشته خوب است كه اينقدر با دست و دل بازي مي بخشي. معلوم است كه خودت خيلي نتايج آن را نخواهي كشيد و اينچنين بزرگوارانه به قول خودت عطاي دمكراسي نيم بند را به لقايش مي بخشي و مي گويي يا آن دموكراسي مطلق من و يا هيچ ...!

حالا اينكه مي خواهي چگونه تراكتور بندازي توي مزرعه ايران و دموكراسي غير گلخانه اي بوجود بياوري والله بر ما همچنان پنهان ماند و از بس هم پرسيديم ديگه زبان امون مو در آورد :((
من دوره نيافتادم و براي راي دادن تبليغ نكردم ارنستوي گرامي! لطفا سعي كن نظرات من و ديگران را دقيق بخواني تا به بيراهه نروي!

و راستش از اين حرف ات هم سر در نياوردم چون من نه با توپ و تشر و نه با فريبكاري!! كسي را به راي دادن تشويق كردم:
فکر ميکنيد اين عمل سياسي يعني- چه رآي دادنش و چه رآي ندادنش- غير آگانه است پس با توپ و تشر و فريبکاري ميتوان به نتيجه رسيد. ببينيد دوستان عزيز اسد و خرس مهربان اين روش شماست که نشانگر همه چيز است و نه هدف شما.اين فرم است که محتوي را ميسازد.


نظرات ما در اينكه مردم راي بدهند يا نه ارنستوي عزيز هيچ تاثير ندارد، چرا كه ما فاقد تشكيلات و يا اهرم هاي لازم براي تماس با مردم هستيم. ما اين جا فوق اش شايد بتوانيم كمي روشن بيني و آگاهي بيشتر براي خودمان بدست بياوريم

و در انتها باز :
... اگر نهاد هاي دموکراتيک شما اينقدر باسمه اي است بگذاريد همين جا از بين برود
ارنستوي گرامي! اين ها نهاد هاي دموكراتيك من يا هيچ كس ديگري نيستند! اين ها واقعيت هاي جامعه ما هستند همانطور كه در آن سوي ديگر مردمي كه آخوند ها را نيم خواهند هم واقعيت جامعه هستند و مردم من و تو و يا كس ديگري نيستند

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 0:51  توسط خرس مهربان   | 

ناصر پور پيرار

سلام

از امروز می خواهم برخی از یادداشت هایم را در وبلاگ های دوستان و توضیحات و جواب های متقابل ان را در این وبلاگ بگذارم امیدوارم یکی دو بار که این کار را کردم فرم مناسب و قابل استفاده ای را داشته باشد . این بار می خواهم انچه را که در مورد اقای ناصر پور پیرار نوشته ام و واکنش دوستان را بیاورم

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 خرس مهربان : پديده ای بنام ناصر پورپيرار

 سلام
در سنت دانشگاهی و روشنفکری ما جای نقد بیرحم صریح و عریان و البته با اسلوبی علمی ودقیق خالی است در جامعه ما بخاطر اینکه روشنفکران و نویسنده های ما همیشه زیر شدید ترین فشار ها بوده اند شاید این باور درجامعه نهادینه شده که در حالیکه روشنفکران نویسندگان و اساتید ما همیشه زیر تیغ بوده اند نقد آنها از دیگران اخلاقی نبوده و امری نکوهیده است اما این امر باعث عدم ارتقا سطح علمی نوشته ها شده و نوعی کاهلی و آسان گیری را در نزد باسوادان کشور اعم تولیدکنندگان ومصرف کنندگان فکری باعث شده است اما دراین میان پدیده نادری بوجود امده است که بی محابا به بسیاری از نوشته های اساتید و باورهای قدیمی شمشیر کشیده و انها را با نقدی عریان کوبیده است منتهی این پدیده در تمامی کتاب ها و مجلات معتبر کشور کاملا بایکوت شده است چنان بایکوتی که هیچ سانسور رسمی قادر به آن نبوده است این پدیده ناصر پورپیرار می باشد درمورد شخصیت خود پورپیرار چند نکته منفی وجود دارد که لازم به توضیح است
ا- براساس اطلاعات شفاهی من که از پرس وجو از اشنایان بدست امده است ایشان قبل از انقلاب از ویراستاران انتشارات نیل بوده است که پایگاه عمده مخالفان و چپی ها بوده است آقای پور پیرار از اعضای حزب توده بوده وبعداز انقلاب دستگیر وهمراه احسان طبری زندانی میشود وهمراه طبری در زندان آب توبه برسرریخته و ..همچنین در کتاب خاطرات کیانوری از او انتقاد شده است
۲- ايشان در چند مقاله به روشنفکران حمله و هتاکی کرده و مشابه برخی افراد همه آنان را نوکر استعمار و وطن فروش و .. خوانده است
بخاطر اين دو مورد بنده شخصا از ايشان خوشم نمی آيد ولی اين نکات منفی نمی توانند از بزرگی کار های ايشان در چند جلد کتابی که نوشته اند بکاهد ایشان با نقدهای تند خود بسیاری از نویسندگان و اساتید و دانسته قبلی مارا به زیر سئوال برده اند که من بتدریج انها را خواهم اورد .

ابن ندیم وکتاب الفهرست
===============
ایشان درکتاب تاملی دربنیان تاریخ ایران کتاب دوم بخش اول بررسی اسناد می نویسند ابن ندیم و کتاب الفهرست اوشاهکار جعل شعوبیه بوده و از بیخ و بن جعلی است من باب تذکر باید بگویم اکثر کتاب های تاریخی ما از الفهرست به عنوان یک مرجع دست اول وموثق استفاده کرده اند واین مدعا ردی برهمه انها می باشد که تا این لحظه من هیچ جوابی در جایی ندیده ام پور پیرار می نویسد تاریخ هیچ ابن ندیم شیعی صحاف را نمی شناسد و تقریبا در کتاب های معتبر بعد از تاریخ فوت احتمالی ابن ندیم هیچ اشاره ای به نام ابن ندیم نشده است در کتاب ها درمورد ابن ندیم امده است زمان ومکان تولد ومرگ نامعلوم تحصیلات و استادان نامعلوم او را عرب دانسته اند درحالیکه صدها کتاب ایرانی پهلوی وهندی معرفی کرده است بسیاری از کتاب هایی که او معرفی کرده در هیچ جای دیگر اثری از انها نیست نام اکثر کتب ونویسندگان انها بی معنی و اکثر موارد سرشار از غلط های واضح مورد جالب دیگر ارائه اطلاعاتی در کتاب است که بعد از مرگ ابن ندیم ارائه شده است در ادامه پور پیرار شخصیت ابن مقفع راهم محل تردید قرارداده وی نوبیسد که او نیز از جمله شاهکار های جعل شعوبیه است بقیه را اگر دوست داشتید در خود کتاب بخوانید که به نظر من حتما ارزش خواندن را دارد
سعدی
====
پور پیرار کتابی نوشته بنام <مگر این پنچ روزه > ودر این کتاب کل زندگینامه رسمی شیخ اجل سعدی را زیر سئوال برده است برحسب مشهور می دانیم که سعدی درجوانی از شیراز بیرون رفته به بغدار رفته در مدرسه نظامیه درس خوانده است نزدیک به سی سالی در دنیا گشته است وبعداز ان در پنچاه شصت سالگی در شیراز بوستان وگلستان را سروده است
ناصرپورپیرار در اول کتاب چنین می نویسد از شیخ هیچ نمی دانیم جز اینکه یگانه ای تکرارناشدنی است مقلدان اوهمه ناکام مانده اند این نبوغ از چه مایه می گرفته است بیان جمیل حکایت زیر نه فقط کمال فصاحت است بل از ساخت و عناصر داستان نيز بی بهره نيست
<يکی از ملوک بی انصاف پارسايی را پرسيد که :از عبادات کدام فاضل تر است ؟گفت :تورا خواب نيم روز تادران يک نفس خلق رانيازاری >
پور پيرار ادعا می کند که سعدی نه به بغدادرقته است نه در نظاميه درس خوانده است نه استادش ابن جوزی مشهور بوده است ديار سعدی باسهروردی جعلی است پور پيرار زندگی سعدی را اين گونه بازسازی می کند سعدی جوانی بوده است نظر باز شب زنده دار بذله گو وهزل سرا ذهن اماناارام وشنگولی دارد لطايف وظرايفی می گويد ودر ستايش عشق وزيبايی زبانی تواناو ودرچشيدن شان نيز نيز دست ودلی باز دارد دراين مجالس شبانه است که برای گرمی مجالس هزليات ومضاحک می گفته است ولی بنا به دلايلی اودر پنچاه سالگی متحول ميشود واز نوزاده ميشود اوخود ميگويد
ای که پنچاه رفت ودر خوابی
مگر اين پنچ روزه دريابی

سلمان فارسی
=========
پور پيرار درمورد سلمان هم تقريبا خيلی از دانسته های مارا درمورد سلمان رد می کند درمورد سلمان نکته جالب اين است که موضوع سلمان پايان نامه دکتری مهاجرانی بوده که پور پيرار حساب مهاجرانی ولویی ماسینیون هردو را یکجا رسيده است پور پيرار می نويسد

هخامنشيان
=======
درمورد هخامنشيان پور پيرار تئوری جديدی می دهد اومی نويسد وقتی قوم يهود در بابل به اسارت افتاد وتمام سرمايه اش تاراج شد به فکر چاره جويی افتاد يهودی ها برای مبارزه با تمدن های ايران وبين النهرين يک قوم جنگجو رااز شمال ايران اجير کردند که به ايران وبين النهرين حمله کردند تا يهوديان راازاد کنند وتمدن های ايران وبين النهرين را نابود کنند بقايای اين قوم در قفقاز فعلی به نام خزر ها يهودی شدند ولی دسته از انها که به ايران حمله کردند همان هخامنشيان هستند

فردوسی وشاهنامه
===========
پورپيرار می نويسد شاهنامه سه رخساره وسه کلیت دارد
يکی شعر مجرد است سخنی منظوم ومقفع وتراش خورده .هنر ظريف ۱رداخت کلام است در نهايت ايجاز وباموسيقی دلخواه شاهنامه شاهکار جاودان ونخستين برگ های زرين شعر فارسی پس از اسلام است
دوديگر خود حکيم ابوالقاسم فردوسی طوسی ان که به هر فرصتی در افسانه های کتاب جلوه می کند :به هشدار به تحذير به دعوت بر ادمی شدن به تعقل به خرد به نيکی و ازادگی
و سه ديگر ان افسانه هاست که فردوسی می سرايد درموضوع تاريخ ايران پور پيرار تاکيد می کند <سرودن شاهنامه پيشه فردوسی بوده است نه انديشه او>پور پيرار می گويد شش نفر شروع به سرودن شاهنامه کرده اند همه از يک شهر ويک زمان و يک سری اسامی مشترک اين با احتمال تصادف توجيه پذير نيست . پور پيرار اضافه می کند يک مرکز تدارکات برای تهيه متن در اين قسمت خراسان تشکيل شده بود اين انجمن را شعوبيه که از بقايای زرتشتيان موبدان مالکين و اسپهبدان و بقايای ساسانيان ايجاد کرده بودند و شاهنامه سفارش اين انجمن می باشد متن هزينه و تدارکات انرا انجمن پرداخت ميکرد و فردوسی دران اجازه دخل وتصرف نداشت به نظر پورپيرار خود فردوسی از اين کار زياد خشنود نبوده و فقط به خاطر دستمزد انرا انجام ميداده است

ابومسلم خراسانی
===========
پور پيرار ابومسلم خراسانی را هم ساختگی وجعلی می داند او می نويسد مدخل نويسان دائره المعارف ها پس از بررسی صد منبع از مفصل ومجمل او را نيافته اند چنان که هيچ نمونه مادی ،سکه ومقبره وخانه ويادگار نيز از او به دست نداريم . پور پيرار اضافه می کند که خاندان بنی اميه را اتحادی از يهودی ها ومسيحی ها سرنگون کردند تا از گسترش امپراتوری بنی اميه در اروپا جلوگيری کنند و سپس افسانه ابومسلم را ساختند وقضيه را به نام او ثبت کردند
نظر خوانندگان :

Zarasp: آقای پور پیرار تا سال ۵۹ نوده ای بود و با نام ع.ا.ناریا می نوشت .ادم ماجراجویی بود حزب اخراجش کرد.هم زندانی بودن ایشان با طبری دروغ است. آیشان به نظر می آید از سوی محفل شریعتمداری مامور ویران سازی گذشته ی فرهنگی تاریخ ایران باشد. یهودی ستیزی و ایران ستیزی وی بیمار گونه است.

 محسن پیرنظر : سلام. متاسفانه اطلاعات شما درباره آقای پورپیرار به کلی نادرست و از جمله مطالبی است که دشمنان و مخالفان و از جمله توده ایها درباره او به دروغ پخش میکنند. بخشی از زندگینامه ایشان در کتاب (چند بگو مگو) به قلم خودشان آمده است. به گمان من او برجسته ترین مولف و شخصیت ادبی و منتقدی است که تاکنون در ایران ظهور کرده و نظریات ایشان انقلابی در ایران شناسی و تاریخ است.

خرس مهربان 

سلام اقای پورپيرار وبلاک تان را الان پيداکردم ظاهرا الان مدتی فعال نيست . من شما را خيلی دوست دارم و تمام کتاب های منتشر شده تون را خریده ام خيلی شما را تبليغ کرده ام در حاليکه تقريبا با خيلی از حرف های شما مخالفم از جمله حملات تون به روشنفکران چاپ اثارتان در نشريات فاشيستی و ...ولی از يک چيز خيلی خوشم می اید دقت بی نظير شما در خواندن مجدد نوشته های قبلی از شما ياد گرفتم که دقيق بخوانم و به رفرانس ها مراجعه کنم .درتاريخ۱۲ خرداد در وبلاگم شما را معرفی کرده اگر وقت داشتين دوست داشتم بخونين و نظرتون و برام بنويسين ممنون خرس مهربان

ناصرپورپیرار
سلام. از محبت شما ممنونم. وبلاگ شما و از جمله مطلب مورد اشاره را قبلا ديده بودم. بار ديگر سپاس گزاری می کنم. وبلاگ من، به علت کار مداوم بر روی دوره ی به اصطلاح ساسانيان، که به شرط حیات، در ۳ بخش و با فاصله های کوتاه منتشر خواهد شد، به صورتی درآمده که می بینید. روشن فکری ایران، که از میان حوادث سیاسی قرن اخیر برآمده، از هیچ بابتی قابل دفاع نیست و بخشی از آن متهم و بل مجرم تاریخی ـ فرهنگی است. نام داری آن ها عمدتا یا وام دار دولت ها است و یا در سایه نشینی احزاب به دست آمده است. لااقل من از هیچ یک آن ها اثری ندیده ام، که در حوزه ای، صاحب آن را شایسته ی عنوان روشن فکر کند. تاریکی و بی باری کنونی در حوزه ی اندیشه و عمل، حاصل کدورت ذهن روشن فکری سده ی اخیر ماست. موفق باشید

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خرس مهربان : سلام دوست عزيز ايا به راستي زرتشت وجود تاريخي داشته است ايا اثري از او محل تولد يا محل مرگ گور كتاب يا هر چيزي كه ان را ثابت كند وجود دارد . يك سئوالي هم از شما داشتم اقاي ناصر پور پيرار نوشته اند كه چيزي به نام كتاب فهرست النديم نداريم . من تمام كتاب هاي بزرگان را كه مي خوانم اسمي از اين كتاب هست ايا واقعا ممكنه كه اين كتاب جعلي باشد و كسي تا حالا متوجه نشده باشد

سيبستان :

برای خرس مهربان می نويسم:

در غياب فضای علمی در فرهنگ عمومی ايران هرچيزی قابل رد و انکار يا قابل اثبات است. متاسفانه کسانی مثل آقای پور پيرار بر آشفتگی ذهنی کتابخوانهای کمتر ورزيده ايرانی می افزايند. او متوجه کم و کاستی هايی در گزارش های تاريخی ما و محققان معاصر شده است اما در نتيجه گرفتن از آين کاستی ها دلبخواهی رفتار کرده است. من رگه نازک نقد قابل قبولی در کارهای او می بينم ولی خواننده برای رسيدن به آن بايد از انبوهی از کج سليقگی ها و يکسويه نگری های او به سلامت گذشته باشد.

در باره زرتشت من کوشيده ام در "ادب پهلوانی" آرای مختلف را مطرح و نتيجه محتاطانه ای بگيرم. اما در اينکه او شخصيتی تاريخی دارد بی گمان ام. در نظر بگيريد که تاريخ همه پيامبران تا پيش از پيامبر اسلام ناروشن است و اين به زرتشت اختصاص ندارد. ولی ناروشنی آنها را غيرتاريخی نمی کند فقط می گويد که منابع کم و کاستی دارند.

در باره ابن نديم هم من آرای پورپيرار را نديده ام اما گمانم چيزی در رديف حرف های او در باره سعدی و ناصرخسرو است. من دريغ می خورم که کسی با سواد و کتابخوانی او چنين عمر خود و وقت خواننده را ضايع کند.

می شود که کسی به چيزی پی ببرد که ديگران تا حال به آن پی نبرده اند. اما معمولا سهم هر کسی از اين کشفيات خيلی محدود است. ولی کسانی چون پورپيرار تقريبا در باره همه چيز تاريخ ما مدعی کشف های تازه هستند. اين مرا به صداقت و صحت روش و بينش آنها مشکوک می کند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 خرس مهربان سلام اقای پورپيرار خوشحالم که جواب مرا در يادداشت قبلی داده بودين . هرچند نظرات متفاوتی دارم ومن از روشنفکران کشور از طيف های مختلف ان دفاع می کنم در هر حال برای شما هم ارزوی موفقيت می کنم هر ۶ کتاب تان را در مورد تاريخ ايران و هم مگر اين پنچ روزه را خريده ام و خونده ام . فقط بازم ميگم اگر می تونستيد از دولت مستقل بشين خيلی بهتر بود

ناصرپورپیرار
 آقای خرس مهربان سلام. منظورتان از مستقل شدن از دولت را نمی فهمم. شايد می خواهيد تشويق ام کنيد که اعلام خود مختاری کنم که در آن صورت نمی دانم مدعی چه قسمتی از ايران باشم چون من اهل اين شهر و تهرانی ام و در بلوک ديگر شناخته نيستم و اگر می خواهید بگویید که با حقوق دولت مطلب می نویسم که اول اثبات کنید و بعد دل سوزی!!!!

 خرس مهربان سلام اقای پور پيرار عزيز . دقت شما در باز خوانی متون و کتاب های قبلی و صراحت و بی پروايی تان در نقد ، ستودنی است من خود شخصا چيزهای زيادی از شما اموخته ام و البته برخی وقت ها از ته دل خنديده ام مثلا اون سکه های کج و معوج يک طرفه که ان خانم ادعا کرده بود اين هنر را يونانيان از ما ياد گرفته اند و شما عکس سکه های يونانی را انداخته بودين . ولی انتقاد من به شما اين است که با تئوری های سعيد امامی روشنفکران را مورد حمله قراردادن و مارک جاسوسی و خيانت به انان چسباندن درست نيست. چگونه وقتی محمد مختاری و پوينده شقه شقه ميشوند هم صدا با قاتلان ميشود مارک خيانت به انان چسباند . باتشکر از شما همچنان منتظر کتاب های تازه تری ا شما هستم علی الخصوص ساسانيان .

ناصرپورپیرار
 :سلام آقای خرس مهربان. کار روشنفکر شقه شقه شدن نيست و اگر کسی شقه شقه شد دلیل روشنفکری او نيست. زيرا بسی کسان در جهان به صورت های گوناگون و به دلايل گوناگون عقيدتی شقه شقه می شوند که شما حتی ممکن است گروهی از آنان را مرتجع بدانيد و از شقه شقه شدن شان شادی کنيد. روشنفکر امروز کسی است که با اندیشه خود به گوشه ی تاريکی از نادانسته های عمومی، در سطح بومی، ملی و یا جهانی پرتو کوچک آشکارکننده ای بتاباند و عبور کاروان پيشرفت را سهل تر کند. من با اين تعريف در دوران معاصر و در صد سال اخير، روشنفکر ايرانی نمی شناسم. کتاب ساسانيان اگر خدا بخواهد به زودی منتشر خواهد شد. باز هم ممنونم

 خرس مهربان سلام اقای پور پيرار عزيز . من از شقه شقه شدن هيچ کس خوشحال نميشوم . ولی ظاهرا شما گونه ای ديگر فکر می کنيد که برايم مهم نيست . من از کتاب مگر اين پنچ روزه شما خيلی خوشم امد شايد برخی قسمت هاش را چند باره خوانده ام . شايد برای يکی دو تن از دوستان نيز خريده ام . همچنين مقاله ای که در کيان چاپ کرده بوديد در مورد مزارات شيراز خوشم امده بود از دقتی که در ان کرده بوديد . ولی از توهينی که در ان به شيرازی ها کرده بودين نه. من باز هم کتاب های شما را خواهم خريد و خواهم خواند . ولی دوست عزيز واقعا در اين صدسال هيچ روشنفکری در اين کشور نبوده است . انانی که همه زندگيشان را در طبق اخلاص نهادند و صدها تن از مليون مذهبی ها چپ ها و نان ظلمه نخوردند. بايد چشم گشود دوباره ديد. انصاف واقعا چيز خوبی هست

 کاظمی :جناب آقای پورپیرار باید از شما معذرت بخواهم که در جواب کسی می نویسم که خطاب به شما نوشته ولی جناب آقای خرس مهربان در جواب شما که پرسیده اید آیا ما روشنفکری نداشتیم باید بگویم چرا نداشتیم داشتیم ولی نه از نوع واقعی بلکه از نوع قلابی ان به راستی چه تفاوتی بین روشنفکری معاصر ایران با مترجمان متون تخصصی می توان یافت اگر ما مارکس نیچه پوپر و .... را روشنکر می دانیم چگونه می توانیم بر منورالفکران بیمار ایران نیز نام روشنفکر نهیم که کاری جز ترجمه نداشته اند روشنفکران ما در این مدت کدامین اندیشه را به میدان عرضه داشته اند گاهی در اردوگاه شرق جولان می زده اند و گاهی در باشگاه غرب گاهی افکار مارکس را ترجمه کرده اند و با وصل چند ایه و حدیث به آن خود شیرینی نموده اند و گاهی هم افکار ... بگذریم به راستی شما بر چه اسم روشنفکر می نهید بر این نان به نرخ روز خور ها که گاهی در شمایل فروغی ها ایران را با ۷۰۰۰ سال تمدن خربزه ای چسبیده بر دیوار غرب معرفی می نمایند و یا در جلد یارشاطر ها تحریف نامه ایرانیکا را با پول سیا می نویسند کدامین؟ شما یک مثال بدهید؟از که بگوییم چرا دور برویم دو نمونه سروش که کوس رسواییش در رابطه با مغالطاتش گوش فلک را کر کرده و کدیور که کاری جز سیریش کشیدن بر روی احادیث و چسباندنشان بر روی کتب غربی ندارد فکر کنم کافی باشد اینها فقط مشتی از خروارند ما که را در این مملکت روشنفکر بدانیم وقتی که شب می خوابند و صبح بر می خیزد و آنچه را که در خواب دیده اند تحت عنوان هزاره های گمشده می نویسد دوست من بیاید قبول کنیم که ما نه تنها روشنفکر بلکه خاموشفکر هم نداریم روشنفکر باید اندیشه بسازد نه اینکه سیریش کاری کند جنابعالی به چند نحله فکری اشاره نموده اید مانند ملی ها و مذهبی ها چپی ها و ..... شما را به هر چه می پرستید قسم می دهم که یک نمونه از اندیشه سازی ها این منورالفکران را برای ما نمونه زنید تا لااقل ما هم بدانیم و از کج راه بیرون رویم و به راه راست هدایت شویم به خدا که این مملکت از دست همین ها می سوزد که خود را عالم ابدالدهر می دانند و کل علمشان به پشیزی نمی ارزد اگر با انها خلوت کنی دم از ازادی بیان و حق اظهار عقیده و ... می زنند ولی در عمل ...... لااقل دیدیم چه ها به جای نقد بر اندیشه های همین اقای پور پیرار بستند بنده به شخصه کسی که نتوان اندیشه ای را نقد کند و به فحاشی بپردازد نه تنها روشنفکر نمی دانم بلکه لوطی نشسته در قهوه خانه را از وی شریفتر می دانم لااقل دومی ادعایی ندارد ولی امان از دست ادعا های اولی در مورد قتل های زنجیره ای هم که فرموده اید البته در پیام قبلیتان برادرم و یا خواهرم کمی عمیق تر فکر کنید به ظاهر ننگرید به سخنان تمامی طرف ها نظری افکنید ببینید که ها از قتل ها سود بردند که ها بد نام شدند ببینید چرا مثلا زرینکوبها را نکشتند و برای توقف ماشین جامعه مدنی پوینده گم نام را به قتل رساندند ببینید چرا یزدی کشته نشد و فروهر بی ساکت که کاری جز تحریم انتخابات ) که آن هم ناکام ماند( نداشت مثله شد تحمت زدن به این و ان بدون اندیشه بسیار اسان است ولی پس از کمی اندیشه در عمق ماجرا خواهید دید که ماجرا به شکلی دیگر بود که اگر می خواهید بعدا بحث می کنیم والسلام

ناصرپورپیرار:
 سلام آقای خرس مهربان ، بياييد کار را ساده تر کنیم. شما می توانید در ۱۰۰ سال گذشته روشنفکری را نام ببرید که خود صاحب مدخل و نظریه ی مستقل باشد، خوراک آماده و حتی هضم شده ی غربيان را بازخور نکرده باشد و در عرصه ای راهی ملی و يا حتی بومی گشوده باشد؟ تکرار می کنم منظورم عرصه های فرهنگی است، نه سخن رانی های سياسی، نظریه نویسی های آبکی باز هم مقلدانه و یا تحمل زندان و شکنجه و اعدام و نفی بلد. این ها مقاومت بر سر عقیده است که پیشاپیش نیاز به روشنفکری ندارد و راهی است که نوجوانان دبیرستانی هم بدون ادعاهای سبیل داران پیموده اند. اگر نام بردید درباره او سخن خواهیم گفت.

ناصرپورپیرار
  سلام آقای کاظمی، و کاش لااقل ترجمه بلد بودند و انديشه های اصلی مولف را باز می گفتند. در اين زمينه اوضاع به قدری بد است که قابل بيان نيست. آن روشن فکری که در صد سال اخیرو علی رغم این همه امکانات، حتی يک زبان دان بيرون نداده، با اصطلاح جوانان امروز، همان به درد در پيت می خورد. برای اثبات بی کارگی این روشنفکری کافی است به فرمان تاریخ توجه کنیم که کار تحول اجتماعی را به روحانیت واگذارده است. زیرا خواندم که یکی از این مدعیان، که سبیل هایی به قواره دارد و شاعرکی است، اخیرا در مصاحبه ای گفته بود که مشغول تبدیل کردن متن گل نبشته کورش و کتیبه های هخامنشی به یک منظو مه ملی است!!!!!!!! پيشنهاد من اين است که به انگلستان برود و در فيلمی که یهودیان از زندگی کورش می سازند، سياهی لشکر شود!

 خرس مهربان سلام اقای پورپيرار عزيز بيائيد از زاويه شما نگاه کنيم چرا ميگوئيد ۱۰۰ سال من می گويم در اين پانصد سال چه مقدار توليدات فکری داشته ايم . اين را که همه می دانيم چندين سده هست که با رکود و انحطاط مواجه ايم حالا در باره اين زوال تمدنی نظرها متفاوت است ولی اينکه ما در يک انحطاط تمدنی به سر می بريم جای هيچ شکی نيست و اختصاص به روشنفکران و غيره ندارد اين يک انحطاط تمدنی هست . مشکل اينجاست که اولا دوباره به پشت سر نگاهی از نو بکنيم يک خوانش انتقادی ، کاری که من از شما بسيار می پسندم و در ان ورزيده هستين دوم اينکه برای برون رفت از اين انحطاط و زوال چه بايد کرد./ در ضمن زبان تحقير مناسب شان يک محقق و نويسنده نيست ( شاعرکی که سبيلی به قواره دارد . منظورتان سيدعلی صالحی است که من از برخی شعر هايش خوشم می ايد / مدتی قبل اقای صالحی مقاله ای در مورد ابونواس نوشته بود و من چون يادداشت شما را در باره ابونواس خوانده بودم کاملا با همديگر متضاد بودند چند روز ديگر خلاصه ای از هردو را در خرس مهربان خواهم اورد تا دوستان بخوانند ممنون از وقتيکه می گذاريد و جواب می دهيد

ناصرپورپیرار
جمعه، 7 آذر، ۱۳۸۲

يادداشت برای خرس مهربان. سلام

همين نگاه شما به پانصد سال اخير،‌ باورتان به انحطاط ما در اين دوران دراز و نيز بی خبری تان از علل اصلی اين انحطاط، خود از بی کارگی و در مواردی، از وابستگی مزدورانه ی روشنفکری  معاصر ايران خبر می دهد، زيرا در غير اين صورت، در اثر کار روشنگرانه ی روشنفکران،  لااقل بايد از علل اين انحطاط با خبر می بوديم!

دوست عزيز، انحطاط ۵۰۰ ساله ی اخير آفريقا و آسيا، درست با اعتلای۵۰۰ساله ی غرب هم علت اند، با يکديگر نسبت معکوس دارند و هريک مايه و سبب آن ديگری بوده است. ورم کردن اروپاييان در اين ۵ قرن اخير، که با دزدی از سفره ی سنت و باور و دست آوردها و منابع طبيعی يک سلسله از ملت های آسيا و آفريقا توام و همزمان بوده، به خوبی ماهيت موضوع را بيان می کند و آن گاه اين نظريه ی انحطاط ۵۰۰ ساله ی شما معيوب تر می شود که بدانيم سراسر اين ۵۰۰ سال را ملت های اين سرزمين ها مشغول مقابله با اين متجاوزين بی شرم بوده اند و تتمه هنوز غارت نشده امکانات ملی شان را صرف اين دفاع کرده اند.  شيوه اروپاييان برای ناکام گذاردن تلاش بومی و ملی برای بازگشت به هويت و پذيرش های خويش اين بوده است که يا  دولت های اين سرزمين ها را با بالا کشيدن مزدوران خويش ساخته اند و يا با استفاده از حرص و ضعف و ترس صاحبان قدرت، آن ها را به خدمت گرفته اند و در ساکت نگهداشتن معترضان، همدست کرده اند. 

اگر کمی دقت کنيد می بينيد سمت و سوی اين هجوم براندازانه ی آن ها بيش تر متوجه تضعيف ايده ئولوژی اسلام بوده است و اندکی دقت بيش تر نشان می دهد که هر موفقيت ما نيز، در اين نبرد ۵۰۰ ساله، به دليل سود بردن از حربه ی اسلام  در اين منطقه  بوده است. ایراد من به روشنفکری صد سال اخير ايران ، درست در همين جا صورت اصلی و صريح خود را نمايان می کند. زيرا اين روشنفکری را، در اين براندازی ايدئولوژيک و در کند کردن اين ابزار اصلی ستيز منطقه ای ، با مهاجمين همصدا و همسو می بينم. آن ها به جای گرفتن انگشت اشاره ی اتهام به سوی اروپاييان پير و مستعمره دوست، که اينک نوباوه ی قلدر و قدرتمند خويش، آمريکا را به ميدان فرستاده اند، اين اشاره را به سمت اسلام می گردانند و آن را موجب انحطاط منطقه ی ما می گويند !!! 

در يادداشت بعد خواهم نوشت که مردم ما تا پيش از ظهور اين روشنفکری جديد، که اينک ۱۰۰ ساله شده، علی رغم کار شکنی های بسيار، در محتوای اصلی تاريخ در حال پيشرفت و پيروزی بوده اند.

يكشنبه، 9 آذر، 1382
يادداشت برای خرس مهربان (۲)

سلام. خرد کردن مباحث کلان، کسر آرايه‌های اسنادی آن و تلخيص مسائل بنيانی، در اندازه‌ی يک گفت‌و‌گوی وبلاگی، بی‌شک آسيب فراوانی به اصل گفت وگو خواهد زد، اما از آن جا که به گمان من، سخن گفتن از «عقب ماندگي» در ايران و شرق ميانه و سرزمين‌های اسلامی، يک تلقين مزورانه و در بخش عمده مزدورانه است، ناگزير به مطلبی توجه می دهم که مفصل آن را، به شرط وفای عمر، در بررسی صفويه و نيز در گفت و گوی از دوران معاصر خواهم آورد و آن اين که سطح توليد مانوفاکتوری در ايران عهد صفوی، از تمام ديگر کشورهای آسيا پيش‌‌تر و با روابط اجتماعی متوازن تری همراه بوده است. تا آن جا که گستردگی داد و ستد بومی و تولد بازار ملی قدرتمند، سرانجام به ثبت هويت و پيوند ملی ايرانيان در دوران صفوی کشيد.

متاسفانه اين شکل گيری مفهوم و موجوديت ملی، از آغاز، با حضور و هجوم موذيانه و مکرر مسيون‌های اروپايی مواجه شد که با اسامی و اشکال مختلف، به برنامه ريزی های پنهان اطلاعاتی، اقتصادی، سياسی و فرهنگی متفاوتی مشغول شدند. آن ها به دليل نياز به بازارهای تازه مصرف و از آن که توليدات ملی ما مزاحم توسعه تجارت آنان بود، کمر به نابودی اين توليدات بستند، با به خدمت گرفتن و شريک کردن اشراف و درباريان، تجارت کالاهای اروپايی را رونق دادند و با تسلط بر گمرکات، کالاهای ارزان تری به بازار ملی نوپا و هنوز کم رمق ما تزريق کردند. 

تا اوائل قرن نوزدهم، از آن توليدات و بازار ملی نمونه ای باقی نمانده بود  و از ميان ۷ ميليون جمعيت کلی کشور، دو و نيم ميليون نفر نيروی مولد ورشکسته و پيشه وران بی کار، پس از درهم شکسته شدن توليد و بازار ملی،‌ در جست‌و‌جوی کار، به بازارهای کار روسيه و هند و حتی مصر رو کرده بودند!

ناکامی توليد ملی بر اثر توطئه‌های رقابت آميز بيرونی و همکاری بی‌خردانه‌ی دربار و اشراف خودی، که واسطگی ورود کالاهای اروپا را پر منفعت می‌ديدند، دشمنی آشتی ناپذيری بين نيروی مولد و قشر ميانه حال مردم با بيگانگان و اشراف و سياستمداران حامی آنان پديد آورد که در هر تجربه ي تاريخی، وسعت گرفته و در هر فرصت تاريخی، نوزاد خشونت کين توزانه‌ی ديگری از آن متولد شدّه است.

يکی از اين فرصت‌ها، انقلاب مشروطه بود. پيروزی سريع مردم ايران در آن دگرگونی، که متاسفانه هنوز سطری تحليل روشنگر بر آن ننوشته‌اند، از نظر تاريخی باورنکردنی و بديع است و بدون آشنايی با عمق و وسعت نفرت ملی از عوامل آن ناکامی، شناخت نيروی پنهان دخيل در آن جهش تاريخی ميسر نمی شود. کافی است توجه دهم که در همان سال‌های ۱۹۰۷ ـ ۱۹۰۵، که انقلابيون ايران محدود کردن قدرت دربار ايران را ممکن کردند، روشنفکری غول آسا، نيروی کار پرتوان و بورژوازی با تجربه‌ی روسيه، که درست با همين درخواست و در همان سال‌ها، با دربار تزار رويارو بودند، سرانجام با تحمل شکستی خونين پس نشستند و از آن انقلاب، خلاف انقلابيون ايران، موفق بيرون نيامدند.

 تنها ارائه ی همين نمونه و نظير، برای اثبات توان تاريخی برتر ، درايت سياسی بيش تر و قدرت اقدام يکپارچه تری در لايه های عمل کننده ی ايران در آن انقلاب کافی است و تا آن جا که به بدنه ی سياسی و عملياتی مردم ما مربوط است، صحت اين برآورد، در چند اقدام تاريخی ديگر، در اين صد سال اخير، اثبات شده است.   

به اين ترتيب و بدون هيچ ترديد، می‌توان مدعی شد که مردم ايران نه فقط نخستين انقلاب بزرگ شرق را بر پا کرده اند، بل نخستين تجربه‌ی پيروزی ملی را نيز به نام خود در تاريخ شرق باقی گذارده اند. هيچ يک از نيروهای باز دارنده‌ی خودی و يا اروپايی، پی آمدهای آن پيروزی را تصور نمی‌کردند و از نيروی درونی آن با خبر نبودند. در اندک زمان، ترکش های آن انفجار پرتوان ملی، به صورت آتش فشانی از نهضت‌های ترقی‌خواه، که سمت اصلی و محتوای نخستين آن، بيگانه ستيزی و گور سپاری عوامل داخلی آن ها بود، در آذربايجان، گيلان، خراسان، سراسر جنوب ايران و کردستان به فوران درآمد و شعله‌های سوزان آن می‌رفت تا خاشاک‌های تاريخ ايران را به کلی بسوزاند و راه عبور سريع به دوران جديد را به روی مردم ايران بگشايد.

شرح تلاش های بازدارنده ی ارتجاع داخلی و بين المللی، در مواجهه با عوارض آن طغيان دوران ساز، طولانی است و بيان آن در اين مقوله ممکن نيست، چنان که همين مقدمه‌ی دست و پا شکسته نيز، که خلاصه کردن دو کتاب در چند سطر بود، طبيعی است که در انتقال مغز موضوع ناتوان مانده باشد، اما دوست عزيز، با کمال تاسف يکی از تيزترين حربه های خوش دست و در آستين پنهان متجاوزين به حقوق تاريخی و ملی ما، ساخت يک روشنفکری بی محل و محمل در آن آشوب و يکی از کثيف ترين حقه های آن روشنفکری نوپديد، طرح تز «عقب ماندگي» ملی ايرانيان و به طور کلی مسلمين بود. 

اين روشنفکری به واقع سفارشی و از آغاز پرمدعا، ولی نادان، نه تنها ملت پيش تازی، که بزرگ‌ترين اقدام ترقی خواهانه‌ی تاريخ مشرق زمين را، در اندک مدتی به سامان رسانده بود، «عقب مانده» می‌نامید و برای پيشرفت و نوسازی، توصيه داشت که سراپا فرنگی شويم، بل با بی خردی بيش تر، سبب اصلی اين به اصطلاح  «عقب‌ماندگي» را دين اسلام معرفی می کرد و در جنجالی که روزانه  بر هياهوی آن افزوده‌اند، مدعی است که بايد به ايران عهد زردشتيان برگرديم و به فرم مستخدمين کليسا درآييم!

تمام توليدات فرهنگی آنان در اين سده ی اخير، به لعنت و توهين عرب آلوده است و از مجرای يک باستان پرستی و پيش از اسلام پذيری پر از جعل و داستان پردازی، پيوسته مشغول اين تلقين بوده اند که ما ملتی عقب مانده و سنتی و مرتجع هستيم که بی جهت به اسلام دل بسته ايم و تا زمانی که از معتقدات کنونی خويش دست نشوييم وبه دموکراسی غربی، که نمونه اش در عراق و افغانستان عرضه می شود، نپيونديم؛ روی آسايش و پيشرفت را نخواهيم ديد!

خرس مهربان، اين محتوا و ماهيت اصلی روشنفکری ايران در قرن اخير بوده است، اگر کسی از ميان آنان چند شعار سياسی داده، محنت زندان ديده و احتمالا قربانی عقيده ای شده، محرک او معتقدات روشنفکری اش نبوده است و از هر دانش آموز و دهقان و کارگری که هزاران بار در تلاطمات تاريخی سده ی اخير ايران در خيابان ها ديده شده اند، در زندان ها خوابيده اند و يا در برابر جوخه ها ايستاده اند، سهم بيش تری ندارد و برجسته تر ديده نمی شود. 

دوست عزيز، در هر بررسی که بدون تعلق پيش ساخته به اين يا آن نام انجام دهيم، روشنفکری نوپای ايران را در عرصه سياسی و اعتقادی و فرهنگی، محفل محدودی می يابيم که با معتقدات مردم مقابله کرده اند، مقابله ای که در مواضع و موارد بسيار، در برابر وعده و انتظار نام و نانی انتخاب شده است.

خرس مهربان

سلام اقای پور پيرار عزيز با تشکر چند مورد که در مورد يادداشت شما به نظرم می رسد می نويسم ۱- دوست عزيز نوشته بودين انحطاط ۵۰۰ ساله افريقا و اسيا درست با اعتلای ۵۰۰ ساله غرب هم علت هست ورم کردن اروپا در اين ۵ قرن اخير با دزدی از سفره اسيا و افريقاست اولا هيچ دليلی برای ان ارائه نکرده ايد صرف هم زمانی که نمی تواند رابطه علت و معلولی برقرار کند دوما در ايران استعمار حضور مستقیم نداشته نه برده گرفته شده است و نه مواد اوليه به تاراج رفته کشف نقت هم که مربوط به صد سال اخير است و حتی برخی مواقع مثل نادر خود سهمی در تاراج داشته است ۲- نوشته بودین اگر کمی دقت در سمت و سوی این هجوم شود متوجه جهت ان برای ایدئولوژی اسلام میشویم . دوست عزیز حتی اگر بیش از حد دقت هم کنیم هیچ وقت چنین تهدیدی را برای اسلام مشاهده نمی کنیم اسلام در تمام این پانصد سال یکی از ارکان قدرت در جامعه بوده که هیچ چیز نمی توانسته ان را تهدید کند . مگر در مواقعی اندک از جمله چند سال در زمان رضاشاه .

۳- نوشته بودين که روشنفکری در تمام اين مدت به جای اينکه انگشت اشاره اتهام را به سوی اروپای پير و مستعمره دوست بگيرد به سوی اسلام نشانه رفته است . دوست عزيز به نظر من تمام اين سال ها روشنفکران بيش از حد به استعمار و امپرياليسم پرداخته اند ان چنان که از انديشه در خود فرومانده اند . بررسی تمام کتاب ها و نوشته و گفتارها نشان می دهد که در تمام اين مدت روشنفکر ها بر عليه استعمار و امپرياليسم نشانه رفته اند حداقل بخش اعظمی از روشنفکران چپ و ملی در تمام ده ها سال تلاش فکری خود بيش از حد به استعمار و نقش ان بها داده اند . به يک شوخی تاريخی اشاره کنم اشرف دهقانی که در ۱۳۵۸ از چريک های فدايی انشعاب کرد دليلش اين بود که ما بايد بگويم مرگ بر امپرياليسم و نوکران داخلی اش و سازمان می گفت که بايد بگوئيم مرگ بر مزدوران داخلی و اربابان خارجی اش . تا اين حد تز اهميت دادن به استعمار و امپرياليسم مهم بوده و باعث شده هيچ وقت به عوامل و فاکتورهای داخلی بها ندهند .

۴- شنيدن خبر اينکه کاری مطالعاتی برای صفويه انجام داده اين برايم بسيار خوشحال کننده هست و نياز به ان شديدا احساس می شود . در ابتدای کتاب ديباچه ای بر انحطاط ايران نوشته سيدجوادطباطبايی نيز ضعف اطلاعات در مورد صفويه کاملا مشهود است ۵-در مورد ورشکستگی اقتصادی در قرون ۱۸ و ۱۹ واقعا کار در خور اهميتی انجام نشده ولی قطعا گفتن اينکه باعث اين کار تلاش ميسيونر ها بوده سهل انگاری و ولنگاری فکری هست اگر فرض کنيم اقتصاد و توليد و تجارت در عصر صفويه در اوج بوده و در قرن ۱۹ به يک فروپاشی توليد وملی وورشکستگی عمومی منجر شده نياز به عوامل چند و مهمی دارد که بايد بررسی شود

۶- من نيز چون شما بر اين باورم که انقلاب مشروطيت حادثه بزرگی بود که در تاريخ کشور به وقوع پيوست و باز فرصتی عظيم از دست رفت من انقلاب مشروطيت را حتی در مقايسه با انقلاب ۵۷ بسيار عظيم تر و پخته تر می دانم که متاسفانه به ان پرداخته نشده است البته هم در زمان شاه و هم بعد از انقلاب از طرف سياست حاکم سعی شده مشروطيت در سايه و ازوا قرار گيرد. مشروطيت باعث جنبشی عظيم در ميان مردمان گرديد و به قول شما پيش از روسيه چين و ژاپن اين جنبش در ايران پيروز شد در مشروطيت فرهنگ و انديشه رونق گرفت کتاب روزنامه تئاتر ...حميت ملی پای فشاری بر ارزشهای ميهنی ملی اسلامی و همچنين طبقه ای از صنعتگران و تجار که در هم زمان در ايران در کشور های ديگر فعاليت داشته تجارب زيادی کسب کرده بودند نقش بازی می کردند مقايسه شود با انقلاب ۵۷

۷- شما تاکيد اغراق گونه ای بر عرب ستيزی و ايران باستان گرايی دارين در حاليکه اينها تعداد کمی از روشنفکران و کوشندگان فکری کشور را شامل ميشود که اکثرا هم از علما و طلاب بودند چون تقی زاده سيد احمد کسروی .... ۸- نوشته بودين روشنفکران هماره در مقابل مردم بوده اند . انصاف داشته باشين روشنفکران هميشه موقعی در مقابل مردم بوده اند که انها در مقابل استبداد و استعمار سکوت کرده بودند . هروقت مردم بر عليه ظلم برخاسته اند روشنفکران نيز با مردم بوده اند ۹ - نوشته بودين روشنفکران تلاش ششان برای نان و نام بوده است . اقای پورپيرار عزيز اگر اين گونه بوده است چرا روشنفکران هميشه در مقابل قدرت حاکم ايستاده اند می توانستند در کنار قدرت قرار بگيرند و صاحب نان و نام شوند ايا ۵۰ هزار زندانی سياسی در زمان شاه و ده ها هزار زندانی و اعدامی بعد از انقلاب به خاطر نان و نام بوده است . کمی انصاف داشته باشيم

۹- اقای پور پيرار عزيز بيائيد از مطلق نگری پرهيز کنيم نه روشنفکران اين گونه بودند نه روحانيون نه...دوست خوبم در هر قشری هرگونه ای يافت ميشد . يک روحانی در زندان رضاشاه می ميرد روحانی ديگر می گويد که هرکس در مقابل رضاشاه بايستد به روی رسول الله شمشير می کشد يک روشنفکر در زندان رضا شاه جان می دهد ديگری تاج کيانی بر سرش می گذارد ۱۰- من نيز نقد های فراوانی بر روشنفکری دارم که به تدريج با ادامه يادداشت های شما خواهم نوشت ولی خود را هم چنان در داخل حوزه روشنفکری می دانم

۹- اقای پور پيرار عزيز بيائيد از مطلق نگری پرهيز کنيم نه روشنفکران اين گونه بودند نه روحانيون نه...دوست خوبم در هر قشری هرگونه ای يافت ميشد . يک روحانی در زندان رضاشاه می ميرد روحانی ديگر می گويد که هرکس در مقابل رضاشاه بايستد به روی رسول الله شمشير می کشد يک روشنفکر در زندان رضا شاه جان می دهد ديگری تاج کيانی بر سرش می گذارد ۱۰- من نيز نقد های فراوانی بر روشنفکری دارم که به تدريج با ادامه يادداشت های شما خواهم نوشت ولی خود را هم چنان در داخل حوزه روشنفکری می دانم

۱۰ - اقای پور پيرار عزيز من هم چنان منتظر و مشتاق نوشته هايتان هستم . من مخالف حذف صداهای متفاوت هستم. همچنان که مخالف حذف صدای خود هستم مخالف حذف صدای میرشکاک و پور پیرار هستم . همچنان که شاملو را دوست دارم و بيش از حد دوست دارم و لی همچنان دوست دارم که يوسف علی ميرشکاک هم بر عليه او بنويسد و اورا بکوبد يا هم ضيا موحد در باره سعدی به نويسد و پورپيرار ان را نقد و کند بکوبد البته همه اين ها در حيطه انديشه و فکر اتفاق می افتد نه در زير داغ و درفش

امیرکاظمی

سلام جناب آقای خرس مهربان در رابطه با علل ورم غرب در ۵۰۰ سال گذشته و نيز زوايای پنهان ان می خواهم با اجازه جنابعالی و به عنوان برادر کوچکتر کتابی به جنابعالی معرفی نمايم کتاب زرسالاران يهودی و پارسی اثر ارزشمند آقای عبدالله شهبازی را مطالعه نماييد با توجه به روحيه جستجو گر و پرسشگر جنابعالی به نظر من به مقدار زيادی مفيد خواهد بود بخصوص جلد اول و دوم و بويژه بخش رازهای تمدن جديد غرب در جلد اول البته گفتنی ست با مطالعه اين کتاب و آشنايی با توطئه های يهود طی ساليان متمادی درک مقصود اقای پورپیرار نيز برای جنابعالی اسانتر خواهد بود

جسارتا در رابطه با بخش بخش سوم نوشته تان نيز چنين به نظر می رسد که شما بيشتر به ظاهر می نگريد تا به باطن مگر مهمترين عوامل انحراف مشروطيت همان روشنفکری وابسته نبود در مطالعه سير ۱۰۰ ساله روشنفکری ايران وابستگی و وادادگی اين عناصر بسيار مشهود می باشد مگر همان گروه های ضد امپرياليزم در سالهای بعد از انقلاب سر از بالين امپرياليزم غرب و شرق بيرون نياوردند چه مجاهدين خلق چه فدائيان و.... اگر اشرف دهگان با امپرياليزم مخالف بود اين امپرياليزم غرب بود نه شرق ولی سوال اينجاست که مگر بين امرياليزم غرب و شرق تفاوتی بود اصولا روشنفکری ما همواره نياز وابستگی به بلوکی را در خود احساس کرده و می کند چناچه همين روشنفکری بود که مشروطه را در دامان انگليس انداخت و می رفت تا نهضت ملی شدن صنعت نفت(حزب توده) را نيز در دامان شوروی بيندازد اينکه کسانی در طول تاريخ با موردی مخالفت کرده اند موجب نمی شود که از نگرش به عملکرد انان باز مانيم

در بخش دوم نوشتارتان هم نوشته ايد هیچ وقت چنین تهدیدی را برای اسلام مشاهده نمی کنیم اسلام در تمام این پانصد سال یکی از ارکان قدرت در جامعه بوده که هیچ چیز نمی توانسته ان را تهدید کند . این سخن جنابعالی مرا متحیر نمود زیرا ۱- دلیل اینکه اسلام از هجوم تقی زاده ها و کسروی ها و ..... مصون مانده نه در عدم تهاجم بلکه به علت همان بیماری مزمن روشنفکری ایران می باشد و ان جدایی روشنفکران از مردم و توده های ان می باشد که موجب عدم اعتنای مردم به یاوه سرایی های این افراد گشته ما در تاریخ معاصر دیدیم که چگونه روشنفکری برخواسته از دل مردم جایگاه شاهی را در دل مردم به دست اورد بله مرحوم شریعتی از مردم بود نه از کافه نشینان مورد انتقاد جلال ال احمد . شریعتی در دلها نشست ولی کسروی در همان لحظه ترور در خاک مدفون گشت علت را باید در همان بیماری مزمن جست.

۲- سخن شما مبنی بر هیچ وقت چنین تهدیدی را برای اسلام مشاهده نمی کنیم اسلام در تمام این پانصد سال یکی از ارکان قدرت در جامعه بوده که هیچ چیز نمی توانسته ان را تهدید کند . مگر در مواقعی اندک از جمله چند سال در زمان رضاشاه . نيز يا نشانه کم اطلاعی جنابعالی از تاريخ معاصر می باد ( که ظاهرا چنين نيست) و يا خوش بينی مفرط شما نسبت به روشنفکران . شما چگونه اتحاد روشنفکری را با حکومت رضا شاه از ياد برده ايد روشنفکری ايران با اتحادی که با رضا شاه به انجام رساند در حقيقت سوی ديگر چهره خود را نشان داد در حقيقت منورالفکران ايرانی رواج شبه مدرنيسم را به بهای قبول دولت مطلق رضا خانی بدست اوردند به جنابعالی پيشنهاد می کنم که عادی سازی جنبش های مردمی در ایران معاصر اثر اقای داود مهدی زادگان را برای اشنایی بیشتر با اتحاد شوم و ضد اسلامی روشنفکری با دولت مطلق رضاخانی مطالعه فرمایید

در اخر بايد بگويم سخن جنابعای در مورد وجود همه نوع اشخاص در همه نوع اقشار را کاملا قبول دارم ولی نگاهی گذرا به تاريخ روشنفکری ايران نشان می دهد که منورالفکران وابسته همواره پر سرو صدا ترين و در نتيجه مشهود ترین اين گروه بوده اند در ضمن از جناب آقای پورپيرار نيز معذرت می خواهم که در مورد نوشته ای نظر دادم که خطاب به ايشان بود انشالله به بزرگی خود می بخشند.والسلام

خرس مهربان

و اما دوست خوبم اقای کاظمی من اين حرف ها را برای اقای پور پيرار می نويسم که از صراحت اش در نقد و از دقت بی نظيرش در بازخوانی متون و کتاب خوشم می اد و از او دقيق خواندن را می اموزم و خيلی چيزهای ديگر را تمام کتاب هايش را خوانده ام و شايد برخی قسمت هايش را بارها . به جز کتابی که در مورد رنگ دارد و من نديده ام چون سررشته ای از ان ندارم . ولی با شما سخنی ندارم . فقط يک توضيح دوست عزيز نويسندگان و محققانی که تلاش می کنند و می نويسند حتی اگر متفاوت با علاقه من باشند قابل احترامند چون اقای پور پيرار يا يوسف علی مير شکاک که کتاب شعر او از زبان يک ياغی را خيلی دوست دارم با مقدمه درخشانی که نوشته . اينها فرق می کنند با عبداله شهبازی يا ابوالحسنی منذر يا شهريار زرشناس ...

ناصرپورپیرار

سلام آقای خرس مهربان. در ابتدا يادآوری کرده بودم که تلخيص دو کتاب در يک يادداشت وبلاگی مسخ کردن گفتار است و به طور طبيعی صدها سئوال و حيرت و ناباوری می آفريند. مثلا به گمانم بدون يک مقاله لااقل ۱۰۰ صفحه ای درباره روشنفکری معاصر، پايگاه و جايگاه و عملکرد تاريخی آن را نخواهيد شناخت. زيرا که در نونه تان نام اشرف دهقان را می بريد. سعی می کنم با مثالی، آثار اوليه و اصلی حضور آن روشنفکری را که اشاره کردم بیان کنم و بیش از آن را به انتشار کتاب سوم و چهارم که در موضوع صفویه و دوران معاصر است، موکول کنم و از میان صدها غباری که آن ها با هدایت مراکز فرهنگی کلیسا وکنیسه بر ذهن مردم ما نشانده اند، همان وضوع عرب ستیزی را می گزینم که به گمان کمن شاخص واضح و دقیقی است.

مثلا اگر کسی در ۱۲۰ سال پيش به دربار ناصر الدين شاه وارد می شد و ادعا می کرد که عرب های نادان و سوسمار خوار با شمشير وارد ايران شدند، تمدن ممتاز ساسانی را به باد دادند و با ضرب تازيانه ما را مسلمان کردند، بی درنگ فرمان قتل او را صادر می کردند، زيرا در آن زمان هنوز کتاب الفهرست ابن نديم را به روشنفکری ايران نرسانده بودند و هنوز سرنای بد صدای باستان پرستی به نقاره نيامده بود. اما امروز به محض اين که نام عرب را بر زبان می آوری، حتی نوآوزان دبستانی نيز اخم می کنند و مدعی ميراث باستانی ز عرب می شوند!!!!

۱۲۰ سال پيش بدون دانستن زبان عرب ادعای دانايی نا ميسر بود و بدون آن بی سواد به حساب می آمدی، اما ۵۰ سال است به مدد تلقينات تکراری ديگران ، که از زبان روشنفکرانی از قماش آذرنوش می شنویم، ادعا می شود که زبان عرب بدون سرقت از لغات فارسی به لقلقه می افتاد!!!!! دوست عزیز منظور من از روشنفکری آن جریانی است که در کم تر از ۶۰ سال چنین باور گسترده ی ناباب و نادرست و تفرقه افکن و ریشه سوزی را با کمک دولت ها و دانشگاه ها و صدها من سریش که روشنفکری ایران به هم زده و به عمل آورده، به ذهن جامعه ما چسبانده اند. حالا شما از اشرف دهقان می گویید که یک مبارز اجتماعی مثل صدها هزار مبارز اجتماعی بدون نام و عنوان دیگر در دوران اخیر بود، نه روشنفکر!

خرس مهربان

سلام اقای پور پيرار در مورد صنعت نشر کتاب حق با شماست . من با اينکه غير حرفه ای هستم و اصلا کسب و کارم حوزه ای غير فرهنگی است . تقريبا همان احساس شما را دارم و حداقل دو بار در خرس مهربان در مرد ان با ارائه امار و ارقام نوشته ام . البته هم در زمينه نشر که ناشر هستين و هم در زمينه روشنفکران حزب که عضوش بودين از من وارد تر هستيد . می ماند يک مورد و ان اينکه هميشه يک اغراق يا ..در نوشتار تون هست اينکه بگوئيم تمام روشنفکران برکشيده رضاشاه و محمدرضا شاه هستن نا انصافی نيست پس ان همه ادم که در زندان های پدر و پسر کشته شدن چی . هم چنين در مورد روشنفکران وابسته به حزب هم همه که انطور نبوده اند ان سال ها حزبی بودن يا مد بود يا جای ديگه ای نبود انواع و اقسام ادم ها تو حزب بودن از معمم تا ارمنی و اشوری . هر نوع ادمی که همه را نميشود با يک چوب راند

ان سلسله يادداشت های گلستانه را هم خوانده ام جالب بودند . ما روشنفکرای زيادی داشتيم که اول حزبی بودند بعد اومدند بيرون يا اصلا از اول حزبی نبوده اند که شما هيچ اشاره ای به انها نمی کنين مثلا مهرداد بهار حزبی بوده ولی اون دوتا کتابی که ازش خوانده ام بسيار منصفانه بوده است جالب است که می گويد کتابم را بردم چاپ نجف دريابندری قبول نکرد . يا ايدين اغداشلو که من بسيار دوستش دارم . من مهرداد بهار و ايدين اغداشلو را هم مثل شما در خرس مهربان معرفی کردم که تقريبا همه بچه ها نوشتند که نمی شناسندشان . ممنون منتظر بقيه يادداشت های خوب تان هستم

 ناصرپورپیرار

سلام اقای خرس مهربان. به تکرار گفته ام سياست ربطی به فرهنگ و روشنفکری ندارد و زندان خوابيدن و اعدام شدن برای کسی عنوان روشنفکر نمی سازد. در زمان ما حتی احاطه به تمام علوم و فنون و هنرهای دنيا نيز موجب اطلاق نام روشن فکر به کسی نمی شود. زیرا از بهر کردن دانایی بشر چیزی به گنجینه آن نمی افزاید و در آن صو.رت شما حد اکثر می توانید مدعی آموزگاری شوید، نه روشن فکری. اینک تعریف روشن فکر عوض شده است و در واقع روشن فکر فقط کسی است که به قدر بال مگسی هم که باشد بر دانسته های کنونی بیفزاید و سخن و سودایی بیاورد که پیش از او بر زبان و ذهن کسی نگذشته باشد و بر گوشه ی تاریکی از نادانسته ها نور اندک آشکار کننده ای بتاباند.

ضمنا بد نيست بدانيد که از زمان ظهور رضا شاه تا پايان دوره محمد رضا شاه تعذاذ اعدام شدگان سياسی در کشور ما از صد نفر کم تر است. مثلا حزب توده ايران پس از کودتای ۲۸ مرداد ، فقط با ۳۰ نفر اعدامی و کم تر از ۱۲۰۰ زندانی از هم پاشيده شد. اين ها را می نويسم تا از ياد نبريد که حتی با معيارهای شما نيز روشن فکری سياسی ايران کارنامه درخشانی ندارد و غالب آن ها در مواجهه با دشواری های زندان به اصطلاح زه زده اند.

خرس مهربان

سلام اقای پورپيرار .خسته نباشين . وقتی از ناتوانی مطلق روحانيون حاکم سخن می گوئيد انچنان مهربان با انان و وقتی از ناتوانی مطلق روشنفکران سخن می گوئيد چنان خصمانه . به راستی نباید نتيجه گرفت که انحطاط و درماندگی و رکود بر انديشه و صاحبانش از هر قماشی مستولی شده است ؟ و علت و چاره ان در ضعف خودمان هست نه در امپریالیست ها استعمار يهوديان زرسالار فراموسون ها فراماسون ماب ها برکشيدگان رضاشاه و ...

 ناصرپورپیرار

سلام آقای محمد. اعدام شدگان سياسی در تمام دوران حکومت رضا شاه و فرزندش بی شک در همان محدوده ی عدد ۱۰۰ است. منظور من از اعدام شدگان کسانی است که محاکمه و به مرگ محکوم شده باشند چنین احکامی در تمام دوران رضاشاه به ۲۰ نفر نمی رسد. پس از ۲۸ مرداد تا انقلاب ۵۷ برای تمام گروه های سیاسی کم تر از ۶۰ حکم اعذام اجرا شده داریم. و اگر قتل زندانیان سیاسی را به بهانه های مختلف، چون ماجرای ۹ نفری که در تپه های اوین به بهانه فرار کشتند را هم بر این ارقام اضافه کنیم، هنوز به عدد ۱۰۰ نمی رسد که سهم حزب توده در این میان حدودا ۳۳ یا ۳۵ نفر است. آن ها که در جریان جنگ های داخلی و در مبادله آتش بین طرفین در درگیری های آذربایجان و کردستان و گیلان و جنوب و ماجراهای دیگر انتقام جویانه کشته شده اند که شمارش آن ها به علت فقدان آمار میسر نیست در این ارقام نمی آیند، زیرا که کشته هایی از دو طرف است و مشمول عنوان اعدام نمی شود. عدد ذکر شده مربوط به اعدام های رسمی است که گزینش آن به اختیار زندانی است و با مقاومت سیاسی او نسبت مستقیم دارد. از این دیدگاه معتقدم که مقاومت ها در زندان های پهلوی با مراجعه به آمار اعدام شدگان، چندان هم سرسختانه و مومنانه نبوده است.

سلام آقای خرس مهربان. ناتوانی روحانيت در مديريت پيچيده و نوين اجتماعی يک ناتوانی فنی و اجرايی است، اما ناتوانی روشنفکری به ستيز آگاهانه ولی بی خردانه آن ها با مبانی اعتقادی جامعه مربوط می شود و از نا آگاهی آن ها نسبت به مردمی حکايت دارد که مدعی راهبری آنان اند.

سلام آقای محمد. يادآوری کنم که آن تذکر و ارقام فقط تا مقطع انقلاب را شامل می شود و از آن پس ارزيابی ديگری را می طلبد. با اين همه چپ رسمی و غيرمذهبی ايران، پس از ۵۷ نيز، با دادن حد اقل تلفات نه فقط از هم پاشيد، بل به نظر می زسد از ادامه ی حيات نيز دست شسته است. حقيقت اين است که چپ ايران با در اختيار داشتن عناصر مطبوعاتی، در تاريخ معاصر بيش تر هياهو و تبليغات کرده است تا اقدام. اين مطالب را البته با شرح و بسط لازم در گفت و گو از تاریخ معاصر خواهم شکافت.

خرس مهربان

با سلام حضور اقای پور پيرار . البته مقايسه شما با عبدالله شهبازی يا ابوالحسنی منذر نا منصفانه هست . به نطر من انها هردو پول چيزهايی را می خورند که شما اينگونه نيستيد . شما هم زير اين فشار و سانسور هستيد . ولی انها برای تشکيلاتی کار می کنند که پول سهل هست خيلی چيزهای دگر هم برايشان می دهد مجله ای به شيکی زمانه هم به انها می دهد که هرچه خواستند چاپ کنند.

 ناصرپورپیرار

سلام آقای خرس مهربان. تشخيص دليل اين گزينش ها دشوار است. لااقل من نمی دانم مثلا تلويزيون با کدام برآورد، پيوسته بيان تاريخ معاصر و حواشی آن را به شعبانی و شهبازی وامی گذارد، که هرکدام به گونه ای به خطوطی در جريان های سياسی معاصر پيوسته بوده اند، که با عملکرد عينی تاریخ کنونی ناموافق بوده است، چنان که معلوم نيست چرا نشريات به ظاهر ملی و آشکارا دولتی نیز، که علی الحساب نباید موازی هم عمل کنند، همین انتخاب ها و روش ها را می گزینند و همین چهره ها را می شناسانند. آدمی با حيرت بسيار و با هراس کم تر، می خواهد کارگردانی ماهرانه و همساز يک «لعبت باز» را باور کند. بر این ها بیفزایید این نمونه ی دیگر یعنی شاپور شهبازی را که هم کارگردان فرهنگی جشن های ۲۵۰۰ ساله بوده و هم کارگزار اصلی میراث فرهنگی جمهوری اسلامی و شاید هم این ها همه از حواس پرتی کسانی باشد!

حامد

آقای پورپیرار سلام! علی رغم ارادت زیادی که به شما دارم، از تحلیلتان در مورد آقای شهبازی خیلی ناراحت شدم. برای من خیلی سخت است، دو نویسنده ای که به شدت به آنها علاقه دارم، نسبت به هم نظر مساعدی نداشته باشند. برای کسی که از خارج نگاه می کند، رویهمرفته شما دو تا در یک جریان قرار دارید و کار هر دویتان بسیار ارزشمند است. کتابهای آقای شهبازی بهیچوجه آنطور که گفته اید بی ارزش نیستند. من هر چهار جلد کتاب زرسالاران را خوانده ام و لذت برده ام، کما اینکه نکته سنجی های شما در «تأملی در بنیان ...» مرا به وجد می آورد...

دوباره سلام... من الآن به جلد اول کتاب زرسالاران سر زدم، (جایی که به آن اشاره کرده اید)، آقای شهبازی ادعای خود را توضیح داده است...

امیرکاظمی

سلام آقای پورپيرار باور کنيد از شما انتظار چنين سخنانی را در مورد کسی که از ديد ناظر بی طرف با شما در يک مسير می باشد را نداشتم برای ادمی سخت است که يکی از دو تاريخ نويس محبوبش به ديگری چنين بتازد لااقل از شما بعيد است من همانطور که اعتراف می کنم مجموعه ای همان کتب شما را تا به حال مطالعه ننموده ام همانطور اتراف می کنم که مجموعه ای مثل زرسالاران را نيز نديده ام که در اوج نفيسی می باشد به ياد دارم در نامه ای که به جنابعالی نوشته بودم نيز درج کرده بودم که درک عميق تز شما در مورد توطئه يهود با مطالعه کتاب زرسالاران چندين برابر می شود به هر حال اين راهش نيست

خرس مهربان

سلام دوستان عزيز . فرق است بين پورپيرار و شهبازی همچنان که فرق است بين يوسفعلی مير شکاک و سرشار و زرشناس . ببينيد اقای پورپيرار محترم هست هرچند با نوشته اش مخلف باشم . او می نويسد چيزی را که می فهمد درست است ولی شهبازی يا زر شناس يا رهگذار مامور هست پول می گيرد تا کسی را با قلمش به لجن بکشد يا اورا به کشتن دهد . دقيقا در گيرودار مسئله سعيدی سيرجانی بود که شهبازی مقاله ای نوشت که نشان می داد از کجا حقوق می گيرد . در مورد يوسفعلی ميرشکاک هم اينگونه است با اينکه به تمام افرادی که کن دوست دارم حمله می کند بد و بيراه می گويد ولی من همچنان دوست شدارم و قابل احترام هست چرا چون او صادقانه اين کار را می کند هيچوقت هم بابت اين نوشته هايش به نان و نواله ای نرسيده است ولی مثلا زرشناس و رهگذر پول می گيرند تا ادم بکشند . يک مورد هم سيما هست سيما دقيقا دست مافيا هست هرکس در تلويزيون بيايد يا تلويزيون او را دعوت کند او روحش را به شيطان فروخته است حالا فرقی نمی کند شهبازی يا رضا شعبانی يا سرشار باشد ولی ايا ديده ايد که مثلا پورپيرار يا مير شکاک در سيما ديده شوند اين به تنهايی گواه سلامت انان هست .

 ناصرپورپیرار

سلام آقای حامد. اولا که دوست دارم راهنمايی کنيد، آقای شهبازی در کجای جلد اول کتاب شان درباره ی دروغ بودن موضوع به اسارت بابل بردن يهوديان توضيح داده است، من که چنين توضيحی را به ياد نمی آورم، هرچند که باز هم رجوع خواهم کرد. اما نظر من نسبت به شهبازی و علائق اش متکی به نامه هايی از ایشان بود که پيش تر در کيهان هوايی چاپ شده بود. در عين حال اين مطلب که شهبازی با امکانات دولتی، اعم از مادی و معنوی، تحقيق می کند مطلب پوشيده ای نيست. ضمن اين که با امکانات دولتی تحقيق کردن جرم حساب نمی شود، اما نه دولتی که يک مولف را سخت می نوازد و آثار آن ديگری را، که به قول شما هر دو هم در يک راستاست، توقيف می کند!!! ايراد و ابهام و حيرت همين جاست که بروز می کند. آیا به راستی شما گروه بندی فرهنگی موجود را منکرید؟

در عين حال با گفته های خرس مهربان نيز همراه نيستم. اولا که يک بار خود من هم درست مرتبط با جلد اول کتاب ۱۲ قرن سکوت به تلويزيون رفتم، اما خنده دار تر از اين نيست که همين آقايانی که دائما سروکله شان در تلويزيون پیداست، همین مصاحبه ی تلویزیونی مرا چماق تکفیر کرده بودند. روی هم رفته من به آن فضا و فرمی معترضم که ارزيابی فرهنگی، درست مثل اعطای جوايز کتاب سال و يا انتخاب چهره های فرزانه، بر اساس خوش آمد و بد آمد کسانی صورت می گیرد و نه بر اصالت نظر. مثلا شنيده ام که توقيف کتاب من از جمله به سبب اعتراض مرکز زردشتيان ايران بوده است و کسی به آن ها نمی گويد که آن کاغذ و قلمی را که صرف اعتراض نويسی می کنند، چرا صرف پاسخ نويسی نمی شود.

امیرکاظمی

سلام اقای خرس مهربان واقعا جای تعجب است که جناب عالی چگونه چنين مطمئن حرف می زنيد و تهمت می زنيد اگر اينگونه اسان می شود به اين و ان تهمت زد من هم مدعی می شوم که جنابعالی از مسعود بهنود و يا از غرب و يا هر جای ديگر که دلتان بخواهد ژول گرفته ايد و مافيا هم هستيد ببينيد همانقدر که اين ادعای من بی معنی ژوچ و بی اساس است ادعای شما هم مزخرف است

جنابالی طرف مقابل انديشه تان را چنان سياه می بينيد که مثل اينکه انچه خودتان می دانيد و همفکرانتان می گويند وحی منزل است اخر برادرم اينکه کسی به تلويزيون می ايد يا در مرکز مطالعات سياسی کار می کند دال بر خودفروخته بودن اوست ؟ اگر هم خودفروخته است چه بهتر که به کسانی که هموطن وی می باشند خود را فروخته و نيست مثل افرادی که جای خود را در غرب انداخته اند و با ژول دانشگاه کلمبيا که وابستگی اش به سيا بر همه عيان است تحريف نامه ايرانيکا می نويسند و يا حداقل خود را مثل بعضی ها به بی بی سی نفروخته است

سلام جناب اقای پورپيرار اگر به صفحات ۳۵۰ تا۳۶۱ جلد اول کتاب زرسالاران مرجعه نماييد با منظور اقای شهبازی بيشتر اشنا می شويد

حامد

جناب خرس مهربان! بر اساس کدام مدرک و سند زرشناس و رضا رهگذر قاتل هستند؟ من هم به میرشکاک ارادتمندم و هم به زرشناس. انصافاً زرشناس پخته تر و منطقی تر از میرشکاک می نویسد. حالا چطوری زرشناس قاتل شده من خبر ندارم.

ضمن اینکه خود من لااقل یکبار میرشکاک را در تلویزیون در برنامه ای که سالگرد شهید آوینی پخش شد دیده ام.

آقای پورپیرار عزیز! چه بخواهید و چه نخواهید، شما و آقای شهبازی در یک جبهه قرار دارید و نکته سنجی هر دوی شما قابل تحسین است.

ناصرپورپیرار

سلام حامد. اشتباه می کنی. من و شهبازی تقريبا نقطه ي مشترکی نداريم. اين ارزيابی فرهنگی است، نه سياسی، که خود گفتار ديگری می طلبد. آقای کاظمی اشاره کرده بود که شهبازی در صفحات ۳۵۰ تا ۳۶۱ درباره ی دروغ بودن ادعای اسارت یهود در بابل توضیح داده است. شهبازی در آن صفحات مدعی شده که بخت النصر یهودیان را برای پذیرایی و میهمانی به بابل برده است و نه به عنوان اسیر! و از اسنادی خبر می دهد که تایید می کنند یهودیان و از جمله و به خصوص یهویاگین در دوران اسارت بابل مشغول امور زمین داری خود حتی در اورشلیم تخریب شده بوده اند! اما آدرس این اسناد را نمی دهد ضمن این که چنین دیدگاهی با متن صریح تورات نیز مغایر است. زیرا اگر یهودیان در بابل مشغول سیزده به در بوده اند، این همه تلاش یهوه و انبیاء یهود برای آزادی آن ها که منجر به اعزام کورش به بابل شد، به چه سبب بوده و چرا تورات چنين بی محابا بابل را تهديد به انتقام کشی و ويرانی مي کند و اصولا به چه دليل يهوديان کورش را آزادی بخش می خوانند، اگر در بابل به گفته ی شهبازی به تعطيلات رفته بودند؟ بدين سبب و بسياری موارد ديگر، که ورود بدان را ضرور نمی دانم، معتقدم که بررسی های تاریخی شهبازی ژورنالیستی است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1384ساعت 23:58  توسط خرس مهربان   | 

سال نو مبارک

سلام باز هم سلام  ، چقدر دلتنگ تان هستم

فرا رسيدن بهار خجسته و عيد نوروز را به همه دوستان عزيزم تبريک می گويم سالی سرشار از آزادی، شادی، سعادت، سلامتی و خوشبختی را برای تک تک شما و عزيزان تان آرزومندم و برای ميهنم آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، پيشرفت و رفاه .

اميدوارم که سال نو سال رهايی زندانيان سياسی باشد سال آزادی اين کبوتران پيام آور رهايی مردم مان .خوشحالم که آرش عزيز آزاد شده ولی مجتبی عزيز و بسياری از زندانيان سياسی در بند هستند

سال گذشته سال خوبی نبود حتی می خواستم اين شعر شهريار را بزنم که بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران می رسد با من خزانی می کند اما ديدم حيف هست چرا فال بد بزنم بايد اميدوار بود جز ايمان به فردايی بهتر ، راهی ندارم جز گوش دادن به اين سخن اسد عزيز که اميد اميد و اميدو اميد به يک انقلابی مخملی يا جنبشی نارنجی يا معجزه ای که ديو را در شيشه خواهد کرد شايد همين فردا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1384ساعت 11:29  توسط خرس مهربان   |