تبليغاتX
گفتگو های خرس مهربان - ایران باستان هویت مصطفی ملکیان

گفتگو های خرس مهربان

آدمی عشق زندگی فرهنگ و ......................

ایران باستان هویت مصطفی ملکیان

----------------------------------------------------------------------------------------------------

* ● آقای دكتر! نظر شما درباره‌ی پروژه‌ای كه دكتر طباطبایی و برخی دیگر از متفكران ایران، زیر نام "تجدد ایرانی" دست گرفته‌اند، چیست؟

● من ابداً مفهوم "تجدد ایرانی" را نمی‌فهمم. چه چیزی در این تجدد ادعایی نهفته است كه آن را از تجدد غرب جدا می‌كند و نام "ایرانی" را بدان اضافه می‌كند؟ به‌ظاهر طراحان چنین عنوانی به تاریخ و فرهنگ ایران استناد می‌كنند. اما مگر گذشته‌ی تاریخی، ویژه‌ی ایران است؟ تمامی كشورها دارای تاریخ و فرهنگ هستند پس چگونه است كه ما "تجدد ژاپنی" یا "تجدد فرانسوی" نداریم؟ اگر ملت ما حمله‌ی اعراب را در انبان تجربه دارد دیگر ملت‌ها نیز چنین‌اند. اگر ملت ما تغییر دین را از سر گذرانده دیگر ملت‌ها نیز چنین حوادثی را در گذشته‌ی خویش دارند. در واقع اشكال من این است كه چه چیزی در این تاریخ نهفته است كه آن را از تاریخ سایر ملل متمایز می‌كند و خصوصیاتی را بر "تجدد" تحمیل می‌كند؟ تجدد چون یك ابر اسفنجی نیست كه بتوان از هر طرف آن، سوزنی در آن فرو كرد بی‌آنكه شكل و شالوده‌ی آن تغییر كند. تجدد در درون خود با عناصری تعریف می‌‌شود كه بسیاری از آنها با ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی ما به وضوح در تضاد است.

او در ادامه به بخش دیگری از نظریه‌ی تجدد ایرانی اشاره كرد:

● برخی از متفكران به دنبال رگه‌های تجدد در آثار گذشتگان می‌گردند. این البته در حد یك كار آكادمیك شدنی‌ست. اما اگر هدف از این كار، ارائه‌ی یك رهیافت كاربردی باشد چند مشكل بر سر راه ما پدیدار می‌شود: اگر ما هدف غایی از یافتن رگ و ریشه‌های تجدد در آثار پیشینیان را اثبات این پیش‌فرض بگیریم كه پدران و نیاكان ما متجدد بوده‌اند این عملی یكسره خطاست. همانگونه كه می‌توان رگه‌های تجدد را در آثار گذشتگان جستجو كرد رگه‌های خرافات را نیز می‌توان در آنها یافت.

ملكیان پایان‌نامه‌ی دكترای یكی از دانشجویان خود را مثال آورد و گفت:

● موضوع این پایان‌نامه را "جمع‌آوری خرافات از متون كهن فارسی" تعیین كرده‌ایم. البته مقطع زمانی جستجو را تا ابتدای ظهور صفویه قرار داده‌ایم زیرا از آن پس ناچار بودیم خرافات راه‌یافته در تشیع را نیز جمع‌آوری كنیم كه پژوهشی مشكل‌ساز بود. در هر مورد كه خرافه‌ای چندین بار تكرار شده بود آن را تنها یكبار نقل كردیم و به دنبال آن، آدرس مراجع مربوط را آوردیم. با این حال تا اینجای كار، 5400 صفحه یادداشت جمع‌آوری شده است! اگر تنها بدین دلیل كه گذشتگان رویكردی داشته‌اند آن را شایسته‌ی پیروی بدانیم چرا این خرافات را در این جرگه نمی‌گنجانیم؟
اما اگر برای تجدد، الگویی ترسیم شود و با برهان و دلیل، برتر بودن این الگو به مخاطب باورانده شود و تنها برای پذیرش سریعتر این الگو به‌خصوص برای عموم و توده‌ی مردم از این رگ و ریشه‌ها بهره گرفته شود اشكالی باقی نمی‌ماند جز این نكته‌ی مهم كه آنچه در نهایت مردمان می‌پذیرند "تجدد" است نه "تجدد ایرانی".

ملكیان سپس به كندوكاو در نسبت "ایرانی بودن" و "اسلامی بودن" پرداخت:

● بیشتر روشنفكران سه عنصر را برای توصیف جامعه‌ی ایرانی طرح می‌كنند: "ایرانی بودن"، "اسلامی بودن"، و "مدرنیته". اما پرسش من این است، مرز میان ایرانی بودن و اسلامی بودن كجاست؟ چگونه است ایران پیش از اسلام و هر آنچه معرّف چنین ایرانی‌ست، شاخصه‌ی "ایرانی بودن" معرفی می‌شود اما هر چه در پس حمله‌ی اعراب بر سر ایران آمده زیر نام "اسلامی بودن" طبقه‌بندی می‌شود؟ مگر كسانی كه در ایران به هر رو، اسلام آوردند ایرانی نبودند؟ پس چگونه است ویژگی‌های این برهه‌ی زمانی را جزو خصوصیات "ایرانی" نمی‌گیریم؟ اگر سخن بر سر "دین" است كه ایرانیان پیش از اسلام هم زرتشتی بوده‌اند، پس چگونه است كه آیین زرتشت و حواشی آن جزو "ایرانی بودن" تعریف می‌شود اما اسلام و حواشی آن جزو "اسلامی بودن" و نه گونه‌ی تغییر یافته‌ای از ایرانی بودن؟ ایرانیان به شهادت تاریخ تاكنون هفت بار دین خود را عوض كرده‌اند پس ما حق نداریم تنها بخشی از این تاریخ را بدلیل آنكه ایرانیان معتقد به دینی به نام "اسلام" بوده‌اند از باقی تاریخ مردمان این منطقه تفكیك كنیم و یكسره احكامی متفاوت و حتی متضاد در مورد آن صادر كنیم. دو تكه كردن تاریخ یكپارچه و پیوسته‌ی این مردم نشدنی‌نیست. نمی‌توان تكه‌ای را فروگذاریم و تكه‌ای دیگر را به عرش رسانیم.

او این اعتقاد را كه "تمدن ایرانی پیش از اسلام در پی حمله‌ی اعراب رو به انحطاط نهاد و سركوب ایرانیان را باعث آمد" رد كرد و با این نظریه كه "ایرانیان پیش از اسلام، مردمانی شاد و چالاك بودند كه پس از حمله‌ی اعراب به مردمانی خموده و سست تبدیل شدند" به مخالفت برخاست و آن را فاقد دلیلی روشن و تاریخی دانست. در این زمینه او به استدلال پرداخت و "ایرانی بودن" را مفهومی كاملاً كشدار و مبهم خواند كه قابل استناد و بررسی نیست:

● یكی از بزرگترین دروغ‌های تاریخی این است كه پیش از حمله‌ی اعراب، در ایران تمدنی باشكوه وجود داشته است. اگر چنین ادعایی صحیح باشد باید برای آن مستنداتی نیز ارائه شود. از تاریخ ایران پیش از اسلام سه نشانه‌ی روشن باقی‌ست: نخست تخت جمشید و بناهای هخامنشیان در آن منطقه كه به نقل تمامی مورخان نه توسط ایرانیان بلكه توسط مهندسان رومی ساخته شده‌اند. دوم "مانی نقاش" كه بعضی حتی او را پیامبر خوانده‌اند و آثاری از خود به جای گذاشته و سوم دانشگاه جُندی‌شاپور (یا به تعبیر درست‌تر جَندی‌شاپور) كه پاره‌ای ملی‌گرایان به درخشش علم پزشكی در این دانشگاه استناد می‌كنند. البته پیشرفت‌های علم پزشكی در این دانشگاه نیز نه بدست ایرانیان كه به‌واسطه‌ی مسیحیانی كه در برخی جنگ‌ها شكست خورده و به این منطقه عقب‌نشینی كرده و ماندگار شده بودند محقق شده است.

اما حتی اگر بپذیریم كه تمامی این سه شاخصه بدست ایرانیان پا گرفته، جای این پرسش هست كه این پیشرفت‌ها در مقام مقایسه با پیشرفت‌های تمدن یونان چه جایگاهی دارد؟ ایرانیان در برابر سقراط و افلاطون و ارسطو، یا در برابر جالینوس پزشك چه اثر ماندگار و قابل مقایسه‌ای از خود به جا گذاشته‌اند؟ ایرانیان در برابر نوشته‌های بزرگان یونانی صد برگ، حتی پنج برگ اثر مكتوب جدی قابل قیاس ندارند پس نشانه‌های این تمدن ادعایی كجاست؟ می‌گویند این نشانه‌ها در حمله‌ی اعراب بكلی سوخته است. این ادعا نیز خللی در پرسش ما وارد نمی‌كند. به هر حال برای پذیرش وجود چنین تمدنی ارائه سند و نشانه و مدرك نیاز است. چیزی كه ملی‌گرایان ما از فراهم كردن آن ناتوانند.

"ایرانی بودن" از لحاظ تاریخی و جغرافیایی نیز مبهم است. تا پیش از جنگ‌های ایران و روس مناطقی از شوروی سابق جزئی از قلمرو ایران بود اما بدلیل شكست ما، از خاك ایران جدا شد. آیا اكنون مردم این مناطق ایرانی هستند یا خیر؟ آیا به صرف جدایی این مناطق، دیگر نمی‌توان آنها را ایرانی نامید؟ آیا ایرانی بودن تنها با مرزهای جغرافیایی تعریف می‌شود؟ همین ابهام در مورد افغانستان نیز وجود دارد. فراتر از این نیز می‌توان پرسش را طرح كرد. ایران در زمان هخامنشی مرزها و وسعت و گستره‌ای داشته كه به مرور زمان این گستره تغییر كرده و فروكاسته شده است. آیا مناطقی كه در آن روزگار، جزئی از ایران بود همچنان "ایرانی" به حساب می‌آید؟ پاسخ این پرسش‌ها با جایگاه مفاخر ایرانی نیز گره می‌خورد: ابن‌سینایی كه متولد همدان و دانش‌آموخته‌ی بخارا در شوروی سابق است، ابوریحانی كه زاده‌ی شهر بیرون در خوارزم تركمنستان است. زرتشت كه تاجیكان نامش را به نام كشور خود گره زدند و .... كسانی كه "ایرانی بودن" را یكی از شاخصه‌های فرهنگ این سرزمین معرفی می‌كنند باید به این ابهام‌ها پاسخ گویند.

او در پایان به گفتگوی منتقدانه‌ی خود با طباطبایی اشاره كرد و گفت:

● همین مطالب را با طباطبایی هم در میان گذاشتم اما پاسخ‌های او اصلاً مرا قانع نكرد. البته طباطبایی در پایان به طعنه گفت: اگر چه متفكران بسیاری بر آرای هگل خرده گرفتند و او را نقد كردند اما هگل همچنان حشمت و جلال خود را حفظ كرده و این موشكافی‌ها نتوانسته جایگاه او را تنزل دهد. من نیز پاسخش دادم كه آری هگل بزرگ است اما نه برای من بلكه برای شما. نزد من هگل متفكر است اما یك متفكر ضعیف و كوچك كه آرایی بسیار خدشه‌پذیر دارد. بنابراین موشكافی‌های دیگران شاید موجب فروافتادن جایگاه هگل نزد شما نشده باشد اما نزد من او هرگز جایگاه یك اندیشمند بلندمرتبه را ندارد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 من خرس مهربان  هم در کامنتی برای وبلاگ پیام ایرانیان در تائید قسمتی از نوشته های اقای ملکیان نوشتم :

Gravatar سلام دوست عزيز اقای برجيان . من اقای ملکيان را نمی شناسم و نمی دانم استاد چی هست و از کجا فارغ التحصيل شده اند و به مراتب استادی چگونه رسيده اند و در چه حوزه ای تحقيق می کنند . ولی آنچه در مورد ايران باستان گفته اند نياز به تحقيقات مفصلی ندارد کافی هست که آن را با تمدن های بين النهرين مصر يا يونان مقايسه کنيم تا بفهميم که ظاهرا چيزی در ايران باستان هخامنشی يا ساسانی وجود نداشته است در مقابل نام صدها حکيم دانشمند شعر و نمايش و ...که از ان تمدن ها به يادگار مانده است دريغ از حتی نام يک دانشمند هخامنشی و ساسانی ...به عنوان مثال يک قطعه شعر مصری را با يک قطعه شعر ايران باستان ( اگر پيدا کرديد ) مقايسه کنيد . برخی دوستان چنان چيزهايی به ايران باستان نسبت می دهند که فکر می کنم بيشتر به شوخی و مزاح می ماند

--------------------------------------------------------------------------------------------

اقای مهران شفیعی نسب لنگرودی در نقدی در وبلاگ پیام ایرانیان چنین نوشتند :

سخنان نسبت داده شده به آقای مصطفی ملکیان را در وب‌نوشت "پیام ایرانیان" خواندم. آرزوی آن دارم که استاد گرامی آقای ملکیان در روزهای آتی ابراز نظر نمایند که سخنان‌شان به این شکل نبوده و نسبت به تصحیح آن اقدام نمایند. این سخنان آنقدر نادرست است که از ایشان بدور و یا گویا دست‌کم در حالت خستگی بیش از اندازه ایراد شده است. زیرا دنباله منطقی در آن یافت نمی‌شود. اینجانب و هر انسان بی تعصبی با بخش‌هایی از سخنان ایشان موافق است. ریشه بسیاری از باورهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی حاکم امروز، در روزگاران کهن است. در بسیاری موارد اگر خوب بنگریم تنها نام‌ها تغییر کرده‌اند و ماهیت بدون تغییر یا با تغییرات اندک باقیمانده است. اما اگر امروز ما تشنه‌ایم باید نان سفره خود را بدور بیندازیم؟! داشته‌هایمان را هم از بین ببریم؟ یا دنبال آب برویم؟! همان اندازه که شونیزم ناپسند و زشت است، از خودبیگانگی و شیفته دیگران بودن و هیچ‌انگاری خود نیز درست نیست. افتخار به هویت ایرانی منافاتی با افتخار به نیکویی‌های کل تمدن بشری از اینکاهای سرخپوست گرفته تا ژاپنی‌های شرق دور ندارد.
تجدد ایرانی گونه‌ای رنسانس است و رنسانس یعنی زایش دوباره. زیرا اروپایی‌ها می‌خواستند دوران تمدن یونانی و رومی را دوباره پدید آورند. ما همه گونه تجدد داریم به فراخور فرهنگ، زمان و مکان جغرافیایی و غیره. ژاپنی‌ها هم دوران تجدد خود را در دوره ناصرالدین‌شاه آغاز کردند. دارالفنون ژاپنی چندین سال بعد از دارالفنون امیرکبیر بازگشایی شد، اما ما امیرکبیر خود را کشتیم. آنان نکشتند! موانع توسعه و تجدد گویا در ایران سفت‌تر و سخت‌ترند که باید به درستی شناخته شود.
ما شوربختانه بین شونیسم و خودزنی افراطی می‌غلتیم. در اوج اقتدار ظاهری نام دریای پارس را دریای عمان می‌گذاریم و نام دریای کاسپین را دریای خزر(نامی که روس‌ها ساختند) که در درازای تاریخمان سابقه نداشته است. سپس از جعل کردن نام خلیج و خلیج عربی به جای خلیج فارس ناراحتیم!! خودمان هر روز نام‌های اصیل تاریخی و فرهنگی خود را بدور می‌ریزیم اما هرگاه دیگران این کار انجام دهند فریادمان به آسمان بلند می‌شود در حالی که خودمان این تخم لق را می‌کاریم!
آیا باید عملکرد تازیان اموی و نژادپرستی آنان و نحوه اندیشه آنان را تأیید کنیم و با آنان بدعت نماییم؟ آیا عملکرد عباسیان مورد قبول ماست؟ پس باورهای دوستداران خاندان علی‌بن‌ابی‌طالب را چکار کنیم؟ عملکرد امویان و عباسیان را نباید به تمامی پای تازیان نهاد و نباید به تمامی اسلامی دانست، هر چند که پدید آمدن اسلام منجر به روی کار آمدن ایشان و بوجود آمدن اعتماد به نفس در بین تازیان بادیه‌نشین شد. رفتار افشین با بابک به تمامی تقصیر خلیفه عباسی نیست. تقصیر خودمان است. از ماست که بر ماست. اگر بقول شما ایرانیان بارها دین خود را تغییر دادند، لیکن همه این ادیان و باورها داخلی بوده است. در مورد اسلامیت و ایرانیت سخن بسیار است و در این مورد کتاب‌های بسیار نگاشته شده است و در قالب این نوشتار نمی‌گنجد.
ایشان وجود تمدنی باشکوه در ایران پیش از یورش تازیان را یکی از بزرگترین دروغ‌های تاریخی دانسته‌اند! معماری و شهرسازی، راهسازی، سامانه‌های سدسازی و آبیاری، پرورش اسب و اسب سواری، پرورش قاطر به عنوان نخستین تجربه ژنتیکی بشر، شناخت و ساخت کاهگل به عنوان نخستین کامپوزیت در جهان، زبان، خط، ادبیات، گرامی‌داشت روزهای ویژه و برگزاری جشن، گاه‌شماری و ساخت ساختمان‌هایی برای این منظور، ایجاد سامانه‌های اداری و دیوانی و مالی از جمله ضرب سکه و هزاران دلیل و آثار باقیمانده از آنها هنوز مستندات کافی محسوب نمی شود! آفتاب را ندیدن دلیل وجود نداشتن آن نیست شاید خدای ناکرده اشکالی در دستگاه بینایی باشد.
این سخنان شوربختانه همزمانی دارد با آبگیری سد سیوند برای به زیرآب بردن تنگه بلاغی یعنی یکی از مخازن تاریخ این سرزمین از دوران سنگی و نوسنگی تا دوران قاجاریه بویژه دوران هخامنشی. این تنگه در همسایگی پاسارگاد قرار دارد و آبگیری آن به نخستین پایتخت شاهنشاهی هخامنشی و پارسه(تخت جمشید) نیز آسیب خواهد رسانید. از این همه آثار، ایشان تنها از تخت جمشید یاد می‌کنند و به نقل از تمامی مورخان که معلوم نیست چه کسانی هستند که تاکنون خبری از آنان نشنیده بودیم، - جز آقای پورپیرار با کتاب دوازده قرن سکوتشان – آن را ساخته رومی‌ها می‌دانند که در آن روزگاران هنوز در صفحه گیتی وجود نداشته‌اند. ایشان کتاب‌های مورخان و دانشمندان یونانی همزمان با هخامنشیان مانند هرودوت و گزنفون و فیثاغورث و .... را هم بزرگترین دروغ تاریخ میدانند!؟ اسکندر به توصیه نخبگان یونان کتاب‌ها و آثار نوشته‌شده ایرانی را به یونان فرستاد و این کتاب‌ها به زبان یونانی برگردانیده و منبع علوم گشت.
همچنین ایشان گفته‌اند: پیشرفت علم پزشکی بواسطه مسیحیانی بود که عقب نشینی کرده و در این منطقه ماندگار شده بودند. اینان به مسیحیان معروف نبودند ایشان رومی بودند آیین مسیحیت در آن زمان هنوز به عنوان دین رسمی در روم نبود و اگر اعلام شده بود پیروان فراوانی نداشت و همچنان در حال شانه‌زنی با آیین میترائیسم و باورهای آن بود. جنگهای ایران و روم آن روزگار جنگ‌های دینی بین زردشتی و مسیحی نبود و آن را نباید همچون جنگهای صلیبی نخستین سده هزاره دوم مسیحی محسوب نمود. رومی‌ها اگر میخواستند عقب‌نشینی کنند به سمت روم می‌رفتند نه جندی‌شاپور که در کنار دزفول امروزی و در دل ایران دوره ساسانی بود.
هیچ شکی نیست که ایرانیان از دانش و هنر تمامی مردمان آن روزگار استفاده‌ها بردند. آنان در پاره‌ای زمینه‌ها نوآور و در پاره‌ای زمینه‌ها توسعه‌دهنده (Develop) بودند. ساخت گنبد از نوآوری‌های ساسانی است که بعدها به طور مشخص در معماری ایرانی دوره اسلامی بویژه برای ساخت مساجد از آن استفاده کردند. شبستان که بعدها در دوره اسلامی به صورت یکی از بخشهای ضروری مساجد در آمد در واقع تغییر یافته تالارهای آپادانای معماری هخامنشی در دوره ساسانی است که در آن سقف‌های چوبی جای خود را به طاق ضربی‌ها با حفظ ستون‌های بلند پرشمار داد. ایشان اشاره خوبی به مانی کرده‌اند که خوشبختانه در چند روز گذشته توسط دكتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور استاد دانشگاه شهید بهشتى درباره آثار مانوى در تازه‌ترین نشست كتاب ماه ادبیات و فلسفه، روز سه شنبه بیست و پنجم امردادماه روشنگری با ارزشی کردند. (دوشنبه 7 شهریور صفحه اندیشه روزنامه شرق به نقل از بی‌بی‌سی) آثار و کتابهای مانوی بسیاری در آسیای مرکزی- که امروز در خاک کشور چین و جمهوری‌های تازه به استقلال رسیده می‌باشد- پیدا شده است. حتی امروزه نیز بسیاری از باورهای مردمان بالکان و حتی اروپای مرکزی ریشه در آیین‌های ایرانی مانوی و مهرپرستی دارد. کریسمس شب یلدای ایرانی است. چه کسی نمی‌داند که حکمت خسروانی یا اشراق سهرودی دنباله میترائیسم است. این همه کتابهای به خط و زبان پهلوی موجود مانند دینکرد، وندیداد و ... پس اوهام است که در آن همه علوم زمان خود را از حقوق، پزشکی و نجوم و .... برای ما به یادگار گذارده‌اند در حالی که بسیاری از آنها متاسفانه سوزانده شد.ایران امروز تنها قسمتی از گستره بزرگ ایران فرهنگی است که شامل فرارود آمودریا، هندوکش، بلوچستان، قفقاز، میان رودان و آسیای صغیر است و این یک واقعیت فرهنگی تاریخی غیر قابل انکار است و نباید آنرا با یک اندیشه شونیستی ضد انسانی و ضد بشری آمیخت. زیرا فرهنگ و دستاوردهای فرهنگی بشری فارغ از گوناگونی نژادی و زبانی و گویشی و دینی را باید پاسداری کرد و گرامی داشت. بنابراین دستاوردهای هندوان و تازیان و ترکان و اروپاییان و چینیان و غیره همه دارای ارزش هستند. ما از همه اثر گرفتیم و بر دیگران اثر گذاشته‌ایم. در این جایگاه سلجوقیان ترکمن که سالهای بسیار بر ما حکومت کرده‌اند واقعیت تاریخی ما هستند و خصایل انسانی و کارهای بزرگ خواجه نظام الملک و حسن صباح که با هم دشمن بودند برای ما ارزشمند و کارهای زشت آنها از نظر ما ناپسندند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

اقای مجید زهری در وبلاگش نوشت :

شايد بی‌انصافی باشد اگر بعد از همه‌ی اين بحث‌ها درباره‌ی گفته‌های مصطفا ملکيان، من نظرم را بخورم و نگويم! پس از خواندن سخنان ملکيان -بيش از هر چيز- به حال روشنفکری امروز ايران تأسف خوردم که کارش به کجا رسيده است! خلاصه کنم: چيزی که من از کليت اين گفته‌ها دستگيرم شد اين بود که مصطفا ملکيان نه زبان روشنفکری و تجدّد می‌شناسد (پرسشگری بی‌پايه و بی‌نظم، تندی و راديکاليزم را با زبان تجدّد اشتباه گرفته است)، نه از تاریخ و "نگاه تاريخی" سررشته‌ی چندانی دارد. او بيش از هر چيز، به زبان "نهی" و از-پایه-ردکردن و قطع‌کردن هر آن‌چه نمی‌پسندد مجهز است که اين البته ربطی به کار فکری نتواند داشت. شگرد ديگری که استفاده می‌کند "جدال با بزرگان" است تا از اين طريق کسب اعتبار کند. مثلاً برخوردی تحقير‌آميز (و نه نقّادانه) با آرای جواد طباطبایی دارد یا متفکری به بلندای هگل را کوچک می‌شمارد تا خود قد بکشد، يا پيشينه‌ی باستانی ايران را -با گزافه‌های نخ‌نما و از مد افتاده‌ی امثال شريعتی- فرومی‌کاهد[1] تا سابقه‌ی اسلام را برکشد. شک نباید کرد که کلی‌گویی و گزافه‌گویی از شأن انديشه‌ورزی به‌دور است. تفکر سخنان او ملغمه‌ای است از مارکسيزم، اسلاميزم و نگاه اروپامدار به تاريخ ايران. در غالب گفته‌هايش نيز ردّ آرای آرامش دوستدار و حتا ناصر پورپيرار پيدا است. به همين لحاظ، اين‌که حرف او چندان جدّی گرفته نشده را به خاطر تنک‌مايه‌گی‌ آن بايد پنداشت.
1- مصطفا ملکيان می‌گوید:‌ «يکی از بزرگ‌ترين دروغ‌هايی که ما به تاريخ گفته‌ايم اين است که ما فرهنگ و تمدن عظيمی داشته‌ايم»! اين از آن‌دست گزافه‌هايی‌ست که راه هر نوع برخورد آرا را از پيش می‌بندد و نشان می‌دهد که گوينده اصولاً باوری به گفت‌وگو ندارد.

------------------------------------------------------------------------------------------------

مهدی جامی صاحب سیبستان  در مقاله ای با عنوان ایا تجدد ایرانی بی معناست در مورد آن نوشت : 

* برخلاف نظر گوينده، هم تجدد ژاپنی داريم و هم تجدد فرانسوی. حتی در آمريکا و کانادا هم که ظاهرا يک مجموعه واحد سياسی اند تجدد در مناطق مختلف رنگهای مختلف دارد چنانکه آنچه در نيويورک می گذرد از آنچه در يوتا پذيرفته شده به طور محسوس متمايز است. در کانادا هم زندگی متجددانه مونترال با تورنتو تفاوت های آشکار در تاکيدها و ارزشها دارد. در همين اروپا تجدد انگليسی بر عناصری از تجدد تکيه می کند که دقيقا همان نيست که در آلمان يا ايتاليا هست.

* سخن عجيب تر اين است که گوينده مدعی می شود: "تجدد در درون خود با عناصری تعریف می‌‌شود كه بسیاری از آنها با ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی ما به وضوح در تضاد است." يعنی همان چيزی را که داشت انکار می کرد اثبات می کند! به عبارت ديگر، او که مدعی است تاريخ جداگانه برای ايران معنا ندارد چرا دوباره تاريخ جداگانه ای را برای ايران مفروض می گيرد که به نظر او با تجدد ناسازگار است؟ گذشته از اين، مساله تجدد يک مساله رو به انکشاف است. هرگز نمی توان در باره چنين مساله ای که خود در حال قبض و بسط است حکم به تضاد داد. اين به نوعی پيشگويی است تا تحليل فلسفی. اما در همين حکم هم بهتر است گوينده اين سخنان به نمونه ژاپن نظر کند يا تايوان يا کره يا روسيه يا لبنان. اما او از پيش با انکار تجددهای ژاپنی و کره ای و روسی و لبنانی راه را بر خود برای چنين مقايسه هايی بسته است

* درک گوينده از به هم آميختگی سه عنصر ايرانی، اسلامی و انسانی (غربی) در ايرانيان نيز با همين نوع اعوجاج ها روبروست. او می پرسد "مرز میان ایرانی بودن و اسلامی بودن كجاست؟" و فکر می کند "ایران پیش از اسلام و هر آنچه معرّف چنین ایرانی‌ست، شاخصه‌ی ایرانی بودن معرفی می‌شود" اما اين خطای منطقی مهلکی است چه از او سر زده باشد چه از کسانی که او ملی گرا می خواند. وارد شدن به اين بحث از يک منظر نادرست نتيجه نادرست هم می دهد. ميان اسلاميت و ايرانيت مرزهای روشنی نمی توان کشيد. زيرا ايرانيت يک مفهوم تجديدشونده تاريخی است (در همان شاهنامه هم ايران معناهای مختلف دارد) چنانکه اسلاميت. اينها مفاهيم واحدی نيستند. مراتب و انواع دارند. ضمن آنکه پرسش از مرزبندی در اين زمينه مانند پرسش از اين است که مرز تاثيرپذيری فرزندان از پدر و مادر کجاست. ما محصول فرهنگی هستيم که با ايرانيت و اسلاميت آميخته بوده و در معرض جنبش های نوخواهی عصر جديد نيز قرار گرفته است.  بنابرين با اين سخن گوينده همداستانم که "دو تكه كردن تاریخ یكپارچه و پیوسته‌ی این مردم شدنی‌نیست. نمی‌توان تكه‌ای را فروگذاریم و تكه‌ای دیگر را به عرش رسانیم."

* اما اگر قرار نيست تاريخ خود را پارچه پارچه کنيم نمی توانيم مدعی شويم که "یكی از بزرگترین دروغ‌های تاریخی این است كه پیش از حمله‌ی اعراب، در ایران تمدنی باشكوه وجود داشته است." چنين تمدنی واقعا وجود داشته است چنانکه شکوه تمدن ايران اسلامی هم انکار ناشدنی است. چرا بايد برای اثبات يکی از دو طرف طرف ديگر را فروکاهيم؟

اگر ديد خود را تصحيح کنيم و از تحقير و تقليل ايران پيش اسلامی يا اسلام بعد از سقوط ساسانی دست برداريم خواهيم ديد که تمدن ايرانی جريانی طبيعی در تمدن اسلامی يافته است. مساله فقط تخت جمشيد و دين مانی و جندی شاپور نيست. ايرانيان با زبان و فرهنگی می زيستند که آن را از راههای مختلف در تمدن اسلامی ادامه دادند. زبان فارسی و انديشه های عرفانی و الگوهای حکمرانی و ادب پهلوانی و اخلاق عياری و موسيقی و معماری و هر آنچه که در تمدن آنها جاری بود يکباره فرونمرد بلکه تا قرنها به حيات خود ادامه داد و در اين ميان با انديشه های اسلامی در آميخت و بر آن تاثير گذاشت و به انديشه ای شکل داد که در ادبيات و عرفان و اخلاق و موسيقی و معماری و زبان و آداب و رسوم ايشان بازتابيده است. من مدعی ام که آن عناصری که اسلام ايرانی را می سازد ناشی از همين درهماميختگی است. اين درآميختگی داستان بالابلند و شگفتی دارد که محققانی مانند دکتر محمد محمدی ملايری آن را به تفصيل باز گفته اند. آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب نيز از اين منظر سخت قابل اعتناست. دکتر آذرتاش آذرنوش هم در اين باب رساله مفرده ای نوشته است.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و من خرس مهربان  نیز در کامنتی برایش نوشتم

* سلام صاحب سيستان عزيز . خوشحالم كه كتابي در مورد ايران باستان نوشته اين و اگر پيدا كردم مي خوانم . دوست عزيز ولي در عجبم كه از آن ايران باستان با ان فرهنگ و علم درخشانش چرا هيچ سندي موجود نيست وقتي آن با تمدن مصر بين النهرين يونان مقايسه ميشود بيشتر مايه حيرت ميشود. و يك سئوال ( ايرانيت يک مفهوم تجديدشونده تاريخی است )) ميشود بپرسم در كدام دوره هاي تاريخي تجديد و تكرار شده است ؟؟ البته قبل از جوانان رمانيك قرن 19 ايراني كه آن را در رويايهاي خود تجديد مي كردند

صاحب سیبستان جواب داد

* خرس مهربان عزيز،
پاسخ خود را در باب اينکه می گويی "از آن ايران باستان با ان فرهنگ و علم درخشانش چرا هيچ سندي موجود نيست" بايد با خواندن همان کتابهايی بگيری که در باره ايران باستان نوشته شده است از جمله آنچه من نوشته ام. بدون خواندن نمی توان نتيجه گرفت که سندی هست يا نيست. اما چه می توان کرد که امروز استادانی مانند آقای ملکيان هم از ايران باستان بی خبرند و حتی از جهان باستان چنانکه نمی دانند که رومی ها قرنها بعد از هخامنشی ها در عرصه جهانی پيدا شدند و نمی توانسته اند در ساختن تخت جمشيد مشارکتی داشته باشند. متاسفم که بگويم سند هست اما خواننده و جوينده و يابنده سند نيست.

در باره تجديد شدن مفهوم و دايره شمول ايران و ايرانيت هم کافی است فقط کتاب اطلس تاريخی ايران از انتشارات دهه 50 دانشگاه تهران را ورقی بزنيد تا به چشم سر ببينيد که ايران چقدر تجديد مرز داشته است و به همين نسبت انعکاس شمول و ارجاع به آن در ادب و تاريخ و اسناد متفاوت شده است. حتی امروز هم ما به تعابير مختلف متوسل می شويم تا بدون جريحه دار کردن حس ملی همسايگانمان بگوييم ميراث تاريخی آنها ميراث جهان ايرانی هم هست. اين مساله ای است که برای تمام تمدنهای بزرگ وجود دارد و اختصاص به ايران ندارد. يعنی تجديد شوندگی مفهوم و دايره شمول آنها و ارجاع به فرهنگ ايشان در ادوار مختلف.

دريغ دارم که اين را اضافه نکنم که از همين امروز 9 سپتامبر نمايشگاه عظيمی از آثار و اسناد تمدن ايرانی در موزه بريتانيا افتتاح می شود. پس دوست من بهتر است فروتنانه تر و محتاطانه تر حکم کنيم. اما چه می توان کرد که ستيز با ايران و ايرانيت و ايرانشناسی در سه دهه اخير و نوشته شدن تاريخ ايران از نگاه يونانيان و روميان که بيشترشان رقبا و دشمنان ايران بوده اند ارزش های تمدن ايرانی را به محاق برده است.

باز مهدی جامی صاحب سیبستان دوباره در نقدی دیگر نوشت :

 باز هم در باره سخنان استاد مصطفی ملکيان

خواندن متن دقيقتری از حرفهای مصطفی ملکيان براستی مرا اندوهگين و افسرده کرد. می دانم که نتيجه يک نسل ستيز با ايران و ايرانيت و حس ملی جز همين دست آرا که ايشان بيان کرده است نيست ولی باز هم نمی توانم احساس تاسف نکنم. فکر می کنم آرايی از اين دست بر سر شاخ نشستن و بن بريدن است. اينهمه استدلال های عجيب و غريب برای اثبات اينکه ايرانی در کار نيست و ايرانيتی وجود ندارد در بن خود ضد استدلال و ضد انديشه است. هيچکس چنين به ريشه خود تيشه نزده است که ما می زنيم. يحسبون انهم يحسنون صنعا. کسی که خود را ايرانی بداند و مهر ايران نداشته باشد انديشه ورز کدام جغرافياست؟ به نظرم تنها چنين کسانی اند که فکر می کنند با پيراستن انديشه از اقتضائات بومی خود آن را جهانی می کنند يا به خصايل جهانی و جهانشمول آن می رسند. غافل از اينکه انديشه جهانی محض در علوم انسانی و اجتماعی غيرممکن است. در آنچه به زندگی آدمی و جامعه او پيوند دارد همه چيز انضمامی است. همه چيز نخست بومی است و تنها با حفظ احتياط می تواند ابعاد و انطباق جهانی پيدا کند / داشته باشد. 

يونان محوری: من اگر مجال باشد و خواننده ای داشته باشد گفته های اين استاد ناديده ايران ستيز را يک به يک بررسی می کنم اما حاليا ضروری ترين چيزی که در گفتار ايشان می يابم نقد می کنم که مصيبت بزرگ است و آن يونان محوری است. ايشان هنوز در نيمه اول قرن بيستم زندگی می کنند که يونان کعبه انديشه غربی - و دانشوران مقلد آن در جهان سوم - بود و همه چيز و حتی تاريخ عالم و تمدن از يونان آغاز می شد. دنيايی که همه چيز را در کنفورميسم استالينی يا موسولينی می خواست و علم و عالم اش - از غربی و غرب زده- استعمارزده بود. جهان زوال يافته ای که تمدن غرب مغرور فتوحات خود بود و ديگر تمدن ها و ملل را به چيزی نمی شمرد.

اما اکنون از آن دوران دهه ها گذشته است. جهان غرب فروتن شده است و ديگر همه چيز از يونان آغاز نمی شود. اما استاد ما هنوز می گويد: " ما صد ورق نوشته نداريم كه با فرهنگ يونان قابل مقايسه باشد حتي پنج ورق نيز نداريم
... ." گيرم ايران در مقابل يونان 5 ورق هم نداشت. هند چه؟ چين چطور؟ مصر چگونه؟ هيچکدام از اين تمدنها که ارسطو ندارند در مقابل يونان محوری استاد ملکيان به چيزی می ارزند؟

يونان خفته است: اما اين يونان درخشانی که استاد به آن باور دارند و می نازند چرا در هيچکدام از جنبش های متعدد عصر نو نقش نداشته است؟ يونان حتی در همان دوران طلايی خود آثاری به وجود آورده و سپس چون اخگری که بدرخشد و خاموش شود درخشيده و بزودی خاموش شده است. استاد ما برای اين رستاخيز کوتاه مدت تمدن يونانی چه جوابی دارند؟

يونان و حکمت شرقيان: من ارسطو را حاليا کنار می گذارم و او را يونانی ترين انديشمند يونان می گيرم. اما سقراط چيست جز يک حکيم شرقی که به زبان يونانی حرف می زند؟ افلاطون کيست که اينهمه آرای او با آرای ايرانيان و حکمای ايران نزديک است؟ مثل ( بر وزن تپل) افلاطونی که بنياد  فلسفه او را می سازد از کجا آمده است که اينهمه در ميان حکمای ما اقبال يافته است؟ چرا انديشه يونانی در ميان حکمای عهد ساسانی اقبال داشت؟ چرا افلاطون خود را وامدار انديشه زرتشت می ديد؟ چرا حکمای يونان از طالس و ذيمقراطيس و فيثاغورس و سولون و لوسيپوس و افلاطون و گزنفون به شرق سفر می کردند و در ايران و بابل و مصر اقامت داشتند؟

در جهانی که يونان يونان بود منبع حکمت کجا بود جز ايران و هند و مصر؟ آيا حکمای يونان هيچ وامی به انديشه های اين تمدن های بزرگ نداشتند؟ آيا می توان تصور کرد که مردمی چون ايرانيان نخستين حکومت جهانی را بنياد گذاشته باشند اما بر يونان هيچ تاثيری نگذاشته باشند؟

يونان را ايران و اسلام حفظ کرد: و اين اوراقی که استاد به رخ شاگردان خود می کشد از حکمت يونان چگونه حفظ شد؟ آيا اگر ايرانيان و سريانيان دست به کار ترجمه حکمت يونان نمی شدند امروز چيزی از آن حکمت باقی مانده بود که به رخ ما کشيده شود؟  اين يک امر مسلم تاريخی است که ميراث يونان را ايران و اسلام حفظ کردند. يونان را بيت الحکمه ساسانی و خلفای عباسی حفظ کرد نه خود يونان.

حکمت يونانيان را تو مخوان: اما اين همه داستان نيست. از همان قرون آغازين اسلامی اهل دين حکمت يونان را خوار می داشتند. ادب فارسی پر است از مذمت حکمت يونانيان و ترجيح حکمت قرآنيان. چگونه است که امروز اهل دين و حکمت دينی طرفدار حکمت يونان شده اند و حکمت قرآن را فراموش کرده اند؟ و حکمت قرآن چيست اگر حکمت شرقی نيست؟ و قرآن در اساس چه فرق با متون مقدسی دارد که قرنها در هند و چين و ايران و مصر مايه الهام و راهنمای عمل و زندگی بوده است؟  استاد ما از کدام موضع مصلحانه و عقلانی حرکت می کنند که همه اين تمدن ها را خوار می دارند تا يونان را بزرگ دارند؟ و اين يونانی که ايشان همه عالم را به کرشمه ای از آن می فروشند همان نيست که حکمای معاصر "مکتب تفکيک" از شيخ مجتبی قزوينی تا محمدرضا حکيمی چنان قدرتمندانه با آن به ستيز بر می خيزند و می خواهند انديشه و حکمت قرآنی را از آلايش يونانی پاک کنند؟
 
تاريخ از روی منابع دست دوم:
من از سخنان ايشان ناچار به اين نتيجه می رسم که ايشان يا تاريخ نخوانده اند و يا با پيشداوری های بسيار خوانده اند يا از روی منابع دست دومی خوانده اند که در ميان اهل حوزه رايج است. اما حتی اگر جرجی زيدان و گوستاولوبون و ويل دورانت را هم خوب بخوانيم علی القاعده نبايد به چنين يکجانبه نگری های هولناکی برسيم.

ايشان می گويد: "انصافاً شما از آن چيزي كه در قلمروي ايران مي بينيد، غير از تعدادي بنا كه آنها را نيز همه مورخان گفته اند كه رومي ها براي ما ساخته اند مانند تخت جمشيد كه مورخان گفته اند هخامنشيان تعدادي مهندسان و معماران رومي را آوردند و براي ما اينها را ساختند
- اگر اينها را بگذاريد- كنار شما يك اثر فلسفي به من نشان بدهيد. يك اثر ديني بلند به من نشان بدهيد. يك اثر هنري و يا عرفاني نشان بدهيد." بجز آنکه اين شيوه بيان، مصداق کاملی از منطق تقليل است، شناخت استاد ما از تاريخ همين است که رومی ها را که اصلا در عهد هخامنشی وجود نداشته اند وارد ساختن تخت جمشيد کند. ايشان نه تنها فلسفه را که معادل ايرانی اش همان حکمت کيخسروی و مغانی و خرد جاويدان ايران باشد به چيزی نمی گيرد، هفت هزار سال هنر ايران را هم قابل ذکر نمی داند. ايشان لابد عرفان جهان گستر ميترايی و زندآگاهی و گنوسی و مانوی را هم قابل چشمپوشی می داند. چنانکه تمام کتاب عظيم اوستا و دينکرد را تحفه ای در متون دينی نمی شمارد. اما برای فلسفی ترين مساله انديشه دينی ايران چه جوابی دارد: ايرانيان نخستين مردم در شرق اند که خداوند را به وحدانيت و تجريد شناختند و او را به صورت بت درنياوردند. آيا مردمی که به انديشه تجريدی می رسند از حکمت تهی بوده اند؟

ايران در اسلام: استاد ما به اين ترتيب ناگزير معتقد است که ايرانيان تمام هنر و دين و حکمت و ادب و خرد خود را يکباره پس از اسلام پيدا کرده اند. اما واقعا چنين حکمی رواست؟ آيا درخشش اخگر يونان حساب است اما درخشش و کوشش و بقای ايران در طی چند هزاره حساب نيست؟ آيا ايرانيان بدون داشتن پشتوانه ای از فرهنگی عالی می توانستند مشارکتی عظيم در اسلام و گستردن آن داشته باشند؟ آيا ايشان سهم ايران در رشد تمدن اسلامی را هم منکرند؟ آيا منکرند که زبان فارسی زبان دوم عالم اسلام بود؟ چرا عربی ديگر زبانهای همين عالم را در خود هضم کرد اما فارسی در کنار آن زنده ماند؟

مرز ايران کجاست؟ فارسی استاد عزيز مرز ايران است. ايران هم ايران فرهنگی است نه مرز سياسی. شما بخارا را چون 70 سال پيش در شوروی پيشين واقع شد از ايران جدا می کنيد اما تاريخ هزار سال زبان فارسی است که بخارا و سمرقند و هرات و کابل و دهلی و کاشغر و بغداد و  قاهره – آری حتی قاهره – را در مرزهای ايران قرار می دهد. اين مرز مرز منيت و ناسيوناليسم و شوونيسم و تفاخرهای پوچ نيست، مرزهای غنی فرهنگی است که تاريخ خود را با بده بستان های بسيار ساخته است و روزگاری با يونان هم آويخته و آميخته است اما چراغش فرونمرده و همچنان زنده است. بحث های ما نيز نشان همين سرزندگی است و گرنه ديری بود ما نيز چون يونانيان خفته بوديم. يونان را احترام می کنيد کار شماست حرمت ايران را فرونگذاريد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مهدی محسنی صاحب وبلاگ مستور در نقدی بر سخنان ملکیان نوشت :

* نخست باید بگویم که شخصا با چنین شیوه ی نقدی که دوستان در این قضیه پیش گرفته اند ، موافق نیستم .
به این دلیل که آنچه در مقاله مصطفی ملكیان: «تجدد ایرانی» بی‌معناست / مسعود برجیان آمده همانگونه که در ابتدای نوشته آمده است ، جمع آوری آقای برجیان از مجموعه ی تقریراتی است که ایشان پیش از سخنرانی اصلی ایراد کرده و لاجرم مطابق دیگر تقریرات ایشان نیاز به جرح و تعدیل از سوی خودشان دارد تا همانی شود که ایشان می خواسته بگوید . بنابراین در نقد این سخن نباید اشتباهات سهوی را معیار نا آگاهی ایشان از زمینه ای که درآن بحث می کند دانست .
اما برسیم به نقد من :
نخستین اشکال مهمی که می خواستم به آن اشاره کنم و دیدم پیش از من مجید زهری تیز بینانه آنرا بیان کرده آن است که آقای ملکیان در این سخن مشخص نمی کند که مخاطب سخن او کدام دسته اند . او به جای نقد آرای طباطبایی و همداستانان او وارد دعوای کشدار و طولانی طرفداران ایران باستان ( و معتقدین به شکوه ایران پیش از اسلام ) و مخالفین آنها می شود . این کار او هم البته دلیل دارد ، او می خواهد نشان دهد پروژه ی انحطاط یازوالی که آقای طباطبایی بر آن تاکید می کند ، نیاز مند یک پیش فرض است . برای آنکه ما رو به انحطاط برویم ، لاجرم می بایست زمانی در اوج بوده باشیم ، لذا اگر ثابت شود ، ما هرگز در شکوه و تمدن نبوده ایم ، دیگر پروژه ی "بازخوانی علل انحطاط" معنی نمی یابد .
البته ممکن است بخش نخست و دوم این تقریرات کاملا مباحث جداگانه ای داشته اند و تنها چون در ادامه ی هم بیان شده اند ، به نظر می آید که در امتداد هم هستند . اگر این چنین باشد ، مبحث دوم را نباید به نقد ایشان در باره ی "تجدد ایرانی" مربوط دانست .
با این پیش فرض ابتدا به نقد بخش دوم می پردازم و سپس نقد بخش اول .
ملکیان به درستی اشاره می کند که ، تمایز قائل شدن بین دو ویژگی "ایرانی بودن" و "مسلمان بودن" و این دو را دو خصلت جداگانه ایرانیان محسوب نمودن از بنیان غلط است .
لازمه ی چنین تفکیکی تعریف ویژگیهایی است که صرفا به دلیل ایرانی بودن ما واجد آنها باشیم و در اینجاست که نخست باید به این سوال پاسخ گوییم که "ایرانی" به چه کسانی اطلاق می شود ، که بخواهند واجد آن ویژگیهایی که می خواهیم برشمریم ، باشند .
اما آنجا که او به بحث درمورد پیش از اسلام وارد می شود و رد شکوه تاریخی آن دوره ، درست جایی است که برانگیزاننده ی بیشتر منتقدین است ، در حالیکه به زعم من این نقطه از سخنان او به کلی خارج از چارچوب بحث اوست .
اما در مورد قسمت اول که ایشان در نقد "تجدد ایرانی" سخن می گوید ، درست به همین ترتیب ( که ترتیبی غلط است ) ، می توان پروژه ی خود او ، یعنی "معنویت" را به چالش کشید .
این را تنها در مورد پروژه "نظریه انحطاط " طباطبایی به کار می برم .
سخن طباطبایی در واقع گونه ی دیگری از همان رویکردی است که خود ملکیان دارد . هر دوی اینها معتقدند ، که ابتدا باید بر پایه ی مدرینته تکیه کرد و اما یکی می گوید که از این دریچه "دین" را به گونه ای جدید بررسی کرد و یکی "تاریخ اندیشه سیاسی و نگرش در علل انحطاط تاریخی تمدن" .
بنابراین همانگونه که وقتی از درچه ی تجدد به دین بنگریم ، معنویت بیرون می آید و این سوزن وارد کردن به اسفنج تجدد نخواهد بود ، زمانی هم که از دریچه ی تجدد به "تاریخ اندیشه ی سیاسی ایران" بپردازیم ، چیزی بیرون می آید ، که نام آنرا هر چه می خواهید نام نهید .
البته این سخن آخری نیاز به بحث فراوان دارد ،که شاید در بحثی دیگر به آن بپردازم .

 مهدی محسنی صاحب وبلاگ مستور  در نقدی بر نقد مهدی جامی هم چنین نوشت :

* مهدی جامی  عزیز ، دوست و استاد بزرگوارم ، در سیبستان یادداشتی نوشته اند در نقد "سخنان اخیر مصطفی ملکیان" ، تحت عنوان "آیا تجدد ایرانی بی معناست ؟"

ابتدا تردید داشتم ، که نقدی بر آن بنویسم یا نه ؟... اما در نهایت بر آن شدم که بنگارم .اینک نقد ِ آن نقد ...

 

پیش از آنکه به بحث اصلی وارد شوم ، لازم می دانم که دو نکته را به عنوان مقدمه ذکر کنم ، که امیدوارم در ایضاح مطالبی که می خواهم بگویم موثر باشد .

 

مقدمه ی اول: "فلسفه با تعریف گره خورده است ."

 

یکی از مسائلی که معتقدم به جد باید مورد توجه دوستان باشد آن است که وقتی به بررسی فلسفی می پردازیم ، یکی از مسائلی که در این بررسیدن اهمیت فراوان دارد ، تعریف واژه ها ست و تعیین مفهومی که می خواهیم با آن واژه ی بخصوص به آن اشاره کنیم .

اولین مسئله این است که ما نشان دهیم ، مثلا وقتی سخن از تجدد می گوییم ، چه چیزی را مد نظر داریم .

و مسئله ی مهم دیگر این است که بکوشیم تعریف ما نزدیکترین ِ تعاریف باشد ، به آن تعریفی که ، در بادی امر به ذهن خواننده متبادر می شود و فقط آنرا واضحتر نماید .

 

مقدمه ی دوم :"انتزاع به معنای نفی و حذف عوامل جامعه شناختی در بررسی پديدارهای انسانی نیست ."

انتزاع لازمه ی سیر تفکر و راه بردن خرد است . وقتی ما می خواهیم موضوعی را بررسی کنیم باید بتوانیم ، بر یک سری مفهوم تکیه کنیم ، که این مفاهیم با انتزاع پدیدارهای انسانی امکانپذیر است .

 

توجه به تعریف تجدد و تفاوت آن با زندگی متجددانه

 

آقای جامی می فرمایند : " برخلاف نظر گوينده، هم تجدد ژاپنی داريم و هم تجدد فرانسوی. ... "

این امر نشان از آن دارد که تعریفی که ایشان از تجدد مد نظر دارند با تعریفی که مورد نظر آقای ملکیان بوده متفاوت است .

برای وضوح امر باید دانست که در کنار مفهوم تجدد ، مفاهیمی چون متجدد شدن ، انسان متجدد و ... نیز داریم . این نشان می دهد که تجدد ، به  یک سری ویژگیهای خاص ، که دور از هر ملیتی ، در عده ای از انسانها وجود دارد اطلاق می شود . مثلا نمی توان گفت که فلان کشور ، به صورت "ژاپنی"  متجدد شده است .

آنچه مورد نظر آقای جامی است ، زندگی متجددانه است که با توجه به خصوصیات دیگری که در  زندگی آن اقوام وجود دارد ، اشکال مختلفی به خود می گیرد . بنابراین : "تجدد صور مختلف ندارد ، این زندگی متجددانه است که صور مختلف دارد . "

 

آقای جامی می نویسد : ". اگر همه تاريخ دارند و هر تاريخی هم از ديگری متمايز است چه جای انکار است که هر مفهومی که در ظرف اين تاريخها نشست نمی تواند به شکل کاملا واحدی ظاهر شود."

دقیقا در اینجا ست که تفاوت دیدها مشخص می شود ، آنچه مورد نظر ملکیان است ، همان مفهوم است در حالی که در هیچ ظرفی ننشسته است . اما آنچه مورد نظر آقای جامی است ، پدیده ای است که از نشستن مفهوم تجدد در ظرف تاریخ یک قوم پدید می آید . به این دومی نمی توان تجدد اطلاق کرد .

 

و اما آقای جامی می فرمایند : "سخن عجيب تر اين است که گوينده مدعی می شود: "تجدد در درون خود با عناصری تعریف می‌‌شود كه بسیاری از آنها با ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی ما به وضوح در تضاد است." يعنی همان چيزی را که داشت انکار می کرد اثبات می کند! به عبارت ديگر، او که مدعی است تاريخ جداگانه برای ايران معنا ندارد چرا دوباره تاريخ جداگانه ای را برای ايران مفروض می گيرد که به نظر او با تجدد ناسازگار است؟"

باید دانست  ، منظور آقای ملکیان این است که در حالی که ما ، تاریخ های  متفاوت داریم ، اما تاریخ ویژه ای که متمایز از بقیه ی تاریخها باشد ، و دارای چنان  ویژگیهای منحصر به فردی باشد که بتواند صورت تجدد را دیگرگونه کند ،  نداریم .

 

یک نکته دیگر اینکه وقتی می خواهیم مفهومی مثل "ایرانیت" را تعریف کنیم ، بایستی ابتدا افرادی را که ایرانی هستند مشخص کنیم . بعد ویژگیهای مشترک آنها را مجموعه ی ویژگیهایی به حساب آوریم ، که مفهوم ایرانیت را می سازند و ایرانیان را از غیر ایرانیان جدا می کنند . همین جاست که به معضلی بزرگ برمی خوریم . چه کسانی "ایرانی" هستند یا ما آنها را "ایرانی" محسوب می کنیم ؟

 

و دیگر اینکه ، وقتی سخن از "ایرانیت" می گوییم ، در بدایت امر ، برای بسیاری این مفهوم در تقابل با مفهوم "اسلامیت" قلمداد می شود . اینکه اعیاد ما به دو دسته ی ملی و دینی تقسیم بندی می شوند ، یکی از نشانه هایی است ، که نشانگر تقابل این دو مفهوم در دیدگاه موجود است .

داعیه داران پروژه ی "تجدد ایرانی" باید متوجه این نکته باشند ، که حداقل نام پروژه ی آنها در بردارنده ی مفاهیمی است ، که به اندازه ی "مردم سالاری دینی" و "روشنفکری دینی" ابهام برانگیز است .

 

دیگر اینکه صرف انکشاف برخی مسائل مانع از آن نیست ، که بتوان در مورد آنها حکم کلی صادر کرد . وقتی کسی بگوید : " تجدد در درون خود با عناصری تعریف می‌‌شود كه بسیاری از آنها با ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی ما به وضوح در تضاد است. " منظور او دقیقا به عناصری است که تجدد اینک با آنها تعریف می شود .

بگذریم از اینکه انکشافی بودن تجدد که به عنوان پدیده ای که در درون خود با یکسری عناصر مشخص تعریف می شود ، قابل بحث است . 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

اقای حسن جعفری صاحب وبلاگ زوال  در یادداشتی با نام این ملکیان  نوشت :

 

* خوشحالم که پس از دهه‌ها کشمکش و قیل و قال، سرانجام تمامی جریان‌های روشنفکری ایرانی (لااقل در وب) موضوعی را برای اجماع برگزید و به وفاقی آشکار دست یافت. آن موضوع شریف و آن مجمع اهل نظر این است: «پریدن به مصطفی ملکیان»!

ملکیان در دهه‌ی هفتاد حوزه‌ی قم را ترک گفت و در تهران ساکن شد. او پس از سال‌ها تعلیم و تحقیق در حوزه، دید که چگونه نامردمان در حق خانواده‌اش جفا کردند و سودای قم ماندن را از سرش به در بردند.
اما قمیان تنها کسانی نبودند که بر ملکیان تاختند. پس از آن‌که او پروژه‌اش «معنویت و عقلانیت» را شرح و بسط داد و سالیانی را در تبیین و توضیح آن به سر آورد، کمتر جریان فکری و غیر فکری بود که بر او نتازد و او را به ریشخند نگیرد:

مراد فرهادپور درست در سومین یادداشت وبلاگی‌اش، بی آن‌که نامی از ملکیان ببرد، نقدی مفصل کرد از گفتارهای معنویت‌گرا، و چنین گفت: «آنها اتفاقاً نماينده‌ی سنت‌هاى مختلف نيستند؛ بلكه محصول يك سنت واحد و قدر قدرت‌اند: سرمايه‌دارى».

دو سال پیش، روزنامه‌ی یاس‌نو گفت‌وگویی مفصل را با ملکیان منتشر کرد که بازتاب‌های فراوانی در پی داشت. اما این‌بار، چون سخنی هم از انحطاط و جواد طباطبایی رفته بود، طبیعی می‌نمود که مخالفانی جدید برای او پدید آید.
مهدی خلجی (با لحن همیشه آرام خود) نقدی کارساز بر این مصاحبه نوشت و چنین گفت: ملکیان «دقت نظرهايی درباره برخی مسائل دارد، اما در هيچ زمينه‌ای صاحب نظر و متخصص نيست. اين امر البته به ايشان هم اختصاص ندارد. بسياری از کسانی که در ايران در اين زمينه‌ها نظرورزی می‌کنند، ناآزموده و ناکاردان‌اند. نشانه آن هم پراکندگی مبانی و حوزه‌های نوشتاری آن‌هاست. آن‌ها نه جامعه‌شناس‌اند نه فيلسوف اخلاق، نه فيلسوف علم و نه انديشمند سياسی».

این روزها، مهدی جامی نیز به تفصیل از «اعوجاج‌ها»ی سخن ملکیان می‌گوید.

حمیدرضای نازنین نیز از تمام سخنان اخیر ملکیان (که به نظر می‌رسد ناقص انعکاس یافته است) یک پاره را بر می‌گیرد و همان را تیتر می‌کند: «مصطفی ملکیان هگل را متفکری کوچک و ضعیف می‌داند!»

حالا حتما به من حق می‌دهید که در پیشانی این مطلب، از چنین وفاق و اجماع غریبی، هیجان‌زده شدم و المنة لله گفتم که: تشتت و افتراق روشنفکرانمان آخِر شد! اینک دست‌افشان و پاکوبان، فقط به نکته‌ای حاشیه‌ای اشاره می‌کنم:
مصطفی ملکیان به نویسنده و متفکری «دقیق» و به‌دور از «ابهام» معروف شده بود. او خود، در هر نوشته‌اش، با لجاجتی تحسین‌برانگیز، مفاهیم را (حتی شبه بدیهیات را) بازتعریف می‌کند و هیچ سخنی را بدون استدلال عرضه نمی‌دارد. پس موضوع چیست؟

 

حسن جعفری هم چنین در یادداشتی دیگر می نویسد :

 

* داریوش آشوری در ذم دنیای مجازی وبلاگ‌ها، از جمله این دلیل را می‌آورد که:
«شايد بدترين زيان وبلاگ‌نويسی اين باشد كه آدم را به شتاب‌زده‌نويسی و سرسری‌خوانی عادت می‌دهد، و اين به‌ويژه برای مردمی خطرناك است كه برای دقت و باريك‌انديشی و جديت و سختگيری در كار توليد انديشه و بهره جستن از آن تربيت نشده‌اند يا خود را تربيت نكرده‌اند».
از جمله مصداق‌های این سخن آشوری، همین مسأله‌ی انعکاس سخنان مصطفی ملکیان در دنیای وبلاگ‌هاست. نقد علمی، جزءنگر و مبسوط (ظاهرا)‌ از ذات وبلاگ به دور است و با آن منافاتی ماهوی دارد. پس لاجَرَم به‌جای نقد روش‌شناختی ِ پروژه‌ای همانند «معنویت و عقلانیت»، از انعکاس ناقص سخنان کم‌اهمیتِ نشستی غیر پژوهشی سر در می‌آوریم که هر دستاوردی هم که داشته باشد همانا ابتر و گنگ خواهد بود.

من (با آن‌که به هیچ رو با امهات نظری تئوری اصلی ِ ملکیان: «معنویت» موافق نیستم) از کنار نقدهای اخیر، جریده گذر می‌کنم و از ورود بدانها سر باز می‌زنم. اما، با وجود این، نمی‌توانم نکته‌ای را ناگفته بگذارم:
نقد مهدی جامی عزیز (که خود گفته است از سر ِ اندوه و افسردگی رقم خورده) فارغ از درستی یا نادرستی، عمیقا بر مؤلفه‌های «سنتی» استوار است. یعنی درست در مقابل ِ ملکیان که اصالت فرهنگ را مقوله‌ای «مدرن»، و بدان روی «فرد انگارانه»، «فراقومی» و «اینجایی ـ اکنونی» (و البته تاریخ‌مند) می‌پندارد.

من از یک سو، عمیقا سخن مهدی را در می‌یابم که از سر ِ غیرتی ایران‌دوستانه، به مقابله‌ی هر گفتار و کرداری که بوی تحقیر تمدن ایرانی‌مان از آن برخیزد می‌شتابد و رخصت نمی‌دهد تا ملتی بی بته و ملول معرفی شویم.
اما از سوی دیگر، هر نقدی را از سنت، تنها از جایگاه مدرنیسم ممکن می‌دانم. از مسند سنت، به هیچ روش نمی‌توان نقد مدرنیسم کرد. به گفته‌ی جواد طباطبایی: سنت حتا از نقد خودش هم ناتوان است.
می‌توانیم با گفته‌های اخیر ملکیان موافق یا مخالف باشیم، اما نمی‌توانیم انکار کنیم که سخن او از جایگاهی کاملا مدرن ظهور یافته است. اسم این مدرنیسم فراقومی را نمی‌توان یونان‌محوری گذاشت. و از این نام‌گذاری عجیب‌تر، آن ادعا‌ست که می‌گوید: ميراث يونان را ايران و اسلام حفظ کردند. خود مهدی عزیز بهتر از من می‌داند در واکنش به همین سخن بود که تندروانی هم در مغرب‌زمین پیدا شدند که اساسا مشرقیان را از تفکر (و به‌پیش بردن کاروان دانش) ناتوان می‌پنداشتند! آنها ادعا می‌کردند تمدن اسلامی ـ ایرانی، مشعل دانش را روزی چند از ما به امانت گرفت تا دوران نکبت‌مان به پایان رسد؛ بعد هم آن آتش پرومته را دست‌نخورده بازمان گرداند!

حالا که مطلبم بلندتر از آن‌چه می‌پنداشتم شد، اجازه دهید به نکته‌ی حاشیه‌ای دیگری هم اشاره کنم:

مهدی در یادداشتش نامی هم از «مکتب تفکیک» برده است. می‌توانم تصور کنم او از نقش مؤثری که تفکیکیان در سترونی اندیشه در ایران معاصر داشته‌اند بی‌خبر باشد؛ اما نمی‌توانم حیرتم را از این یادآوری پنهان کنم که او (چندی پیش) در رثای جلال‌الدین آشتیانی چه سوک‌سرود دلنشینی ارمغانمان آورد. مگر او از ستمی که تفکیکیان (که همواره بر حوزه‌ی مشهد چیره بوده‌اند) بر آشتیانی روا می‌داشتند بی‌خبر است؟ و از این گذشته، پای فشردن بر «روح ایرانی» که نزد تفکیکیان جایی ندارد. عقل خود بنیادِ دینی ِ محمدرضا حکیمی کجا می‌تواند «جاویدان خرد» ایران باستان را برتابد و بر آن مهر تایید زند؟

 

مهدی جامی صاحب سیبستان  در جوابی برای صاحب زوال نوشت :

 

Gravatar عزيزا، نقد اين بنده مهدی جامی از سر ِ اندوه و افسردگی رقم نخورده است بلکه از خواندن سخنان شگفت و ناروای آقای ملکيان بود که اندوهگين شده که چرا ملتی بر خود چنين آشکار ستم می کند و ناچار به دفاع از هويت ايرانی خود برخاسته است.

نقد من نه بر مؤلفه‌های «سنتی» بلکه بر مولفه های تاريخی استوار است. من نمی فهمم که سنتی بودن اش کجاست. و اگر باشد عيب اش چيست. موضع من به اين اعتبار که حق همه تمدنهای جهانی را محفوظ می داند و همه را به پای يونان قربانی نمی کند از اتفاق بسيار مدرن است. اما البته برای من مهم نيست که مدرن است يا نيست. فکر می کنم برای انصاف در قضاوت لازم نيست اعتبار را از مدرن بودن بگيريم.

در باره مدرن و غير مدرن هم همين را بگويم که اگر کسی تاريخ خود را نشناخت اصلا از دايره هر دو بيرون است. برای ورود به مدرنيسم بايد تاريخ دانست و گرنه هر چه گفتيم رهزنی کرده ايم يا تذوق.

من از سنت نقد نکردم خواستم تا سنت را نخست معرفی کرده باشم تا بعد ببينيم نقدش چيست.

سخن ملکيان نه تنها از جايگاهی مدرن گفته نمی شود که از جایگاهی کاملا ماقبل مدرن و اسطوره ای و غيرعلمی بيان می شود. من نمی دانم چرا بايد هر سخن بی ربطی را به اسم مدرن بودن پذيرفت.

مدرنیسم فراقومی را نمی‌توان یونان‌محوری نام گذاشت. درست؛ اما اگر يونان محوری بود نام ديگری هم برايش سزاوار نيست. فراقومی بودن به معنای حق بيشتری برای يونان قائل بودن نيست.

اينکه ميراث يونان را ايران و اسلام حفظ کردند اصلا ادعا نيست و کشف من هم نيست اين از مسلمات تاريخ فکر و فلسفه است. من کاری به واکنش های ديگران ندارم و موضع من هم تحريک واکنش و بسيج نيرو و صف کشی نيست. اما حقيقت همين است که گفتم خواه از آن واکنش مثبت برخيزد يا منفی.

در باره تفکيکيان من تنها به اين نظر داشتم که بگويم هستند کسانی که حکمت قرآن را از حکمت يونان پالوده می خواهند.

Gravatar در باره تفکيکيان من تنها به اين نظر داشتم که بگويم هستند کسانی که حکمت قرآن را از حکمت يونان پالوده می خواهند. تفکيکيان حرفهای شنيدنی دارند
که می ارزد مورد سنجش قرار گيرد ولی من البته در مبنا با آنها سازگاری ندارم. رفتار ايشان با استادی مانند آشتيانی نبايد مانع شنيدن حرف حسابی اگر دارند شود.

در نهايت اينکه مقدمه ای که از آشوری آورده ای از عالم من بکلی جداست و من جانب خود را از آن بری می دانم.

و رهگذری بی نشان در پاسخ به اقای جعفری می نویسد :

Gravatar ...تفکیکیان کجا علم را درایران معاصر سترون کردند؟؟؟ توجه علما و دانشمندان را به حکمت اسلامی برگرفته از متن قران و روایات ائمه جلب کردن و فلسفه یونانی و غربی را در برابر این گنجینه سترگ عرشی و وحیانی بی ارزش دانستن سترون سازی علم است؟؟
استاد علامه مجتهدبزرگ محمدرضا حکیمی که دکتر شریعتی او را مرد ایمان و اکاهی دانش و ادب و شایسته تر از خود می خواند و وصیتنامه اش را به او می سپارد و او را مسئول تصحیح آثار خود می کندکجا با روح اسلامی مخالف است؟ ایا نویسنده توفیق یک جلسه همنشینی با استاد حکیمی را داشته اند؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------

مهدی کاظمی در مقاله با عنوان نقدی برگفتارهای ملکیان درباره « تجدد و ایرانیت » در وبلاگ خود تحلیل های روزانه  می نویسد :

۴-اعتراض ملکیان به تمایز گذاری میان ایرانیت و اسلام وارد نیست. میان ، زرتشت و مانی با اسلام ،یک تمایز اساسی وجود دارد. تمایز فوق در این نکته است که ادیان فوق محصول ذهن ایرانی است و نشان دهنده توانمندی ها و دغدغه های فکری – اجتماعی وی است . در حالی ،اسلام خود را امری فرابشری می نماید.اگرچه می توان به جای واژه اسلام ،شیعه ۱۲ امامی را قرار داد . در آنصورت ، می توان این پرسش را طرح کرد که شیعه به مثابه تفسیری از اسلام که در میان ایرانیان بسط یافته است چه میزان تحت تاثیر وجوه فرهنگی و سابقه تاریخی ما است؟لذا، می توان گفت تا حدی که برداشت کنونی ما از مفهوم شیعه تحت تاثیر روحیات و عناصر فرهنگی ایرانی است می توان آن را جزئی از فرهنگ ایرانی قرار داد.

۵- ملکیان می گوید :« یکی از بزرگترین دروغ هایی که ما به تاریخ گفته ایم این است که ما فرهنگ و تمدن عظیمی داشته ایم ». اگر میان قدرت اجتماعی و سیاسی یک ملت با توانمندی های ذهنی آنها رابطه مستقمی برقرار باشد در اینصورت ملکیان باید پاسخ دهد در صورتی که ما فاقد بنیه فرهنگی کافی در قبل از اسلام بودیم پس چگونه دولت های ایرانی توانستند ضمن بسط و توسعه مرزهای جغرافیای خود سال ها بر گستره وسیعی از جهان حکومت نمایند؟بی شک ،صرف داشتن قدرت نظامی نمی تواند ضامن دوام این حکومت ها در دورانی طولانی باشد و نیازمند درجه ای از فرهیختگی نسبت به دیگر اقوام برای امکان کسب هژمونی و سلطه می باشد. علاوه ، برآن ،می توان با رجوع به گفتارهای افلاطون در کتاب « جمهوری » و « قوانین » نشان داد که چگونه افلاطون ( که مورد ستایش ملکیان است ) به تمجید از حکومت های ایرانی و توانمندی های آنها در اداره جامعه خود می پردازد. و اساسا"،یکی از علل ،جوش و خروش افلاطون برای بنیان گذاری فلسفه خود نه وجود وضعیت رو به کمال در یونان بلکه انحطاط آن است. افلاطون ،افلاطون شد چون می خواست از انحطاط یونان جلوگیری کند. او در جستجوی « راهی به رهایی » ،نگاه خود را به سایر ملل منجمله ایران دوخته بود. و تمجید وی در آثار خود از ایران نیز نشان دهنده این الگو گیری است. در واقع،افلاطون منتقد عصر خود است که با نگاه به مهم ترین « تمدن های زمانه » سنت های یونانی را به نقد می کشد.

۶- ملکیان ضمن مبهم خواندن واژه ایران، می پرسد :« ایران کجاست ؟ اگر ایران ،مفهومی جغرافیایی است آیا در اینصورت افغانستان،خوارزم ،قفقاز و بخارا که روزگاری جزء ایران بودند حال « ناایرانی » هستند؟ از نظر ملکیان نمی توان « چیزی که مرز جغرافیایی ، تاریخی ، روانشناسی و جامعه شناسی اش مشخص نیست را این چنین مورد تحقیق » قرار دهیم .در پاسخ باید گفت :« ایران واحدی فرهنگی است که مرزهای آن را نه جغرافیا ، بلکه ویژگی ها و مقوله های (Category ) پایدار و مستری تعیین می کند که در پس پشت عناصر ناهمگون و متضاد موجود در زندگی مجموعه ای از انسان ها،ثابت باقی مانده این تکثر را کلیت و شکل می دهد ».تمام حوزه های جغرافیایی که وی بدان ها اشاره می کند می تواندجزئی از واحدهای فرهنگی به نام ایران باشد در صورتی که این ویژگی های مستمر و پایدار را حفظ و بازتولید کرده باشند. در اینصورت ،هر میزان عناصر موجود فرهنگی در این حوزه های جغرافیایی ، نزدیکی بیشتری با ویژگی های فوق داشته باشند دارای خویشاوندی بیشتری بافرهنگ ایرانی بوده ما می توانیم از دوری و نزدیکی آنها با واحد فرهنگی به نام ایران سخن بگوییم.

۷- ملکیان ،مبنا قرار دادن گذشته را برای تائید یک سیاست یا رویکرد ( مثلا" تجدد ) در زمان فعلی را بی منطقی می داند که بامبانی دینی ما هم که نقد آباء گرایی است صادق نیست. توجه به گذشته به معنای ،پذیرش غیر نقادانه آن نیست . اساسا" ،یکی از رویکردهای طباطبایی استفاده از نظریه گسست گفتمانی ، ریشه گرفته از برداشت های فوکو می باشد. هر گونه بررسی گذشته نه تلاشی برای بازتولید آن ،بلکه اساسا" ،راهی است برای گسست ازآن . لذا،همیشه گذشته در موقعیت نقادی قرار دارد. اگرچه ، هیچگاه نمی توان ، از گذشته بطور کامل جدا گشت زیرا، نوع آوری همیشه عناصری از گذشته را با خود به همراه دارد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

البته یادداشت ملکیان  روشنفكر: ناقد فرهنگ خطا یا ندای ملت بی‌صدا؟ باز در وبلاگ پیام ایرانیان  منعکس شده است که اقای سیدابادی هم یاداشتی با عنوان روشنفکر ایرانی ؛ زمین کج و آسمان معوج  در باره آن دارد  همچنین اقای جامی هم یادداشتی برای این موضوع دارد  پايان عصر ابهام  .

وبلاگ معنویت - عقلانیت هم در باره افکار و پروژه های اقای ملکیان مطالبی دارد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 2:56  توسط خرس مهربان   |