جامعه ای که در ان زندگی می کنم
سلام حميد عزيز . بعضی وقت ها ادمی می خواهد قضيه را ساده کند . کليک کليک دموکراسی حقوق بشر. دوست عزیز وقتی ۱۵۰سال تلاش کردند و نشد لابد نمیشده دیگر . دوست عزيز این مشکلات نه با پروژه درست شدند نه در طی پروسه درست شدند نه دين پروتستانيزه شد نه جامعه دموکراتيزه نه ...در مقاله ای خواندم جوامعی با در امد سرانه کمتر از ۴۰۰۰ دلار روی دموکراسی را نخواهند ديد سوای عدد و رقم در جوامعی که امکان انباشت علم و ثروت وجود ندارد آن اتفاقات نخواهد افتاد( آن اتفاقات در جوامعی اتفاق افتاد که به درجاتی از پیشرفت و انباشت علم و ثروت دست یافته بودند یعنی آن اتفاقات به پایه ای مادی نیاز دارند که ما فاقد ان پایه هستیم )
در جوامع عقب مانده خبری نخواهد شد همچنان که نبوده است در کشور ما نه تنها انباشت علم و ثروت ( البته نه پول باد اورده نفت ) وجود ندارد که در حال کاهش هست در چنين شرايطی آن اتفاقات دور از دسترس خواهد بود . يعنی تمام اين بحث ها که در بين چند هزار نفر در حيطه کتاب و مجله و اينترنت انجام می گيرد فقط برای دلخوشی خودمون هست که دراين حجم انبوه ابتذال و عقب ماندگی نپوسيم و الا ربطی به جامعه و دنيای بيرون ندارد می بخشين شلخته و بی نظم نوشتم
کافی هست که از ميدان انقلاب که رد ميشوی با دقت به انسان ها نگاه کنی تازه حلبی اباد و حاشيه نشين ها بماند . اصلا حاملان یا عاملان اين پروژه يا پروسه را چه کسانی بايد باشند آن طبقه فرهنگی که می توانستند اين نقش را بر عهده گيرند کلا پاکسازی و حذف شده اند يک نسل کشی تمام عيار . يعنی تمام کسانی که در جامعه معلم دانشجو وکيل هنرمند قاضی استاددانشگاه مهندس پزشک ايت اله محقق سردار و سرهنگ و هستند همه تقلبی هستند یعنی ما فاقد اين طبقه و قشر هستيم فقط دولت به صد ها هزار نفر کاغذ داده است که اين عناوين را داشته باشند بدون اينکه کوچکترين دانش يا ابزار اين کار را داشته باشند به استثنای دو سه هزار نفر ( شايد چون حودم در هم ريخته ام اينگونه تلخ می بينم . اگر کسی ناراحت شود پوزش می خواهم
-------------------------------------------------------------------
حاشيه نشينها فاجعه ای با ابعاد غير قابل پيش بينی : آنچه در حاشيه شهر ها می گذرد به راستی فاجعه ای در ابعاد هولناک و کاملا غير انسانی هست که تلاش برای نشان دادن آن وظيفه همه ماست که البته اين روز ها گوشه هايی از آن در رسانه ها بازتاب می يابد . ولی من امروز از زاويه ای ديگر هم به آن می پردازم. حاشيه نشين ها چه ما از آنان خوش مان بيايد چه نيايد بر سر ما خراب خواهند شد . همه ما برای زندگی شخصی و جمعی مان تلاش می کنيم وقتی اين تلاش طاقت فرسا برای ساختن بخواهد بهنتيجه برسد آن وقت هست که حاشيه نشين ها پا برهنه ها چون بختکی فرود خواهند آمد و همه چيز را به يغما خواهند برد. جنبش ۵۷ هنوز بايد برای ما عبرتی باشد بيش از دو دهه تلاش و مبارزه پيگير در عرصه های اجتماعی سياسی فرهنگی علمی که منجر به جنبش ۵۷ شد و کوشندگان اين جنبش با سرنگونی رژيم سلطنتی خود را در آستانه موفقيت و ساختن دنيايی بهتر و انسانی تر برای خود و کشورشان بودند با ميليون ها حاشيه نشين و لمپن و پابرهنه مواجه شدند
۳- با خسته نباشين برای تمام دوستانی که رفته بودن مراسم و با پوزش که من نرفته بودم . تقريبا نميشد خيلی دور بودم . چندين فراخوان داده شده بود ۳۰۰ شخصيت دعوت کرده بودند . ولی ظاهرا ۲الی ۳ هزار نفر بودند شايد هم خيلی کمتر من از روی عکس و گزارش ها ميگم . راستی چرا . چون يرای خيلی ها مهم نبود . درست است که دولت و رسانه ها و راديو تلويزيون و همه دست انهاست ولی دليل نميشه چرا اين مسئله تبديل به مسئله شماره يک کشور نميشد حداقل برای ميليون ها مخالف تحصيل کرده يا دانشجو يا ...راستی خودمان را گول نمی زنيم ؟اصلا جنبش دموکراسی خواهی يا حقوق بشر خواهی يا ...خارج از محفل های خودمان يعنی اين ۵ الی ۶ هزار نفری که کتاب می خونن و مجله می خونن وبلگ می نويسن توی مراسم شرکت می کنند وجود خارجی دارد ؟ ايا نبايد دوباره به خودمان جنبش و کشور نگاهی بيفکنيم از نو شال و کلاه کنيم
ارنستو چه گوارا
دوست گرامی خرس مهربان عزیز
مواردی را که شما عنوان کردید بر میگردد به باور ها وساخت فکری ایرانیان. به نظر من بیش از 50 درصد ایرانیان ترجیح میدهند ج.ا. وجود نداشته باشداز میان 50 درصد باقی مانده هم حداقل 25 درصد ترجیح میدهند
که تغییرات قابل توجهی در ساختار ج.ا. انجام گیرد.ولی ما ایرانیان باور دیگری نیز داریم که موجب میشودبرای عقاید خودمان ارزش کمی قایل باشیم و آن ستایش قدرت است!
مثالی از انقلاب 57 میزنم : شاید در فاصله بین خرداد 56 تا خرداد 57 تمامی تظاهرات از دانشگاه تهران و یادانشگاهها شروع میشد و همان اطراف هم تمام میشد. توده حاشیه نشین و یا مردمی که پایین میدان انقلاب و یا
حتی بالای میدان انقلاب زندگی می کردند تا وقتی مطمئن نشدند که شاه رفتنی است وارد میدان نشدند وحتی در تهران تظاهرات تاسوعا و عاشورا که به دعوت طالقانی بود نسبت به تظاهرات عید فطر که بدعوت سنتی تر ها بود قابل مقایسه نبود و تا تظاهرات عید فطر اثزی از توده های به اصطلاح میلیونی که کار شاه را تمام شده
میدیدند وجود نداشت.
موارد بسیاری مانند گرایش ایرانیان کنونی به سلطنت طلبان (از این ور آنور شنیده اند که بعضی لابی های حزب جمهوری خواه از آنها حمایت میکنند)—گرایش بعضی جریانات رادیکال دانشجویی به سرمایه داری و خصوصآ آمریکا----حمایت بی سابقه از خاتمی (خاتمی میتوانست که قدرت سیاسی باشد) و رویگردانی از خاتمی پس از عدم استفاده از قدرت سیاسی تفیضی ----احیای مجدد تفکرات شووینیستی در ایران---و حتی طیف عظیمی از طرفداران ج.ا. بدلیل اینکه آموخته اند مطیع قدرت باشند از ج.ا. حمایت میکنند.
و شاید دها مثال دیگر که نمایشگر نوع نگرش ایرانیان نسبت به" قدرت" است.
همینجا متذکر می شوم که"قدرت" مورد نظر من ضرورتآ قدرت حاکمه نیست و باز هم یک مثال می زنم:
تظاهرات میلیشیای مجاهدین قبل از خرداد 60 در خیابان انقلاب و رویگردانی طیف عظیمی از آنان پس از شروع سرکوب حکومتی که دریافتند سرکوب جدی است و مجاهدین بازی را باخته اند.
نمونه ها برای اثبات این مدعا زیاد است و خارج از حوصله این بحث ولی حتمآ میگویی که این همه را گفتی ولی چه باید کرد ؟
جواب را هم دوستان دیگر حتمآ بدو صورت میدهند یکی میگوید باید قدرت باوری را از ذهنها زدود آن یکی میگوید باید قدرت را قبضه نمود ولی من میگویم تب آزادیخواهی را نباید با آزاد باوری یکی نمود این
اشتباهی است که بارها مبارزان این مرزو بوم هزینه های گزافی بابت آن پرداخته اند
سلام بر شبح غزیز صاحبخونه و ارنستو چه گوارا و سایر دوستان . در باب یادداشت ارنستو ۲۹
۱- نوشته اید ساخت فکری ایرانیان به نفع قدرت مسلط و مستقر هست و به درستی مثال اورده بودید که هر چقدر به ۲۲ بهمن نزدیک تر میشدیم توده های میلیونی بیشتر به صحنه می امدند چون از قدرت مستقر نا امید شده و به پیشواز قدرت جدید می رفتند در تائید سخن شما در راه پیمایی اربعین همان سیاسی ها و انقلابیون برای اینکه ازاین توده میلیون و شعار ها و رهبری ان متمایز شوند پلاکارد برداشتند به اسم کانون مستقل فرهنگیان و دانشگاهیان که به سان قظره در بین امت میلیونی گم شدند . در ۲ خرداد هم همان اتفاق افتد افرادی که در شرایط طاقت فرسای دوران جنگ و سازندگی تلاش کردند و چراغ اگاهی را بر افراشتند (همان موقعی که توده مردم با استفاده از ۵۰۰۰ دلار سردار سازندگی مانور تجمل می دادند ) با یک توده سی میلیونی روبرو شدند که ورق را برگرداندند . منتهی در هر دو بار بعداز فرونشتن موج ، روشنفکران و انقلابیون سلاخی شدند چه سعید سلطانپور غلامحسن ساعدی شکرالله پاک نژاد یا مختاری پوینده پیروز دوانی . نتیجه این روده درازی توهمی است که از این موج ها در حمایت از روشنفکران انقلابیون و ازادیخواهان ایجاد میشود و بلافاصله ما قربانی این توهم مبیشویم
۲- سال هاست ما دچار این تناقض هستیم می خواهیم توده میلیونی در حمایت از ما برخیزند ولی همین که این اتفاق افتاد ما قربانی می شویم تناقض دیگر ما دموکراسی می خواهیم در حالیکه در اقلیت محض هستیم یعنی مسابقه ای را می خواهیم که پیشاپیش بازنده ایم .
۳- دوست دارم برای بار دوم سخن شما را تائيد کنم تب ازاديخواهی مساوی با ازاديخواهی نيست بلکه توهم است
۴- ميشود جور ديگری سئوال کرد چرا ما هميشه در اقليت محض هستيم شاهد ان مراسم بزرگداشت شاملو يا بازرگان در بهترين و ازاد ترين حالت ما بيش از ۵۰۰۰۰نفر در کل کشور نيستيم چرا ما بيشتر نمی شويم تکثير نمی يابيم قبل از انکه به قدرت عظیم دستگاه سرکوب نگاه کنيم کمی هم به جثه نحيف خود نظری بيفکنيم
۵- دوستان عزيز قبل از يک فاجعه ديگر چون ۳۲ و ۶۰ و ۶۷ و ۷۶ يک بار ديگر به ارزيابی خود حريف و جامعه بنشينيم
۶ - و اين سخن عباس عبدی به راستی زيباست که در زير اين مرداب ساکن چه تمساح هايی منتظرند
با سلام به دوستم ترانه ۳۲
نوشته بودين مردم به ستوه اماده اند بيش از ۹۰ درصد مردم خواهان تغييراند کاملا درست هست ولی اين ربطی به جنبش دموکراسی خواهی ازادی و حقوق بشر ندارد می خواهيد عيار دستتان بيايد تيراژ چند مجله از چند طيف فکری چون کيان جامعه سالم کيان ادينه کارنامه نگاه نو افتاب را کلا جمع بزنيد ببينيد چند تا ميشود و تيراژ کتاب ها را جمع بزنيد و بيشترين شرکت کنندگان در مراسم بزرگداشت شاملو بازرگان فروهر . پيشواز شيرين عبادی همه را جمع بزنين تا ببينين اندازه ما از کشور ۶۰ ميليونی و تهران ۱۰ ميليونی و از ميليون ها دانشجو و فارغ التحصيل چقدر است از ان توده ناراضی چند درصد را تشکيل می دهد
اسد
آ - س عزيزم،
مقاله اي در ويلاگ ات خواندم مبني بر اينكه شركت در كنفرانس كشورهاي عربي راه اشتباهي است. دوست داشتم برايت جوابي بنويسم، ولي امكان نظر خواهي نداشتي.
به نظر من نه تنها شركت ايران در هر گونه از مجامع بين المللي از اينگونه بسيار مثبت است، بلكه بخصوص شركت در اين كنفرانس واجد اهميت بسيار است.
امكان نزديكي به كشورهاي منطقه و به اين ترتيب حل اختلافات و تشنج هاي موجود تنها مي تواند در خدمت آمال ملي و از آن مهمتر آمال انساني باشد.
روابط بين المللي در دنياي امروزه رابطه بين گرگ با بره ها است و بره كشورهايي چون كشور ما و يا كشور هاي عربي هستند و گرگ ها كشورهاي صنعتي به سركردگي آمريكا!
حامي اين جور تزهاي به ظاهر ملي و يا تناقض بين اسلامي بودن و ايراني بودن در شخصيت ايراني نيستم. در عالم سياست جهاني همه فعاليتها تنها يك معني پيدا مي كنند و آن هم جنگ قدرت براي غارت بيشتر و بدست آوردن بازارهاي بيشتر است.
با نزديكي ايران به كشورهاي همسايه و كشورهايي كه فرهنگ مشترك و سرنوشت مشترك با ما را دارند امكان بازي خوردن و به انزوا كشيدن آن ها، كه راه را براي جرثومه هايي امثال رضاخان را باز مي كند، تقليل مي دهيم. اين جو عدم جنگ طلبي و تن ندادن به احساسي كه پايه آن شويتيسم ضد عرب است باعث ايجاد زيربنايي مي شود كه امكان سياست هاي مستقل و ملي را فراهم مي كند. نساختن جوي كه در آن گويا ايران در حلقه كشورهايي قرار گرفته كه نه تنها با ما هم خوان نيستند بلكه همه گي با ما دشمن ( آيا براستي ما با آنها در سياست جهاني سرنوشتي همسان نداريم؟) هستند مي تواند در خدمت ساختن فضايي سالمداخل جامعه هم بگردد كه در آن امكان رشد فرهنگ و تفكر باشد.
واقعيت اين است كه در سياست بين المللي همه تضادهاي ديگر حول محور غارت و چپاول كه در ذات نظام سرمايه داري است مي چرخد. گاه وظيفه روشنفكر شنا كردن بر خلاف نظرات و احساسات عامه است. اگر اكنون احساسات مردم اينگونه بر عليه اسلام است وظيفه زوشنفكر ايراني است كه اين تفاوت ها را در عرصه هاي مختلف نشان دهد و به او بگويد كه با ساده انديشي و با تنها يك جواب نمي توان در همه عرصه ها و حوضه ها مسائل را حل كند.
اين مطلب را دوست دارم ضمن تاييد تمامي حرف هاي خرس مهربان عزيزم به او هم بگويم:
سرنوشت روشنفكر و انسان متفكر در اين است كه در اقليت باشد. اين در خود ماهيت روشتنفكر است كه راهي جداي راه معمول و مرسوم اكثريت را نشان بدهد. اشتباه ما، همانطور كه تو هم به آن اشاره كردي در عدم توانايي ما در ارتباط گرفتن اين اقليت با آن اكثريت است و به زعم من نه در صرف در اقليت بودن او.
ترانه
خرس مهربان نازنين ۳۶
من هم سلام مهربان.
( دوست بسياربسيار عزيزي اي ميلي برايم فرستاده كه قابل خواندن نبود انقدر با كي برد ور رفتم كه وسط كار كامp يوترم غش مي كنه اكه حرفم ناتمام قطع شد ببخش)
اگر جرات كنم بگم كه البته زبان سرخ سر ُسرخُ مي دهد بر باد اما قرار است ترانه جرات كند و حرفش راهم بزند...چون اينجا وبلاگ شبح مصونيت سياسي دارد.....
راستش مردم خسته تر از آن شده اند كه:
۱-فقط حرف بشنوند
۲- روشنفكر ها تـ‘وري بدهند كه آيا ما آمادگي داريم يا نه و چنانچه انقلابي بشود بدليل نبود قهرمان يا رهبر مورد تاييد همه مردم كشتار خونين راه مي افتد.
خرس عزيز مگر همين مردم با حركت هاي تاكتيكي انتخابات شعور سياسي شان را نشان ندادند چرا نمي توانند به حساب بيايند تازه خانم شيرين جان عبادي چه تاجي بسر مردم زد ؟
من شخصا به شاملو ، مختاری و پوينده ارادت و احترام دارم اما جنبش مبارزه براي سرنگوني جنس ديگر ي است من روي آن جنبش حساب مي كنم.
* اميدوارم هنوز هم بامن دوست باشي
( شوخي شب تعطيلي!)
فردا روز خوبي است ( بدون شوخي
ارنستو چه گوارا
با اجازه صاحبخانه شبح عزیز --من میترسم
آخرش صاحبخانه عصبانی شود و مهمانها را بیرون کند.
دوست گرامی ترانه
آیا دفاع از پراگماتیزم جنبش سرنگونی در مقابل کانسرواتیزم (محافظه کاری) جنبش روشنفکری در شرایط کنونی ایران که برایتان گفتم :
"موارد بسیاری مانند گرایش ایرانیان کنونی به سلطنت طلبان (از این ور آنور شنیده اند که بعضی لابی های حزب جمهوری خواه از آنها حمایت میکنند)—گرایش بعضی جریانات رادیکال دانشجویی به سرمایه داری و خصوصآ آمریکا----حمایت بی سابقه از خاتمی (خاتمی میتوانست که قدرت سیاسی باشد) و رویگردانی از خاتمی پس از عدم استفاده از قدرت سیاسی تفیضی ----احیای مجدد تفکرات شووینیستی در ایران-- و اطاعت طیف عظیمی از طرفداران ج.ا. بدلیل اینکه آموخته اند مطیع قدرت باشند."
کار درستی است؟
رزا لوگزامبورگ در شرایطی از تمامیت خواهی شورشهای توده ای دفاع می نمود
( م1919 ) که کشور آلمان بزرگترین سوسیال دموکراسی غرب بود و اتحادیه های کارگری دارای تشکیلات تعریف شده با فرهنگ معین و مشخص و سازمان دهی کامل بودند.
لوگزامبورگ اگر میدانست که از میان فرزندان کارگران همین اتحادیه های کارگری تشکیلات سیاسی هیتلر شکل میگیرد آیا بر این کار اصرار مینمود؟
دوست گرامی مسلمآ نمود های این جنبش سرنگونی مانند جریان اخیر سراوان برای تمامی روشنفکران این دیار میبایست آموزنده باشد ولی تبعات نا همگون این شورشها نیز میبایست کاملآ بررسی شود.
-----------------------------------------------------
سلام شبح عزيز و دوستان عزيز . من ديگر مدتی هست که فقط نظر ها را می خونم ولی چيزی نمی نويسم . ولی امروز اين نوشته شما و برخی موارد يادداشت پيشين باعث شد بنويسم
۱- با خواندن نوشته امروزت ناخوداگاه به اوايل انقلاب برگشتم مجله طنز اهنگر و حاجی بابا و...ولی اصلی همان اهنگر بود شماره اولش که به نام چلنگر بود را با چه ولعی خوندم . فردايش حزب توده اطلاعيه داد که اين روزنامه وابسته به حزب نيست شماره بد چلنگر با نام اهنگر چاپ شد و انهم اطلاعيه داد که حزب توده هيچ ارتباطی با ما ندارد . غرض از اين خاطره اين هست که ان زمان اهنگر چه هتاکی و چه توهين ها که نمی کرد و ما بچه ها چقدر خوشحال ميشديم مثلا کاريکاتوری ميکشيد که عموسام پشت صفحه شطرنج مهره هايش را جابجا می کند مثلا قطب زاده يا بنی صدر يزدی . به همين سادگی بدون محاکمه می نوشت مهره امريکا بعد يه مدتی انصار هم ياد گرفت که انجوری هم ميشود مجله چاپ کرد جيغ و داد را چاپ می کرد که انهم انواع و اقسام سبيل چاپ می کرد و مثلا می نوشت اين گروه جاسوس شوروی ان يکی جاسوس چين يا امريکا . چقدر به بازرگان می خنديديم با اون کاريکاتورهايی که از عينک عوض کردن هاش يا اينکه می گفن من ژيانم . بعد ها بود که فهميدم بازرگان چه شخصيت و چه شجاعتی داشت .
۲- و اما در يادداشت ديروز شما
* نوشته اين که نسل دهه ۵۰ و ۶۰ ديکتاتور پذير و ترسو هستند و نسل جديد ترس را نمی فهمد . دوست عزيز در اوايل انقلاب هم همين دو دسته بودند يعنی همين ترسوهای امروز جوان های راديکال اول انقلاب بودن ان سرهای نترس و ان جوانان راديکال چه ارمغان اوردند ؟ ان نبرد چه نتيجه ای به بار اورد که امروز دوباره ان را توصيه می کنين ؟
* نوشته اين که امروز هيچ جوانی را نديده اين که بگويد در انتخابات شرکت می کند . من می پرسم گفته شما درست هست ولی ايا جوانی هم ديده ايد که خواستار دموکراسی حقوق بشر يا ازادی هم باشد ؟
* می گوئيد بگذاريد حاکميت يک دست شود جنگ جناح ها ربطی به مردم ندارد اوايل انقلاب هم می گفتند که جنگ بنی صدر و بهشتی جنگ ليبرال و ارتجاع به مردم ربطی ندارد دعوا سر لحاف ملت است ؟ ايا اينگونه بود و ايا اينگونه هست ؟
* می گوئيد قبلا جامعه از روستائيان عشاير تازه شهر نشين شده و حاشيه شهری و زاغه نشين تشکيل شده بود و الان انها به طبق متوسط شهری و بورژوازی و...تبديل شده اند ايا واقعا اين تغيير انجام گرفته است ؟کدام شواهد ان را نشان می دهد تيراژ کتاب و مجله تعداد سالن سينما و تئاتر و مراکزی صنفی و حرفه ای .؟؟ بالاخره بايد نمودی داشته باشد حتی اطلاعيه هم می دهند مثلا به عنوان اهالی روستائيان شوراباد سفلی ابرقو مقيم تهران اطلاعيه می دهند نه به عنوان بخشی از طبقه متوسط شهری يا بورژوازی يا با هر نوع هويت جديد.
* چند جا در جواب ها در کامنت ۲۷ و ۳۳قبلی می نويسين مردم را نمی بينين يا مردم در پراتيک اجتماعی اگاهی جمعی شان شکل می گيرد . دوست عزيز اين مردم منظور کی ها هستند بالاخره اين مردم يا بخشی از مردم بايد يک نمود فيزيکی داشته باشند مثلا معلمان هستند قضات و کارمندان دولتی يا همان حاشيه نشيتان شهری روستائيان و عشاير شهرنشين شده لشگر ميليونی بيکاران و شغل های ازاد مثل کوپن فروشان دلالان بنگاهی ها مسافرکش های شخصی يا دانشجويان دانشگاه های ازاد و پيام نور در تمام روستاها و دهستان های کشور و ..... بالاخره منظور شما از مردم کدام قشر و طبقه هست
۳- من نيز دوست دارم در يک جامعه حمهوری دموکرات و سکولار و مرفه زندگی کنم . به نظر شما اگر اين جنبش در جامعه بوجود ايد بر کدام طبقه يا قشر اجتماعی تکيه خواهد کرد و پايگاه اجتماعی اين جنبش را چه اقشار يا طبقات اجتماعی تشکيل خواهند داد ؟ می بخشين که طولانی شد
شبح
خرس نامهربان عزيز!
1- از حزب توده گفتی و طنز، ياد يکی از کتاب های انتشارات حزب توده افتادم که فکر میکنم برات جالب باشه اسماش بود: "هفده سال پشتيبانی از خط امام!" اين کتاب را هنوز در کتابخانهام دارم! شايد بد نباشه برای آشنايی نسل جوان اسکناش کنم بذارم تو وبلاگام!
2- من ننوشتهام نسل قبلي ترسو بود گفتم از ترسوهایاش بايد ترسيد! ضمنا اين که نوشتهیی " همين ترسوهای امروز جوان های راديکال اول انقلاب بودن ان سرهای نترس و ان جوانان راديکال چه ارمغان اوردند ؟" نه عزيزم يه سر به خاوران بزن ببين جوانان راديکال آن روز کجا هستند! اما بحث بر سر ترسو بودن يا نبودن نيست. واگر نوشتهی مرا درست ميخواندي در آن جا میخواستم نشان بدهم توان سرکوب نظام بسيار محدود است و امکان سرکوب و ديکتاتوری که منجز به ثبات بشود براي اين نظام وجود ندارد. جوانان امروز هم سرکوب نشده اند تا از سرکوب بترسند! مثل من و تو که میترسيم. من اگر يک اپسيلون احتمال میدادم وقايع سالهای شصت تکرار پذير است! شهامت نوشتن همين طنز را هم نداشتم!
3- نوشتهیی " ولی ايا جوانی هم ديده ايد که خواستار دموکراسی حقوق بشر يا ازادی هم باشد؟" اين سوآلات بسيار عجيب است مگر در کرهي مريخ زندهگی میکنی عزيز جان! جوانان امروز به چيزي کمتر از دموکراسی و آزادی رضايت نمیدهند. آنها آزادی میخواهند تمام طبقات اجتماعی ايران آزادی میخواهند.
4- من نگفتهام جنگ بين جناحها جنگ واقعی نيست اما میگوييم جنگ ما نيست! همانطور که جنگ بهشتی و بنیصدر هم جنگ ما نبود. هر چند شما با پيشينهی که در پاراگراف اول نوشتی! پشت سر بهشتی قرار داشتی تا بنیصدر را سرکوب کنی!
5- توصيه میکنم گاهی کتاب آمار ورق بزنی! من در همان مقاله نوشتم که نسل جوان که هنوز پايگاه طبقاتیاش شکل نگرفته گستردهترين قشر جامعه را تشکيل میدهد و زنان نيز به دليل موقعيت خاصي که پيدا کردهاند نقش موثري در تحولات آينده ی ايران دارند. به نظر من تنها طبقهیی در ايران ميتواند دولت تشکيل دهد که از طرف اين دو قشر (زنان و جوانان) حمايت شود. اصرار تو بر عقبمانده بودن مردم ايران توجيه عقبمانده بودن خودت است.
6- نوشتهیی " من نيز دوست دارم در يک جامعه جمهوری دموکرات و سکولار و مرفه زندگی کنم." با عرض شرمندهگی من شک دارم تو دوست داشته باشي در جامعه دموکراتيک و سکولار زندهگی کنی! اگر اندکی علاقه داشتی خود پاسخ سوآلات را تا کنون پيدا میکردی! اما پاسخ اين سوآل را هم من در مقالهی قبلی دادم يک بار ديگه بخوان حتما پيدا میکنی.
نوید
شبح جان (33) به خرس مهربون گفتی اگر یه اپسیلون احتمال می دادی که وقایع سال 60 اتفاق بیفته شهامت نوشتن همین طنز رو هم نداشتی . یه سوالی برام پیش اومد که میخواستم ازت بپرسم : تو سال 58 یه اپسیلون احتمال میدادی که وقایع سال 60 بیفته ؟
شبح
نويد عزيز!(40)
من در سال 58 دانشآموز دبيرستان بودم. با اين حال میتوانستم حدس بزنم که دوران سياهی در پيش خواهيم داشت. بزرگترين اشتباه نيروهای سياسی اين بود که نظام را آدمخوار و مرتجع و وحشی توصيف میکردند اما خودشان باورشان نمیشد! به هر حال گروههای سياسی با دست کم گرفتن رژيم هزينهی زيادی پرداخت کردند.
من نمیخواهم اين حکومت دست کم گرفته شود. موضوع از اين قرار است که نسل قبل از ما از ساواک میترسيدند اما نسل ما ترسی از ساواک نداشتند به همين دليل شاه توان سرکوب نداشت. البته به نظر من برای سرکوب دولت نياز به حمايت لايه و قشری از مردم را دارد بدون آن لايه و قشر نمیتوان ديکتاتوری تودهیی مانند آنچه در سالهای بعد از انقلاب اتفاق افتاد و متفاوت با ديکتاتوری زمان شاه بود اعمال کرد. اين نظام توان ديکتاتوری مدرن را ندارد.
بورژوازی ايران، راهی بهجز تشکيل دولت دموکراتيک گيرم دموکراسي هدايت شده ندارد و اين رژيم توان تشکيل چنين دولتی را ندارد. خاتمی آخرين شانس آنان بود که از کف رفت.
اين حرفها به اين معنا نيست که حکومت ايران با سلام و صلوات میرود و تا آخرين لحظه سرکوب نمیکند. شايد شبحهایی مانند من هم اين ميان قربانی شوند اما شرط میبندم کودتای نظامی اسلامی و شرايط سرکوب کارش به شش ماه هم نمیکشد در کمتر از يک ماه مجبور به عقبنشينی است. اتفاقات بعد از رفتن اين نظام هراسناکتر است تا رفتن اين نظام بر اثر انقلاب. انقلاب نيروی عظيمی را آزاد میکند که هر طبقهیی بتواند آن را سازماندهی کند برندهي انقلاب خواهد بود.
مسلما مهترين مشکل جنبش مردم ايران نداشتن رهبری و اپوزيسون متحد است در واقع بقای ج.ا.ا. تا اکنون فقط به دليل نبودن همين آلترناتيو بوده است. به نظر من حال که مردم بهطور کلی از ج.ا.ا. و هر گونه اصلاح و استحالهیی در آن نااميد شده اند با شرکت نکردن در انتخابات اين نااميدی قطعيت پيدا میکند و آنوقت است که روند شکلگيری آلترناتيو سرعت میگيرد.
سلام شبح عزيز .
ظاهرا هم سن يا نزديک به هم هستيم من هم سال های انقلاب دانش اموز دبيرستان بودم . خيلی از وقايع را احتمالا هر دو بخوبی بياد می اوريم و اما
۱- من ان وقت ها اکثر مجلات و نشريه ها را می گرفتم . من سه روزنامه را نگرفته ام جمهوری اسلامی ، مردم و ميزان و الان دلم می خواست که کاش ميزان را هم می گرفتم . ميدونی من پدرم عاشق روزنامه بود شماره های اصلی صوراسرافيل و طوفان و مرد امروز اکثر روزنامه های دهه ۲۰ و ۳۰ در خانه ما وجود دارد. من هم خيلی از کتاب ها و مجلات و روزنامه هايم را هنوز دارم ولی نه از انتشاراتی که کتاب مورد اشاره شما از ان هست شما که در اوایل انقلاب دانش اموز بودین باید بیاد بیارین که حزب توده اصلا در مدارس وجود خارجی نداشت بر عکس بقیه گروه ها .
۲- دوست عزيز خاوران و ده ها گورستان بی نام و نشان از دوستان ما پرشده است ولی ايا اين افتخار اميز هست . ايا اين نتيجه دلخواهی بود . ما هيچگاه حتی يک اپسيلون هم احتمال نمی دهيم ولی هربار خاورانی بزرگ تر درست ميشود . خاطرات مربوط به سازمان افسران را که مرور می کنی . حتی يک اپسيلون هم احتمال نمی دهند که عباسی زير شکنجه وابرود و او بعد از چند روز که فکر می کند همه ديگر مخفی شده اند خانه شان را لو می دهد و ان فاجعه اتفاق می افتد . ايرج کشکولی در خاطراتش می نويسد که جلال طالبانی به من گفت که چرا شما به کردستان نمی ائيد شما زير تيغ هستين و او به جلال طالبانی می گويد که يک اپسيلون هم احتمال نمی دهيم که سرکوب شويم . دوست عزيز در کشورهای جهان سومی که حتی يک لحظه بعد هم قابل پيش بينی نيست اين يک اپسيلون از کجا می ايد . ايا اين حسرت در دل تان نيست که ان ده ها هزار جوانی که ان ميتينگ های پرشور ازادی امجديه خزانه و را برگزار می کردند و الان در خاوران ها خوابيده اند الان همه می توانستند مهندسان و پزشکانی عاليقدر باشند يا نقاشان و نويسندگان و فيلم سازانی به نام يا استاد دانشگاه و هر کدام در گوشه ای منشا عشق و زندگی و اگاهی بودند . ايا اين حسرت و اينکه ديگرانی با محاسبه نکردن حتی يک اپسيلون اتش به خرمن هستی مردمی زدند.
۳- دوست عزيز مردم و انسان ها همان هايی نيستند که فقط در محيط کار شما و يا در وبلاگ شما هستند شما بايد در يک شهر متوسط يا کوچک زندگی کنيد تا ببينيد که دموکراسی يا حقوق بشر در سبد کالای چند درصد مردم وجود دارد در شهری ۳۰ هزار نفری شايد ۱۰۰ نفر فقط حتی اسم دموکراسی را هم نشنيده باشند . اصلا در خود تهران يک بار در ميدان ازادی که رد ميشويد يک تخمين بزنين که چند درصد ان مردم به فکر ان مقولات هست يا انها واقعا برايشان به عنوان يک خواسته اساسی مطرح است
۴- به نظرر من نه تنها ان دعوا بلکه اين دعوا هم مستقيما به مردم و زندگی انان مربوط ميشود . دوست عزيز ان موقع نه تنها من بلکه اکثر بچه ها از ليبرال ها بر عليه ارتجاع حمايت می کردند حتی اگر روزنامه ای که می فروختند يا می خوندند عکس ان را نوشته بود.حتی در جريان قانون اساسی که اقای شريعتمداری به خاطر اصل ولايت فقيه و حاکميت ملی به ان رای نداد و چند بار به طرفداری ايشان تظاهرات شد همان بچه هايی که کار می فروختند و در ان شريعتمداری محکوم شده بود ولی همان بچه ها در تظاهرات شرکت کرده بودن . به صورت غريزی احساس ميشد که اگر حاکميت يک دست شود وضعيت خظرناک خواهد شد ولی اين را بزرگان حتی يک اپسيلون احتمال نمی دادند . برخلاف نظر شما من هيچگاه پشت سر بهشتی نبودم . شايد پر جاذبه ترين گروه برايم جبهه دموکراتيک متين دفتری نيرومند شکری ساعدی هزارخانی بود . حالا چقدر جالب بود که انوقت ها من و نانا هردو يک جريانی را دوست داشتيم البته من يک دانش اموز بودم و نانا احتمالا خيلی بزرگ تر از ما بود
۵- اصرار من بر عقب ماندگی نتيجه مشاهده عينی من در زندگی روزمره هست . شايد هم توجيه عقب ماندگی خودم هست در هر حال نتيجه اين بيست و چندسال نشان می دهد که چقدر عقب مانده يا پيشرفته هستيم .
۶- دوست عزيز دليلی ندارد که دروغ بگويم . من هم دوست دارم در جامعه ای دموکرات سکولار و مرفه زندگی کنم . شايد يک دليلش اين باشد که مذهبی بودن در يک جامعه سکولار بيشتر لذت بخش هست تا در جمهوری اسلامی . مثل طرفدار کارگر بودن در يک کشور سرمايه داری لذت بخش هست تا در مثلا شوروی . به عبارتی يک فنجان قهوه داغ در زمستان و نوشيدنی تگری در تابستان می چسبد . می بخشين خيلی طولانی شد
شبح
خرس مهربان عزيز(44)
عصارهی نظرت را در آخرين جملهی کامنت 44 نوشتهیی برای تو سياست "به عبارتی يک فنجان قهوه داغ در زمستان و نوشيدنی تگری در تابستان می چسبد." است. سياست دلمشغولی ازسر شکم سيری است. برای من چنين نيست.
از آغاز سال جاري تا کنون حدود بيست هزار نفر در تصادفات رانندهگی و پنجاه هزار نفر در بم کشته شدند اگر نظامی بهجز ج.ا.ا. بر سر کار بود حداقل و در بدترين صورت الان نيمی از اين هفتاد هزار نفر زنده بودند. آيا هيچ انقلابی و هيچ سرکوبي اينقدر کشته روي دست مردم میگذارد؟
هر روز بقای اين نظام برابر است با مرگ صدها انسان و مشکلات اقتصادي و اخلاقي و ... فراوان که کمکم دارد جبران ناپذير ميشود.
حالا تو به سوآل من پاسخ بده مسئول اين قتلها چه کسی است؟
ما زندهگی را نميتوانيم انتخاب کنيم بايد بين مرگ تدريجی و بر اثر تصادف و مواد مخدر و زلزله و سيل يا مرگی شرافتمندانه در راه آزادی و پايان بخشيدن به اين بساط يکی را انتخاب کنيم.من ترجيح میدهم دومی را انتخاب کنم. و البته اميدوارم شرايطي پيش بيايد که با کمترين هزينه اين نظام برود.
سلامی مجدد به شبح عزيز و دوستان گرامی .
۱- سياست برای من تفنن هست ولی مثل يک نکبت يا بختک روی زندگی من افتاده است . ديدن فيلمی به زيبايی رقصنده با گرگ ها يا ناصرالدين شاه اکتور سينما يا خواندن ژان کريستف يا رازهای سرزمين من يا خانه ادريسيها يا داستان های نسترن های صورتی و رقص در اينه شکسته خواندن شعر از شاملو تا شهريار از لورکا تا شعرهای ترکی ، از تاريخ مشروطيت تا جنبش چپ خانابابا تهرانی و ايرج کشکولی خاطرات صفر قهرمانی از بنفشه های افريقايی که زنم پرورش می دهد تا حسن يوسف های مادرم برايم بسيار بيشتر از سياست لذت بخش هست .
۲- متاسفانه در کشوری زندگی می کنم که سرکوب هميشه بالای سرم هست تمام کسانی را که دوست دارم می کشد به بند می کشد نه الان نه اين بيست سال بيش از يک صد سال هست که نسل به نسل به مسلخ می رويم . تمامی جوانی ما در استرس و اضظراب گذشت ان سال های لعنتی هميشه چشم بر ديوار و در ....تمام سال های جوانی ما در فقر و بی پولی چون هيچوقت استخدام نشديم شايد حتی اگر می خواستيم نمی شديم . تمامی لذت هايی که می خواهم سرکوب را در مقابل خود می بينيم حتی برای نفس کشيدن بايد با سرکوب روبرو شويم پس اجبارا راهمان برای زندگی از سياست می گذرد . برای لحظه ای زیستن لذت بردن حتی نفس کشیدن باید در مقابل این استبداد بایستیم.
۳- در پاسخ به عزيزی نوشته ای که اوضاع نياز به تحليل های ژرف تری دارد لب کلام من هم همينجاست . درست است بيش از چندين دهه از سرکوب مداوم استبداد مانع هر پيشرفتی شده است . ولی ايا همه اش تقصير سرکوب حاکميت ها بوده است ايا در اين ميان روشنفکران و فعالان سياسی اجتماعی و همچنين مردم ما بری از اشتباه يا نا کارامدی بوده اند ميشود اينگونه سئوال کرد چرا در اين ده ها سال تلاش روشنفکران و مردم ما در مشروطيت و ملی شدن نفت و انقلاب ۵۷ پيروز نشده اند . چرا ما بر سرکوب پيروز نشديم . اگر خاطرات کوروش لاشايی را خوانده باشين بعد از ورود به ايران و مخفی شدن در خانه ای می گويد مدتها فقط با دونفر بحث می کردمن رابطو دختر صاحبخانه انصافا با اين بضاعت امده بود تو ايران انقلاب راه بياندازد. نميشود که انسان ده بار يک کاری را بکند سرش به سنگ بخورد دوباره بلند شود همان کار را بکند . يک مثال ديگر کتاب ولايت فقيه حاصل درس های اقای خمينی در نجف بمدت چند سال بود ودر سطح وسيعی پخش شده بود چند نفر از روشنفکران ما در سال های ۵۶ و ۵۷ ان کتاب را نقد کرده بودند يا حتی خوانده بودند به عبارت ديگر چقدر شناخت از ان نيرو در سال های ۵۷ داشتند تقريبا هيچ . الان هم دقيقا اينجوری هست يعنی شناخت اکثر دوستان عزيز از جامعه لايه های اجتماعی و کنشگران ان در حد صفر هست . با اين اندازه از دانش و اگاهی از وضع جامعه ای که در ان بسر می بريم هر تغييری لاجرم به سرنوشت های قبلی منجر خواهد شد در عين حالی که از اين تغيير هم گريزی نيست . مشکل اصلی شکستن اين دور معيوب هست .
۴- شبح عزيز حتی اگر يک بار به وبلاگ خرس مهربان می امدين می ديدن که من خود نيز هر بار می نويسم که مسئول اصلی سرکوب روشنفکران دانشجويان کارگران حاکميت هست مسئول اصلی تمام بحران های اقتصادی اجتماعی زيست محيطی حاکميت هست . حاکميتی که نتيجه بيست سال حکومت ان با بيش از ۴۰۰ ميليارد دلار در امد نفتی جز بدبختی فلاکت فقر و رشد اقتصادی متوسط ۳ درصد نبوده است يا در اين بيست سال با ۴۰۰ ميليارد دلار ايران تنها کشوری هست که رشد درامد سرانه ان منهای ۶دهم درصد بوده است شايستگی و لياقت حاکميت را ندارد . دوست عزيز اينها را حداقل همه دوستان وبلاگی می دانند مشکل جای ديگری هست مشکل اينجاست که چرا نمی توانيم اين وضعيت را تغيير بدهيم
۵- مورد ديگر اينکه همين که مردم نتوانسته اند در اين بيست و چند سال يا در اين يکصد سال اخير به پيروزی دست يابند نشانه عقب ماندگی انان هست . چرا بايد از مردم خلق قهرمان درست کنيم اکثريت اين مردم در مرحله ماقبل مدرن زندگی می کنند و هنوز به مرحله ای نرسيده اند که دموکراسی و حقوف بشر برای انان خواسته ای اساسی باشد . مردم در تمام اين جنبش ها در بزنگاه های تاريخی از جنبش های مترقی حمايت نکرده اند و حاکميت براحتی توانسته است انان را سرکوب کند بجز انقلاب مشروطيت ما در هيچ جنبش ازاديخواه شاهد مقاومت گسترده مردم در حمایت از جنبش های پیشرو و مترفی دربرابر سرکوب حاکميت نبوده ايم . چه دليلی دارد که اين بار اين کار را بکنند .
۶ - در مورد خفتگان در خاوران يک بار ديگر می گويم دوست تر می داشتم که زنده می ماندند چون که با مرگ انان چيزی عوض نشد ولی با ماندنشان خيلی چيزها عوض ميشد با بودن انان در جامعه بهتری زندگی می کردیم مرگ انان همانقدر که نتیجه سرکوب وحشیانه دولت بود نتیجه اشتباه و عدم دانش و اگاهی دوستانشان از جامعه ای بود که در ان زندگی می کردند . دوست تر ميداشتم غلامحسين ساعدی سعيد سلطانپور و هزاران چون انان می ماندند و می افريدند
نوید
شبح جان گفتی با سرکوب نمیتونن پیروز باشن ولی اینو یادت رفت که اکثر جوونای ما اعتقاد کافی برای راهی که دارن میرن ندارن یادمه تو یه کتاب از چه گوارا خوندم که کسی که میاد تو جنگل اگر مبارزه کردن بلد نباشه یواش یواش یاد میگیره و میتونه دووم بیار ولی اگر به هدفش کاملا معتقد نباشه به هیچ وجه نمی تونه . من هنوز خندهء یونسی (وزیر اطلاعات ) رو موقعی که در بارهء اتفاقای خرداد گفت اینا هدف مشخصی ندارن واسهء همین تا میگیرمشون همه ء کسایی رو که میشناسن لو میدن از یادم نرفته .من میگم اول باید اون هدف کاملا مشخص بشه بعد مردم اصلاح طلبا رو کنار بذارن و خودشون به اون شکلی که تو میگی بیان و قدرت بگیرن .
خرس مهربان عزیز بنظرمن مردم باید بدونن که قهرمان اصلی خودشونن چون اگر کس دیگه ای قهرمان باشه اون موقع بازم مردم اون بت میپرستن .
مهران محبوبی
مردمی که انقلاب کردند بو سیله اینها در همان بحبوبه انقلاب دشنام خوردند و به جوجه کمونیست از سوی طالقانی (روزنامه کیهان ۱۹ بهمن سال ۱۳۵۷ ) لقب گرفتند! آقای بازرگان شاه شجاع خرس مهربان ما هم گفته معرفی داشت که می گفت ما باران خواستیم سیل آمد! دوستان این حرف ها الان از زبان شبح یا کنجکاو در میاید باور نکنید یا دیر باور کنید می تواند از زبان هر کی در بیاد ! مهم این است که باید دید این افراد خوابنما شدند یا بازتاب حقایقی اند! منصور حکمت از همان بدو شروع سو سو زدن شعله انقلاب بهمن این ها را بازتاب داد تا به الان که حزب اش از او باقی مانده است! بازتاب این خواسته ها چیزی جز آزادی های سیاسی و بیان بی قید و شرط و برابری انسان ها و نفی تبعیض نبود! آنزمان منصور حکمت و حمید تقوایی برای بازگویی این بازتاب و خواسته های آن انقلاب سازمان اتحاد مبارزان کمونیست را تشکیل دادند!
کارگران بخاطر موقعینی که دارند نیروی بلقوه ما اند و اینکه دست به چه نوع مبارزه ای می زنند نزدیکی اشان را به ما نشان می دهد! من می توانم نکته به نکته روی همه خم شوم و نزدیکی شبح عزیز را به حزب کمونیست کارگری اشاره داشته باشم ولی فرصت نیست. فقط اینرا بشما و بقیه کسانی که با شما این بحث جالب را به اینجا کشاندند بگویم که کسانی که الان از رژیم اسلامی بیزارند در یک پروسه مبارزه روزمره به اینجا رسیده اند من خودم بسیاری اش را از نزدیک شاهد بودم که بسیجی ها یی کارگر که به خاطر اخراج در پروسه سالها به این نتیجه رسیدند که اشتباه کرده اند و این رژیم دشمن آنها است! این با انقلاب قبلی فرق داره اگر مردم دست به کار شوند تمام راه را حتی به خود شما هم نشان خواهند داد ! نوید و خرس مهربان بسیار مردم را احمق فرض کردند! درسته مردم مثل شما ها وبلاگ نویس نیستند ولی شعوراشان کار می کنه! حتی در همان انقلاب بهمن کسانی که دنبال خمینی رفتند عشایر و دهاتی ها نبودند بلکه همین ملی مذهبی ها بودند ! شلوار جین تنگشان از زیر چادر هایشان در تضاهرات هایشان معلوم بود!

